X
تبلیغات
تیم انیمیشن سازی نقش جهان

تیم انیمیشن سازی نقش جهان
برای ساخت انیمیشن و همکاری در پروژه های خود با ما تماس بگیرید

http://www.uploadax.com/images/56025821155757067923.jpg

[ ] [ ] [ عباس ]
به نام خدا
اکشن ترین سریال تاریخ ایران درباره یک تیم از یگان نوپو(نیروی ویژه پاد وحشت) که در اردیبهشت ماه 92 از شبکه یک پخش خواهد شد.
«ماتادور» که یک درام پلیسی ـ سیاسی است به سفارش موسسه ناجی هنر ساخته می‌شود.
[تصویر: sdfdsf.jpg]
داستان سریال «ماتادور» درباره یک مقام بلندپایه اروپایی است که مهمان کشور ایران می‌شود و یک گروه پلیس حفاظت از او را برعهده می‌گیرند. این در حالی است که مشخص شده یک گروه تروریست قصد ترور او را دارند. تروریست‌ها از طرف دشمن خارجی حمایت می‌شوند. آرش قادری که نگارش فیلمنامه‌های «هوش سیاه» و «عملیات ۱۲۵» را در کارنامه دارد، نگارش فیلمنامه «ماتادور» را نیز بر‌عهده دارد.

[تصویر: 13098_210278735784321_2015639787_n.jpg]

سریال ماتادور پیش از این قرار بود توسط علیرضا امینی ساخته شود که اختلافات او با ناجی هنر حاشیه هایی به وجود آورد و منتفی شد. در نتیجه تولید سریال متوقف شد و امینی هم از کارگردانی این سریال انصراف داد. با نرسیدن این سریال به هفته نیروی انتظامی، کارگردان دیگری برای تولید این سریال انتخاب شد که فرهاد نجفی بود.
نجفی می گوید برایش ساخت سریال اکشن جذاب بوده و به همین خاطر وقتی پیشنهاد ساخت سریال «ماتادور» به او داده شد آن را پذیرفته است: «این سریال امکانات خاصی به من به عنوان کارگردان داد. منظورم از این امکانات خاص، صرفا بودجه نیست. اینکه ما در سکانس هایی ۳ هلی کوپتر همزمان در صحنه داشتیم در حالی که بعضی از پروژه ها داشتن یک هلی کوپتر هم برایشان نشدنی است یا اینکه در سکانسی ما یک خط راه آهن را بستیم و قطاری کامل در اختیار ما قرار دادند تا لوکیشن چند سکانسمان بشود، اتفاقات خوبی است. من هر اتوبانی را که می خواستم در آن فیلمبرداری کنم، برایم مهیا می کردند ومی بستند، در هر ساعتی دست من برای فیلمبرداری در شهر باز بود. اینها همه امکاناتی بود که به همین راحتی به دست نمی آید و من به همین دلیل از کاری که می خواهم تحویل بدهم راضی هستم.»
[تصویر: veva7c1haxq21gfgmdq2.jpg]

علی رام نورایی هم از دیگر بازیگران اصلی این سریال است که نقش ماتادور را در این مجموعه ایفا می کند. نجفی می گوید برای انتخاب علی رام نورایی به خاطر بازی اش در «قلاده های طلا» و حاشیه های آن، موضعی نداشته و ادامه می دهد: «این گاردی است که برخی از سینماگران به او نشان دادند ومردم هیچ مشکلی با این بازیگر ندارند. ضمن اینکه سوال من این است که آن فیلم چندتا بازیگر دیگر هم داشته، چرا کسی زورش به آنها نمی رسد؟ فقط به نورایی حمله می کنند؟ من به این حاشیه ها بی توجهم چرا که زمان همه چیز را از بین می برد.»


[تصویر: rs3lq3o8m47txo6wo4xm.jpg]

[ ] [ ] [ عباس ]
سخنرانی استاد یوسف غلامی درباره خیر یا شر بودن آفرینش شیطان و فرزندان او(18:42)

سخنرانی حجت الاسلام یوسف غلامی درباره قدرت شیطان و کیفیت فعالیت او در گمراه کردن انسانها (24:20)

بخش اول سخنرانی استاد یوسف غلامی درباره شگردهای 12گانه شیطان در گمراهی مردم (13:00)
نظرات (0) | تعداد دريافت : 1397 | حجم فایل : 2.98 MB |
بخش دوم سخنرانی استاد یوسف غلامی درباره شگردهای 12گانه شیطان در گمراهی مردم (15:57)

سخنرانی حجت الاسلام یوسف غلامی درباره معرفی شیطان و تشبیه آن به ویروس (3:57)
نظرات (0) | تعداد دريافت : 864 | حجم فایل : 933 KB |
سخنرانی حجت الاسلام یوسف غلامی درباره اینکه شیطان در چهار جا از شدت ناراحتی زوزه کشیده است (11:7)
نظرات (0) | تعداد دريافت : 1167 | حجم فایل : 2.55 MB |
سخنرانی استاد یوسف غلامی درباره زنی که با زیرپانهادن وسوسه شیطان، ایمانش را کامل کرد (5:16)

بخش اول سخنرانی حجت الاسلام یوسف غلامی درباره ریابه عنوان یکی از شگردهای شیطان و اقسام و نشانه های آن (14:35)
نظرات (0) | تعداد دريافت : 705 | حجم فایل : 3.34 MB |
بخش دوم سخنرانی حجت الاسلام یوسف غلامی درباره ریابه عنوان یکی از شگردهای شیطان و اقسام و نشانه های آن (16:37)
[ ] [ ] [ عباس ]

 گفت‌وگوی استاد حسن عباسی با مجله سینما رسانه

حسن عباسي با اشاره به اين كه «ملك سليمان» تصوير كامل فتنه است و با تعبير قرآني از حضرت سليمان، صهيونيسم امكان مصادره‌ آن را ندارد، گفت: مكتب سينماي ديني كه بتواند وحي را در زبان فطرت به حس تبديل كند، آرام آرام در حال شكل گيري است.

سينماي عصر وزارت صفار هرندي، سه پرده شاخص داشت: «اخراجي‌ها»، «درباره الي» . . . و «ملك سليمان(ع)». البته سينماي صفار هرندي، برآيند تكاپوي سه دهه سينماي پس از انقلاب اسلامي بود كه هرچند دير، اما در عصر وزارت وي امكان بروز يافت. اكنون به بهانه اكران عمومي سومين فيلم اين فهرست، يعني ملك سليمان(ع)، به بررسي پارادايم سينماي ايران امروز، در گفت‎وگو با حسن عباسي نشستيم. آن‎چه يافتيم به اجمال اين است كه مكاتب پارادايمي سينماي ايران شكل گرفته‌اند و در واقع اكنون يك سينما و دو پارادايم داريم.

متن اين گفت‌وگو را در ادامه مطلب بخوانید ملك سليمان به عنوان يك فيلم قابل اعتنا، در هفته‌هاي اخير در سينماهاي كشور به نمايش درآمد. درباره‌ اين فيلم، بسيار گفته مي‌شود كه آغازي است بر ورود سينماي ايران به عرصه پروژه‌هاي سينمايي عظيم و گسترده. اين گفته‌ها، حكايت از يك رويكرد به آينده دارد، كه آغاز آن با فيلم ملك سليمان رقم مي‌خورد. جايگاه فيلم ملك سليمان در پهنه‌ سينماي ايرانِ امروز و آينده كجاست؟

 

 بسم الله الرحمن الرحيم. پهنه‌ سينماي ايران، متاثر از پهنه فرهنگ ايران امروز، پهنه يك محيط دوقطبي است، كه يك قطب آن را شِق ليبرال فرهنگ مدرن تشكيل مي‌دهد، و قطب ديگر را شِق اسلامي فرهنگ ديني. اين دو قطب در همه اركان و شؤون ايران سي سال اخير در حال شكل‌گيري و بلوك بندي بوده‌اند، اما در سينماي ايران بالاخره در سال‌هاي اخير كامل شده و عينيت يافته است. فيلم ملك سليمان را در اين محيط دوقطبي مي‌توان ارزيابي نمود.

 

طبيعتاً فيلم ملك سليمان در قطب سينماي ديني قرار دارد. اما پرسش اينجاست كه ضرورت دوقطبي ديدن محيط سينماي ايران، براي ارزيابي فيلم ملك سليمان چيست؟

نه‎تنها ملك سليمان، بلكه هر فيلم شاخص ديگري نيز از اين پس بايد در اين محيط دوقطبي ارزيابي شود، در غير اين صورت، نتايج بررسي‌ها و داوري‌ها گمراه كننده خواهد بود.

 

اين محيط دوقطبي در سينماي ايران از چه موقع پديد آمده است؟ از همان سال‌هاي پس از انقلاب؟!

نه! محيط دوقطبي سينماي ايران، محيطي نوظهور است، اما شكل‌گيري آن حاصل فعل و انفعالات فرهنگي و سياسي دوره‌هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي است.

 

قطب نخست، يعني سينماي ليبرال كه از قبل انقلاب وجود داشت و با عناويني چون «فيلم‎فارسي» معروف شد. سينماي ديني نيز كه دغدغه بسياري از فيلم‌سازان پس از انقلاب بوده است، پس چگونه اين نظام دوقطبي را جديد مي‌دانيد؟

مشكل در همين ساده‌انگاري رايج در سينما است. نه سينماي قبل از انقلاب و به تعبير شما «فيلم‎فارسي» سينماي ليبرال است، و نه سينماي پس از انقلاب با فيلم «توبه نصوح» و «استعاذه» سينماي ديني. ليبرال بودن يك اثر هنري، مؤلفه‌هاي ذاتي ليبراليسم را مي‌طلبد، همان‌گونه كه اسلامي بودن يك اثر هنري، بايد گزاره‌هاي ذاتي دين اسلام را در متن و بطن خود داشته باشد.

 

مؤلفه‌هاي سينماي ليبرال چيست؟

ليبراليسم، يك ايدئولوژي مدرن است كه معني دقيق آن «اباحه‌گرايي» است. اين ايدئولوژي، ريشه در اومانيسم يا پارادايم اصالت بشر دارد. اساسي‌ترين مؤلفه‌ آن «اينديويژوآليسم» يا اصالت فرد است.

وقتي تفرّد اصالت پيدا كند، به سرعت به ورطه «اگوئيسم» يا خودگرايي مي‌افتد. آن‌گاه كه «خود» مبناي همه چيز باشد، هسته‌ مركزي و جوهره‌ ليبراليسم بروز مي‌كند و آن «لسه‌فر» است، يعني «بگذار هرچه مي‌خواهد بكند.» لسه‌فر، نفي حداكثري «منع» در زندگي اجتماعي و فردي بشر است. اين نكته با جوهر دين در تعارض بنيادي است، و از اين روست كه سكيولاريسم عنصر ذاتي ليبراليسم محسوب مي‌شود. هم‌چنين مؤلفه‌ ديگر ليبراليسم، نسبي‌گرايي است. البته تعداد مؤلفه‌هاي آن بسيار بيشتر از اين موارد است.

 

نمونه‌هاي سينماي ليبرال در ايران كدامند؟

ليبرال‌سينما Liberalcinema در ايران با يك مثلث پديد آمده است: «فرياد مورچگان»، «ده» و «درباره الي...». فرياد مورچگان، مدعي نفي فاشيسم از طريق نفي حقيقت، و در نتيجه نيل به نسبي‌گرايي يا « رليتيويسم» است. فيلم «ده» سواي از نسبي‌گرايي، مسئله «لسه‌فر» و «اينديويژواليسم» را نيز دست‌مايه قرار مي‌دهد. اين مؤلفه‌ها در فيلم «ده»، البته در تركيب ايدئولوژي ليبراليسم، با ايدئولوژي فمينيسم صورت گرفته است. مشابه همان كنش، در فيلم «درباره الي...» نيز انجام پذيرفته است، يعني «درباره الي...» نيز يك اثر ليبراليستي و توأمان فمينيستي است.

 

 وجه اشتراك اين مثلث «ليبرال سينما»ي ايران چيست كه از آنها يك قطب مي‌سازد؟

آن‌چه اين سه فيلم را به مثلث «ليبرال سينما»ي ايران تبديل مي‌كند، وجه فلسفي «حيازدايي» در آنهاست. توجه داشته باشيد كه حيا با شرم متفاوت است. هر بشر بي‌ديني نيز مي‌تواند شرم داشته باشد، اما حيا، مقوله‌اي ايماني است و مختص انسان دين‌دار و مؤمن است. ايمان درختي است كه ريشه‌ آن يقين، شاخه آن تقوا، و شكوفه و ميوه‌ آن «حيا« است.

 

سينماي قبل از انقلاب اسلامي نيز كه حيازدا بود، پس چگونه نمي‌توان آن را ليبرال خواند؟

به نكته‌اي كه اشاره كردم، توجه نكرديد. گفتم «وجه فلسفي حيازدايي». حيازدايي سينماي قبل از انقلاب، فاقد وجه ايدئولوژيك يا فلسفي بود. مثلاً در سينماي قبل از انقلاب، يك زن بدكاره، در محله‌اي ساكن بود. قهرمان فيلم كه جوان‌مرد و غيرتمند محله بود، در نهايت آن زن را از دست باند فساد، نجات مي‌داد و آب توبه روي او ريخته و سپس با او ازدواج مي‌كرد. هرچند وجه شاخص آن فيلم‌ها، ابتذال بود، اما غيرت و توبه و نجات از منجلاب فساد، و تطهير و بازگشت به زندگي، از پيام‌هاي كلي آنها بود كه به صورتي مبتذل بيان مي‌شد. اين ابتذال را نمي‌توان ليبراليسم ناميد، زيرا وجه فلسفي آن را دربرنداشت. ليبراليسم با غيرت و توبه در تعارض است. ليبراليسم و به ويژه فمينيسم در جوهر خود با «حيا» تقابل ذاتي دارند. اين نكته‌اي است كه فيلسوفان غربي به آن اذعان دارند.

 

اين وجه در فيلم «درباره الي...» چيست؟

جمله شاخص در فيلم مزبور اين است: «حالا درباره الي چي فكر مي‌كنند؟» اين جمله در شرايطي گفته مي‌شود كه زن جوان يعني «الي» در دريا غرق شده است و اكنون كه مقرر است مرد جواني كه آشناي اوست براي پيگيري وضعيت او كه بي‌خبر، همراه يك گروه غريبه به شمال كشور رفته است به محل حادثه بيايد، در مورد قضاوت او و ديگران پرسيده مي‌شود: «حالا درباره‌ الي چي فكر مي‌كنند؟» اين نگراني، بابت غرق شدن «الي» نيست، بلكه از بابت قضاوت درباره‌ سفر او به نيت شوهريابي است. اما چرا نگراني از قضاوت؟! مگر مرد جوان تازه‎وارد كيست؟ اگر او صرفاً يك خواستگار بوده است كه «الي» او را نمي‌خواسته است، قضاوت او در مورد «چرايي حضور الي» در سفري گروهي، چه اهميتي دارد؟

پاسخ اين پرسش‌ها و ابهام‌ها، در تيتراژ ابتداي فيلم نهفته است. همه مسافران، به درون صندوق صدقات، پول اسكناس مي‌اندازند، اما آخرين صدقه، يك حلقه ازدواج است. بعد از اين تصوير، ابعاد حلقوي حلقه ازدواج، در نور به ابعاد حلقوي تونل تبديل مي‌شود. انگشت انسان و تونل جاده شبيه هم هستند، با اين تفاوت كه تونل، يك «غلاف» انگشت يا در واقع يك انگشتانه كامل است، اما انگشت، هم‌چون يك «قالب» تونل است.

از اين حيث، تمايز انگشت دست انسان از تونل اين است كه انگشت «توپُر» و تونل «توخالي» است. وقتي حلقه ازدواج، به صندوق صدقات مي‌افتد، هيبت حلقوي آن، در نور، با ابعاد حلقوي تونل يكي مي‌شود. خروج اتومبيل‌ها از تونل، توأم با جيغ و فرياد مسافران، نوعي رستگي و رهايي را تداعي مي‌كند: در يكي، رهايي از ظلمت و فشار، و تنگي و تاريكي تونل، و در ديگري، رهايي از فشار و تعهد و تقيد حلقه ازدواج.

«الي» زن جوان، از مرد جواني «حلقه» دارد، يعني در عقد و عهد اوست. اكنون كه براي يافتن شوهري جديد، همراه گروه به شمال رفته، و در دريا غرق شده است، آمدن نامزدي كه يك‎سويه، حلقه‌اش به صندوق صدقات، بخشيده شده، ايجاد سؤال و استفهام مي‌كند. پس، طرح پرسش «درباره الي چه فكر مي‌كنند؟!» نه در مورد نامزدش، بلكه در مورد مخاطبان است. واقعاً درباره الي، يعني زني كه صبر نكرده است، تا رابطه با نامزدش را به صورت قانوني و شرعي خاتمه دهد، و به جستجوي رابطه‌اي ديگر تن در داده است، مخاطبان چه فكري بايد بكنند؟!

وجه فلسفي حيازدايي، وجه ذاتي آثار فمينيستي و به تبع آن ليبراليستي است. آلن بلوم در صفحه 101 كتاب گشايش ذهن آمريكايي مي‌نويسد: حيازدايي، مركز پروژه فمينيست است كه از طريق انقلاب جنسي محقق مي‌شود.

با اين تبيين فلسفي آلن بلوم از ايدئولوژي فمينيسم، يك اثر فمينيستي مانند «ده» يا «درباره‌ الي» حيازدايي را بن‌مايه فلسفي خود قرار مي‌دهد. در فيلم‌هاي مبتذل مورد اشاره‌ شما در قبل از انقلاب، پيام غيرت جوانمرد محله و توبه زن بدكاره، پيامي ضدليبراليسم و ضدفمينيسم بود. اما پيام آثاري كه مبتني بر ايدئولوژي ليبراليسم يا فمينيسم ساخته مي‌شوند، غيرت‌زدايي، توبه‌زدايي، عفت‌زدايي و همان حيازدايي است. اين چنين روي‌كردي كه داراي وجه فلسفي خاصي است، در سينماي ايران پديده جديدي است. غالباً اين‌گونه است كه نويسندگان، بازي‌گران و كارگردانان اين آثار تمايل گسترده و باور عميقي به غرب به ويژه به ليبراليسم دارند، و همواره اين‌گونه بوده است كه مورد حمايت غربي‌ها بوده‌اند.

 

بالاخره معلوم است كه «الي» چه نامي است؟ مخفف است يا اسم است، مثلاً الهام، الناز، ...؟!

(با خنده) نمي‌دانم! شايد اين كلمه مخفف دو حرف نخست واژه اسلام ليبرال، يعني آي و اِل؛ باشد. در آن صورت عنوان فيلم مي‌شود «درباره اسلام ليبرال».

 

اين وجه فلسفي، چگونه به قطب‌بندي در سينماي ايران منتج شده است؟

حيازدايي، در واقع ايمان‌زدايي است و اين مسئله در تقابل با سينمايي است كه مايل به توليد حيا و ايمان است. در نتيجه‌ اين تقابل، قطب‌بندي جامعي پديد آمده است كه هر قطب آن را يك پارادايم ويژه تشكيل مي‌دهد: پارادايم سينماي ديني و پارادايم ليبرال‌سينما.

 

پارادايم «ليبرال‌سينما»ي ايران امروز به اجمال روشن شد، اما شق دوم، يعني پارادايم سينماي ديني چگونه واجد وجه فلسفي شده و نهادينه شده است؟ مصاديق سينماي آن كدام است؟

سينماي ديني، سينمايي است كه وحي را دست‌مايه قرار داده و به حس تبديل نموده و به زبان فطرت و نه به زبان غريزه، به مخاطب منتقل مي‌كند. نمونه‌هاي گوناگوني براي اين سينما مي‌توان برشمرد. شاخص آن در دوره‌ گذشته، فيلم «آژانس شيشه‌اي» است. در آژانس شيشه‌اي، ميان دو جناح درگير در عرصه ماجرا، كه هر دو محق هستند، بن‌بست عميقي پديد مي‌آيد، و در نهايت از جايي يك حكم ولايي مي‌رسد و همه چيز حل و فصل مي‌شود. اين پيام فيلم آژانس شيشه‌اي، همان پيام امامت و ولايت در تلقي ديني است. فيلم «خداحافظ رفيق» در زيباترين شكل ممكن، مقوله «شهادت و معادانديشي، و هم‌چنين غيب‌باوري» را به نمايش درآورده است.

در «اخراجي‌ها1» مقوله صيرورت و شدن انسان در عشق مجازي به عشق حقيقي، و از «خواستن» براي خود، تا خواستن براي غيرخود، به خوبي تصوير شده است. در فيلم «ديده‌بان» عنصر توكل به زيبايي بيان مي‌شود. در فيلم «ملك سليمان»، مقوله «نبوت» در زيباترين شكل به نمايش گذارده شده است: يك «نبيِ» جوان، فعال، حكيم، رزم‎آور، اهل توكل و انابه، شجاع، و بصير كه با عنايت پروردگار تشكيل حكومت مي‌دهد، نافي فرضيه‌اي است كه سكولاريسم و اصالت عرف را در كنار لائيسيته و مقولاتي چون جدايي دين از حكومت قرار مي‌دهد. در فيلم «دست‌هاي خالي» نفي مالكيت درجه يك، كه انگاره‌اي ليبرالي است، به خوبي به تصوير درآمده است. در مجموع، عنصر اساسي همه‌ آثار ديني، يك نكته است و آن مفهوم هجرت است: هجرت در «مهاجر» و «آژانس شيشه‌اي» هجرت در عصيان، هجرت در «خداحافظ رفيق» و «اخراجي‌هاي يك»، هجرت در بريدن از تعلقات، هجرت در «مريم مقدس»، هجرت در تسليم و رضايت، هجرت در «ملك سليمان»، هجرت يك قوم از حرام خداست. در يك جمله مي‌توان ويژگي اساسي دو پارادايم سينماي ايران را اين‌گونه معرفي كرد كه سينماي ليبرال يك سينماي اغواگر، و سينماي ديني، يك سينماي ارشادگر است.

 

فيلم ملك سليمان، نخستين اثر سينماي استراتژيك در ايران ناميده شده است. اين ويژگي در چيست؟

ابتدا اين كه سينماي مُلك سليمان از ملك و حكومت سليمان بر مبناي آنچه قرآن فرموده است ياد مي‌كند و ايجاد ملك و حكومت از سوي يك نبي، كه نافي سكيولاريسم و لائيسيسم است، گزاره نخست محسوب مي‌شود.

نكته دوم اين‌كه جامعه‌سازي در سه لايه‌ دولت‌سازي، ملت‌سازي و نظام‌سازي، انگاره‌اي استراتژيك به شمار مي‌رود كه در سينماي ملك سليمان مستتر است.

نكته سوم، مقوله حكومت و ملك پيامبري است كه يهود به بهانه تجديد بناي حكومت او در قالب احياي هيكل سليمان در بيت‌المقدس، سعي در تصرف و يهودي‌سازي اين شهر مقدس دارد.

هنر سازندگان فيلم ملك سليمان اين است كه سليمان را به تعبير قرآن، يك پيامبر مسلمان مي‌نمايانند كه ملك او هيچ شباهتي به دولت جعلي يهود ندارد، دولتي كه در باستان‌گرايي خود سعي در بازگشت به عصر سليمان نبي(ع) و كورش و خشايار دارد. در واقع صهيونيسم امكان مصادره‌ فيلم ملك سليمان را نخواهد داشت.

در فيلم ملك سليمان، سمبل‌ها و نشانه‌هاي صهيونيسم و فراماسونري و . . . وجود ندارد و از اين حيث پيرايش شده است.

نكته چهارم تصوير كامل فتنه است. فتنه‌ شياطين در اغواي انسان‌ها از يك سو، و زراندوزي و اقتصاد رباگراي ارباب دين يهود در عصر سليمان، از سوي ديگر، تصوير كاملي از جهان امروز است كه اقتصاد رباگراي مدرن كه بانك‌محور است، همراه با قدرت اغواگر سينماي ليبرال هاليوود، فتنه گسترده‌اي را براي بسط پاگانيسم فرهنگي‌ اقتصادي رقم مي‌زنند.

نكته پنجم، گزاره‌ تمثيل ملك سليمان و ملك مهدي(عج) است. به باور سازندگان فيلم ملك سليمان، حكومت سليمان نبي(ع)، ماكت كوچكي از حكومت و ملك جهاني مهدي(عج) است. از اين حيث اين اثر، بدون غلتيدن در وادي افسانه‌پردازي، صرفاً با نمايش زندگي يك نبي، الگوي حكومتيِ يك انسان صالح را براي آينده به تصوير مي‌كشد.

البته ابعاد سينماي استراتژيك ملك سليمان بسيار فراتر از اين نكات است.

 

سواي از اين كه ملك سليمان را يك اثر سينماي استراتژيك خوانده‌اند، آن را از حيث سينماي ديني واجد اهميت و داراي مكتب شمرده‌اند. آيا سينماي ديني طيف‌شناسي دارد؟

بله! دو دسته سينماي ديني را مي‌توان طيف‌شناسي كرد. دسته نخست، طيف سينماي ديني مقيد به متن، كه همان ماجراها و قصه‌هاي موجود در قرآن است. در اين طيف، سينماگر مجبور و ملزم است كه مطابق با متن، به روايت ماجرا بپردازد، مانند داستان انبيا.

اما دسته‌ دوم، طيف سينماي ديني مصداقي است، كه ماجرا و قصه در قرآن ندارد، اما موضوع آن را مي‌توان از متن قرآن اخذ كرد و براي آن داستان و ماجرا خلق كرد، مانند مصداق «فاستقم كما امرت» كه توصيه به استقامت در كارهاست. اگر با اين مبنا، مصداقي تعريف و ماجراي آن پرداخته شود، در اينجا سينماي ديني مصداقي موضوعيت مي‌يابد. فيلم ملك سليمان، از دسته‌ نخست است، يعني در طيف سينماي ديني مقيد به متن و نص كلام‌الله مجيد در ماجراي سليمان نبي(ع) است.

 

فيلم «دموكراسي تو روز روشن» در طيف‌شناسي سينماي ديني نمي‌گنجد؟

نه! فيلم دموكراسي، جعل انگاره‌هاي ديني تو روز روشن است. فرشتگان مرگ در اين فيلم، شبيه شخصيت‌هاي سينماي پست‌مدرن «ماتريكس» هستند. در واقع شخصيت ملك الموت در فيلم دموكراسي، متأثر از نگاه سريال‌هاي شيطان‌گراي آمريكايي به فرشتگان، ترسيم شده است. انگاره‌ جعل‎شده دوم، مقوله برزخ است. مقدمات مرگ و سپس برزخ، و محاسبه‌ نخستين، كاملاً با قواعد انجيلي- توراتي تصوير شده است و هيچ ارتباطي به اسلام ندارد. سينماي برزخي اسلامي، فيلم خداحافظ رفيق است و سينماي برزخي دموكراسي، سينماي برزخي خاص مكتب عهد عتيق و جديد، و به ويژه آن چيزي است كه به اسرائيليات مشهور است. در واقع تحريف روند موت و محاسبه و برزخ در فيلم دموكراسي، به عمق تحريف كتب عهد عتيق و جديد است.

 

مي‌گويند فيلم «ملك سليمان» فيلم‌نامه ندارد، نظر شما چيست؟

قلب آن‌چه فيلم‌نامه ناميده مي‌شود، خط تعليق‌هاي آن است. در دوره 2500 سال گذشته از عصر هنر نمايش در يونان باستان تاكنون، براي غليظ كردن تعليق، در حوزه‌هاي درام، تراژدي و . . . برخي تكنيك‌ها ساخته و پرداخته شده‌اند كه حكم مواد افزودني در غذاهاي فانتزي را دارند. شيريني آدامس در نفس و ماهيت آدامس، گزاره‌اي اساسي نيست و الا افراد به جاي آدامس، از شيريني استفاده مي‌كردند. اين كه مثلاً آدامس، ضمناً اگر شيرين هم باشد بهتر است، يا فرضاً طعم نعنا بدهد بهتر است، اين نكته‌اي جنبي است. اگر نويسنده و كارگرداني، اين چاشني‌ها و تكنيك‌هاي پهن نمودن خط تعليق را شناخت و به آن عمل كرد، تصور مي‌شود كه اثر او فيلم‌نامه دارد. اما يك سينماگر تا چه حد مجاز است با ذائقه‌ مخاطب بازي كند و با شيريني‌هاي كاذب، اصل ماجرا را بپوشاند؟! يكي از تكنيك‌هاي تعليق در سريال‌ها و سينماي امروز جهان، روابط عاطفي مثلثي شخصيت‌هاست. اما آن‌جا كه قصه‌گويي در قرآن، «احسن» خوانده شده است، به ويژه در ماجراي يوسف(ع)، يك رابطه عاطفي مثلثي مانند رابطه عزيز مصر و زليخا، با گرايش زليخا به يوسف، به گونه‌اي بيان مي‌شود كه هيچ حس شهوتي به خواننده آن آيات دست نمي‌دهد. اغلب مفسرين قرآن بر اين نكته تأكيد دارند. چگونه مي‌توان يك ماجراي عاطفي مثلثي را بيان كرد اما حس شهوت را برنينگيخت؟! فرضاً اگر شما «قطام» را از سريال امام علي(ع) بگيريد، وضعيت تعليق آن چگونه مي‌شود؟ يا «ناريه» و «جاريه» را از «مختارنامه»؟! هنرمند بايد بدون افزودني‌هاي مجاز يا غيرمجاز، بتواند فرآورده‌ هنري خود را به عنوان يك غذاي سالم روحي به مخاطب خود عرضه كند.

تيم ملك سليمان، به ويژه شهريار، مجتبي و ساير اعضاي گروه نه‎تنها ناآشنا با آن چاشني‌ها و تكنيك‌ها نيستند، بلكه آگاهانه تلاش كرده‌اند كه سينماي ملك سليمان را در شرايطي كه از تكنولوژي روز سينمايي بهره‌مند مي‌سازند، از ابعاد دراماتيك و حتي تراژيك كاذب بپيرايند. خط تعليق در يك اثر مستند، كاملاً باريك و در يك اثر داستاني مي‌تواند در اعلا درجه‌ خود، پهن باشد. مهم اين است كه در يك متن مقيد، مانند زندگي انبيا و ائمه(ع) هنرمندان ما به قيمت تحريف اصل ماجرا، دست به بسترسازي براي تعليق در اثر خود نزنند. شما مي‌توانيد يك فيلم سينمايي براي واقعه كربلا بسازيد و در بعد تراژيك آن، امام حسين(ع) را نماد آپولون، و شمر را نماد ديونيزوس بگيريد، و از ماحصل آن در تلقي ارسطويي از هنر، به كاتارسيز (اصل تصفيه) برسيد و مخاطب شما با ديدن اين نمايش تراژيك، به تصفيه برسد. اما اگر فقط به اين تكنيك‌ها پاي‌بند بوديد، يقيناً اصل ماجراي كربلا و روح ديني قيام امام حسين(ع)، در پاي ابعاد تراژيك هنر هِلِني، ذبح مي‌شود. بله مي‌پذيرم كه ذائقه‌ مخاطب، امروز به شيريني آدامس انترتينمنت در سينما عادت كرده است، اما فيلم ملك سليمان آغازي است بر دست‌يابي به مكتب سينماي فطري كه در آن به جاي سخن گفتن به زبان غريزه، مي‌توان با گوش و چشم فطرت انسان‌ها در جهان هماهنگ شد و فطري سخن گفت، همان‌گونه كه قرآن عظيم سخن گفته است. البته اميدوارم كه در قسمت دوم ملك سليمان، كه بلقيس وارد عرصه مي‌شود، شهريار بحراني به ورطه نامناسبات رايج نغلتد.

 

حالا پرسش نخست خود را يك بار ديگر تكرار مي‌كنم، جايگاه فيلم ملك سليمان(ع) را در سينماي ايران چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

فيلم ملك سليمان يك آغاز است نه يك پايان. اين فيلم، در ادامه‌ فيلم مريم مقدس، براي «بحراني» و «فرآورده» يك تجربه‌ ديگر بود كه بايد استمرار پيدا كند. مكتب سينماي ديني كه بتواند وحي را در زبان فطرت به حس تبديل كند، آرام آرام در حال شكل‌گيري است. سينماي ملك سليمان، يك قدم سينماي ايران را به سينماي «تراز» جهاني نزديك كرد.

سينماي ملك سليمان از يك نظر ديگر نيز آغاز راه است و آن جرأت حركت سينماي ايران به سمت پروژه‌هاي عظيم سينمايي است. هزينه‌هاي مادي و تحقيقاتي فيلم ملك سليمان بايد كف هزينه‌هاي پروژه‌هاي سينمايي كشور باشد و از اين حيث دست سينماگران باز باشد. تصور مي‌كنم امروز صنعت سينماي ايران معيارهاي كف را براي خود تعريف كرده است، معيار كف مخاطب، در سينماي اخراجي‌ها، و معيار كف سطح تكنيكي و فني و هزينه، در سينماي ملك سليمان. بايد تلاش كرد تا سينماي ايران از اين دو كف به سمت سقف خود، خيزهاي اصلي را بردارد. ان‌شاءالله.

[ ] [ ] [ عباس ]

حسن عباسی در نشست مستند‌هاي سياسي در جشنواره سينماحقيقت

 نبود استراتژي مشكل سينماي مستند است

خبرگزاري فارس:حسن عباسي در نشست بررسي سينماي مستند سياسي با اشاره به اينكه نبود استراتژي مشكلي است كه تمامي سينماي ما از جمله سينماي مستند، سال‌ها است با آن درگير است، گفت: اگر قرار است يك مستندساز به حقيقت دست يابد و آن را منعكس كند، بايد خود با مقولات مختلف آشنايي داشته باشد.

نشست تخصصي جشنواره بين المللي سينماحقيقت با موضوع بررسي سينماي «مستند سياسي» با حضور دكتر حسن عباسي (فعال فرهنگي و سياسي)، سيدناصر هاشم‌زاده (رمان‌نويس و فيلمنامه‌‌نويس) و محمود گبرلو نويسنده و منتقد سينما برگزار شد.

حسن عباسي در ابتداي اين نشست با اشاره به اين كه سينماي مستند در جهان جايگاه ويژه‌اي دارد و اميدواريم در ايران نيز جايگاه واقعي خود را پيدا كند اظهار داشت: به همين دليل است كه «مركز گسترش سينماي مستند و تجربي» تصميم گرفت تا نشست‌هاي تخصصي خود را به جريان مستند اختصاص دهد تا راهكارهايي مناسب براي مستندسازان جوان تبيين شود.

وي افزود: نبود استراتژي مشكلي است كه تمامي سينماي ما از جمله سينماي مستند، سال‌‌ها است با آن درگير است.

او ادامه داد: اگر قرار است يك مستندساز به حقيقت دست يابد و آن را منعكس كند، بايد خود با مقولات مختلفي مثل فلسفه، عرفان، مذهب و بسياري از مسائل ديگر آشنايي داشته باشد تا در بيانش دچار نقصان نشود.

سيد ناصر هاشم‌زاده نيز در اين نشست، با تأكيد بر اينكه ما در سينماي مستند مي‌توانيم به حقيقت دست پيدا كنيم، گفت: نبايد فقط به‌دنبال فرم و تكنيك باشيم، به نظر من نياز نيست كه يك فيلم‌ساز مستند حتماً فيلسوف، عارف و يا عالم باشد تا بتواند اين مفاهيم را در آثارش بيان كند، بلكه هنرمند كسي است كه مباني هنر را مي‌شناسد و با اتصالي كه به رحمانيت خداوند دارد، با تلاش به حقيقت دست پيدا مي‌كند.

وي با بيان اينكه هنرمند نمي‌تواند جز اين را توجيه كند، افزود: هنرمند نمي‌تواند حرفي غير از حقيقت بزند. يعني با دوربين‌اش يك زباله را نشان دهد و بگويد اينجا باغچه گل است، بنابراين مستندساز بايد به حقيقت نظر داشته باشد.

عباسي در بخش ديگري از سخنانش گفت: فيلم‌ساز مستند بايد براي ساخت آثار سينمايي سياسي جست‌وجوگر باشد و با ديدي باز به مسائل نگاه كند تا بتواند تحليل خوبي به تماشاگر ارائه نمايد. چنانكه مي‌توان از موفق‌ترين فيلم‌سازان سينماي سياسي جهان به مايكل مور اشاره كرد. مستندسازي كه تأثيرگذار بوده و در بيان حقيقت نسبتاً موفق عمل كرده است. همچنين سال گذشته فيلمي به نام جست‌و‌جوگر در جشنواره بين‌المللي فيلم فجر از سينماي امريكا به اكران درآمد كه در آن به سرنوشت استاداني مي‌پرداخت كه به خاطر رد كردن نظريه داروين از دانشگاه‌هاي امريكا اخراج شده بودند. از اين فيلم نيز مي‌توان به عنوان يك فيلم موفق سياسي ياد كرد.

سيد ناصر هاشم‌زاده نيز در اين نشست گفت: اگر سينماي مستند بخواهد به بعضي از ناهنجاري‌ها بپردازد، ممكن است به آن ايراد بگيرند و از آن به عنوان سياه‌نمايي ياد كنند. اما فيلم‌ساز مستند بايد طوري به موضوع بپردازد كه نگاه رحماني در آن وجود داشته باشد. يعني اگر سياهي‌ها را هم نشان مي‌دهيم، بايد براي اصلاح‌كردن آن باشد.

براساس اين گزارش، حسن عباسي در بخش پاياني اين نشست با بيان اين كه امروزه سينماي مستند از شأن، جايگاه و تأثير بالايي در مناسبات جهاني برخوردارست، تصريح كرد: بسياري از استادان و محققان ما مي‌بايست به جاي نوشتن پژوهش‌هاي 800 صفحه‌اي، به ساخت فيلم‌هاي 30 دقيقه‌اي مستند بپردازند و حرف خود را از طريق اين رسانه كه قابل فهم‌تر و تأثيرگذارتر است، بزنند.

وي در خاتمه صحبت‌هايش اظهار داشت: همچنين بايد متوليان دولتي در بخش‌هاي اقتصادي و اجرايي توجيه شوند كه وقتي يك پروژه چند ميليون دلاري را اجرا مي‌كنند، در كنارش يك فيلم مستند 50 دقيقه‌اي نيز در مورد همان پروژه بسازند و به جاي گزارش كارهاي مكتوب، گزارش كاري با توليد فيلم مستند ارائه كنند.اگر امروز افلاطون زنده بود، او نيز فيلم مستند مي‌ساخت.

[ ] [ ] [ عباس ]

استاد عباسی بامداد شنبه 4 دی 89 در برنامه هفت از شبکه 3 سیما به نقد سینمای دینی پرداخت. این برنامه در کمتر از 24 ساعت بیش از 30 بازتاب در رسانه ها داشته است که گزیده این برنامه به نقل از مشرق نیوز امده است. فایل تصویری برنامه برای دانلود در ادامه مطلب قرار گرفت.

در منابع خمسه قدرت یعنی سیاست، اقتصاد، نظامی گری، اجتماع و فرهنگ، هنرمندان و فرهنگیان از یک سو و نظامیان با نزدیک شدن به مفهوم شهادت، دینی تر ازحوزه های سیاست و اقتصاد هستند. به گزارش سرویس جنگ نرم مشرق، حسن عباسی تحلیلگر مسایل استراتژیک با حضور در برنامه هفت ،به تحلیل مفهوم سینمای دینی و مذهبی در ایران و جهان پرداخت. دکتر حسن عباسی از اساتید برجسته علوم استراتژیک، در خصوص سینمای دینی در ایران و جهان گفت: اکثر فیلم هایی که عموم مردم به نام سینمای دینی می شناسند، صرفا سینمای تاریخی است و اگر بخواهیم به آن ها نمره بدهیم، نمره ی سینمای تاریخی می گیرند یک برهه ای از تاریخ را روایت می کنند، نه سینمای دینی. وی فیلم هایی همچون مختارنامه، مریم مقدس در ایران و ده فرمان و ال سید در سینمای غرب را فیلم هایی تاریخی دانست و گفت: این فیلمها برهه ای از تاریخ را روایت می کنند و محتوای دینی آن ها در حداقل است. فیلم دینی این است که بتواند یک حس دینی را به مخاطب منتقل کند.

عباسی با اشاره به فیلم هایی همچون طلا و مس و ترومن شو تصریح کرد: فیلمی همچون طلا و مس یک مضمون دینی را در غالب یک حس به مخاطب منتقل می کند، و عشق به همسر را نه از نوع شهوت و بلکه از این جهت که وی یک انسان است را به خوبی نمایش می دهد.

این کارشناس مسایل فرهنگی با تفکیک بین دو چهارچوب تصوری متمایز حکمت هنر و فلسفه هنر به تشریح این موضوع پرداخت و گفت:

هنر همواره از مجرای وحی به انسان الهام می شود و نمی تواند خارج از مقوله و چهارچوب وحی باشد . این وحی یا وحی الهی است و یا وحی شیطانی.

این استاد دانشگاه افزود: فلسفه هنر ، تبدیل وحی شیطانی به گزاره های ذهنی و فکری با زبان غریزه است ، وسپس تبدیل این ذهنیت به حس است. چنین هنری ماهیت اغواگری و سرگرمی دارد. درحالیکه حکمت هنر تبدیل وحی الهی به عقل با زبان فطری و سپس تبدیل عقل و مکنونات قلبی به حس است. چنین هنری همواره به ارشاد و اعتلای انسان نیل می کند. اما متغیر اصلی در تفکیک این دو حوزه متفاوت هنر، جنبه ی اغوا و ارشاد آنهاست.

رییس مرکز بررسی های دکترینال پس از نقد اینترتینمنت (entertainment) به عنوان محصول وحی شیطانی و فلسفه ی هنر غربی و با جایگزین نمودن حکمت هنر و ماهیت ارشاد و اعتلای آن بحث سینمای دینی را اینگونه تشریح کرد:

برای آنکه سینمای دینی را از دل قرآن استخراج نماییم، نیازی نیست که برای سینماگران خودکلاس تفسیر قرآن بگزاریم، بلکه یک سری انگاره های دینی در قرآن وجود دارد که معمولا با "انّ" یا "قد" در ابتدای فراز قرآنی آغاز می شوند. این آیات دکترین های قرآنی هستند که سنت های الهی هستند و تغییر ناپذیر هستند و هنرمند بدون بررسی تاریخ برای رسیدن به این دکترین ها، میتواند این انگاره ها را دستمایه ای برای ساخت فیلم دینی قرار دهد. ضمن اینکه یک سریگزاره های تشریعی نیز در تعالیم دینی مانند "قاعده ی نفی سبیل"وجود دارد که راه را بر کفار برای تسلط بر مسلمین می بندد. به گونه ای که با این قاعده در ژانر سینمای دینی دیگر نمی توان فیلمی چون از کرخه تا راین داشت که زن مسلمان – که در مبانی هنر در یونان باستان که به آن گایا می گویند، نماد عقیده و سرزمین است- به عقد مرد اجنبی درآید.

این منتقد سریالهای غربی با تشبیه صحنه تئاتر به عالم هستی، و فیلم برداران پشت دوربین به کاتبان اعمال و افعال، اصالت را از آن مخاطبی دانست که پشت تلویزیون نشسته و به صحنه های تئاتر نگاه می کند و اظهار داشت: عالم هستی هم همینگونه است، به این مفهوم که ما انسانها می دانیم که خدایی هست و به اعمال و افکار و افعال انسانها مسلط است، لذا اصالت از خداست.

این استاد دانشگاه سپس فیلم ترومن شو با بازیگری جیم کری را نمونه یک فیلم دینی که به انتقال مفهوم اصالت می پردازد عنوان کرد و گفت: در این فیلم جیم کری در دنیایی زندگی می کند که مردم کشورش اعمال او را از طریق دوربین ها می بینند، در حالی که خودش از این موضوع خبر ندارد و زمانی که متوجه می شود به فکر نوع رفتارهایش می افتد.

وی در ادامه سخنانش، ارائه مفاهیم قرآنی در قالبی هنری را ضروری دانست و گفت: ما در قرآن آیه هایی داریم که با "اِنّ" آغاز می شود، این آیه های دکترین های زندگی جوامع بشری باید قرار بگیرد، به عنوان مثال فیلم طلا و مس، مفهوم آیه "ان مع العسر یسرا" را با یک حس هنری به مخاطب انتقال می دهد.

وی افزود: این در صورتی است که معنای این آیه به اشتباه برای مردم گفته شده است، در این آیه بعد از "اِنّ"، واژه "مع" آمده است که به معنای "با" است، لذا آیه اشاره می کند که با سختی، آسانی است.

وی گفت: در زندگی های امروزی شاهدیم که مردم تلقی دیگری از این آیه دارند به این صورت که این آیه اینگونه برایشان جا افتاده که "ان بعد العسر یسرا"، یعنی بعد از هر سختی، آسانی است.

در ادامه رئیس مر کز بررسی های دکترینال با اشاره به سخن رهبر انقلاب در جمع هنرمندان که فرمود کسی چیزی به شما نداده است که از شما مطالبه کند، تصریح کرد: جامعه دانشگاهی و حوزوی ما باید به این نکته توجه کنند که، این عیب هنرمند و کارگردان نیست که فیلم دینی نمی سازد، چون کارگردان نمی داند فیلم دینی چیست، چون فقه نمی داند، لذا این وظیفه جامعه دانشگاهی و حوزوی است که باید بیاید بگوید این این آیه قرآنی چنین مفهومی دینی در بردارد، از اینجاست که کارگردان می تواند آنرا در قالب یک فیلم روایت کند و فیلم دینی بسازد.

عباسی تعداد فیلم های دینی ساخته شده در کشورمان را بسیار ناچیز خواند و با بیان اینکه حتی بسیاری از کارگردانان وقتی فیلمی می سازند نمی دانند که فیلم دینی ساخته اند گفت: یک کارگردان می رود فیلمی می سازد وقتی از او می پرسیم فیلم دینی ساخته ای می گوید نه من قصدم این نبوده، چون نمی داند فیلم دینی چیست.

حسن عباسی با تاکید بر اینکه در 5 منبع قدرت یعنی  سیاست ، اقتصاد، نظامی گری، اجتماع و فرهنگ، هنرمندان و فرهنگیان از یک سو و نظامیان با نزدیک شدن به مفهوم شهادت، دینی تر هستند لذا در حوزه های سیاست و اقتصادبه شدت غیردینی هستیم،به موضوع بانکداری اسلامی پرداخت و اظهار داشت: در قرآن آمده است که ربا به جنگ با خدا رفتن است، و میدانیم که بانک اصلا بر پایه ربا برقرار شده است.

حسن عباسی،استاد برجسته حوزه استراتژی با اشاره به فیلم مستندی به نام "ترقی پول" که نایل فرکوسن، استاد دانشگاه هاروارد در سال گذشته در خصوص ریشه های تاریخی بانک ساخته است گفت: فیلم تاجر ونیزی همین موضوع را به تصویر می کشد، در ونیز آن زمان که خیابانها آب بود، پیاده رو ها هم مسقف بوده است، یهودیانی که ربا می دادند، روی یک صندلی می نشستند که اسم آن صندلی را گذاشتند "بانک"، بعدها ساختمانهایی را ساختند و به جای آن صندلی درون ساختمان به ربا دادن پرداختند، حالا امروز می گوییم بانکداری اسلامی، یعنی جنگ با خدای اسلامی.

این استاد دانشگاه همچنین به موضوع رشد و غی اشاره کرد و اظهار داشت: ما دو مفهوم در قرآن داریم، یکی رشد و دیگری غی، فیلم دینی می تواند هم رشد دهد و هم غی، هنرمند باید بتواند جامعه را با هنر خود رشید کند، و با مفهوم رشد، هنرمند مرشد تلقی می شود. این دو مفهوم از ضرورتی ویژه برخوردارند که باید به آن توجه شود.

دریافت فایل تصویری برنامه / فرمت DIVX / مدت برنامه 40 دقیقه / حجم 320 MB

[ ] [ ] [ عباس ]

پاسخ به عباس اسکندري، واقعيت علمي بحران تئوريک

 

حسن عباسي در پاسخ به حجت الاسلام و المسلمين عباس اسکندري، مدير کل تبليغات اسلامي استان قم که سخنان وي را دور از واقعيت علمي خوانده است، واقعيت علمي کنوني را، بحران تئوريک مزمني برشمرد که بسياري آن را نمي‌بينند، و گروهي از اهل علم در دانشگاه و حوزه نيز سعي مي‌کنند از کنار آن بگذرند.

 

 

باسم الحکيم


حسن عباسي در پاسخ به حجت الاسلام و المسلمين عباس اسکندري، مدير کل تبليغات اسلامي استان قم که سخنان وي را دور از واقعيت علمي خوانده است، واقعيت علمي کنوني را، بحران تئوريک مزمني برشمرد که بسياري آن را نمي‌بينند، و گروهي از اهل علم در دانشگاه و حوزه نيز سعي مي‌کنند از کنار آن بگذرند.
متن پاسخ عباسي به عباس اسکندري به شرح زير است:

حضرت حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاي عباس اسکندري
در خبري به گزارش خبرگزاري فارس، ديدم جنابعالي فرموده‌‌ايد که سخنان عباسي به دور از واقعيت علمي است. از جنابعالي تعجب مي‌کنم که به جاي تبيين علمي واقعيت پديده‌هاي پيرامون خود، چگونه به کتمان آن‌ها مي‌پردازيد. شايد بايد اين«به زعم شما» پديده‌هاي دور از واقعيت علمي را يک‌بار ديگر برشمريم تا علمي بودن واقعيت‌ها براي ما بهتر روشن شود:
1- واقعيت نخست اين است که حکمت مورد نظر قرآن به عنوان خير کثير از فلسفه متمايز است. اساس فلسفه به ما هو فلسفه بر آرخه‌مداري است و اساس حکمت به ما هو حکمت برآيت‌مداري. بدون تقوا و ايمان مي‌توان فيلسوف شد اما بدون تقوا و فرقان امکان حکيم شدن وجود ندارد. لذا واقعيت علمي نخست اين است که حکمت قرآني به عنوان خير کثير، به فلسفه، و آيه به آرخه فروکاست شده است. ديدم جنابعالي پشت نام مرحوم فارابي، مرحوم ابن سينا و مرحوم ملاصدرا پنهان شده‌ايد. لطفاً از متون فلسفي اين سه بزرگوار، متن ريشه‌شناختي مفاهيم حکمت و فلسفه، به زبان‌هاي مربوطه از يوناني و عربي، و از آرامي و سرياني و عبري را به ما نشان دهيد، تا مشخص شود منظور اين بزرگان از فلسفه و حکمت چه بوده است. البته تا آن زمان که شما چنين متني را منتشر مي‌نماييد، انتظار نداشته باشيد که ما در برابر فروکاست مفاهيم قرآني سکوت کنيم.
2- واقعيت دوم اين است که فلسفه‌‌ي اسلامي، مانند هر فلسفه‌ي ديگري، هست و نيست خود را بر محملي به نام «ذهن» حمل مي‌کند. ذهن واژه‌اي مبهم است که در غرب، تا حد پرستش تقديس شده است و اکنون نحله‌هايي در غرب از اين که «ذهن» همان خداست ياد مي‌کنند.اين واژه‌ي مبهم که حباب‌گونه فلسفه را در خود دارد، در هيچ جاي قرآن يافت نمي‌شود. انتظار نداريم که قرآن در خصوص آسفالت و لامپ و پروژکتور و هر پديده‌ي ديگر ديروزي و امروزي، اشاره‌اي کرده باشد. اما قرآني که از فطرت و نفس و روح، تا فکر و عقل و ذکر و لب، و از تراب و نطفه و سويت و نفخت در مورد بشر ياد کرده است، چگونه از چنين مفهوم مهمي مانند ذهن که فيلسوفان به آن رسيده‌اند غفلت کرده است. ما مدعي هستيم در چهار مفهوم قرآني صدر و شغاف و قلب و فؤاد، مفهوم فؤاد، و در سطح وسيع‌تر قلب، رحل حکمت هستند.
لذا معتقديم که قلب و فؤاد در حکمت قرآني، به ذهن در فلسفه فروکاست شده است. از اين رو از جنابعالي تقاضا داريم که سواي از نسبت حکمت و فلسفه، لطفاً نسبت قلب و فؤاد، با ذهن، که محمل وجود ذهني در فلسفه است را در انديشه‌ي مرحوم فارابي و ابن‌سينا و ملاصدرا، براي ما تبيين بفرمائيد. البته قبلاًً در سخنراني جلسه‌ي 8/11/90 که در محضر جنابعالي و ساير علما بوديم، به طور مبسوط، نقشه‌ي کامل انسان در قرآن را تشريح نموديم. لذا فقط براي يادآوري مجدداً اشاره شد.
3- واقعيت سوم اين است که فلسفه‌ي اسلامي سواي از عدم انطباق چهارچوب مفهومي آن با قرآن در مثلث فلسفه و آرخه و ذهن، در چهارچوب نظري و چهارچوب تصوري نيز محل بحث است که قبلاً دلايل آن را توضيح داده‌ايم.
لذا واقعيت سوم را اين‌گونه مي‌توان بسط داد که نسبت فلسفه‌ي اسلامي با قرآن، نسبت عموم و خصوص من‌وجه است و نمي‌توان نسبت اين دو را عموم و خصوص مطلق دانست. در اين صورت چه اصراري است که اسلام و قرآن به فلسفه‌ي اسلامي فروکاست شود و فلسفه‌ي اسلامي عين اسلام معرفي شود؟!
فروکاست قرآن به شفاء ابن‌سينا و اسفار ملاصدرا، و القاء اين نکته که فهم اسلام و قرآن منوط به عبور از دروازه‌ي فلسفه‌ي اسلامي است، واقعيت مذمومي است که برخي بر آن پاي مي‌فشرند و ديگران را به فلسفه‌ستيزي و نفهمي متهم مي‌کنند. در واقع، همان‌گونه که فرمود قرآن کتاب انقلاب است، ما بايد متعهد به اين باشيم که قرآن کتاب ادامه‌ي انقلاب و استمرار حرکت نظام نيز باشد. اما چرا آن‌قدر که برخي نگران فلسفه هستند، نگران قرآن نيستند!؟
4- واقعيت چهارم اين است که ما شيعه علي(ع) هستيم و در مکتب فقه جعفري تنفس مي‌کنيم. در سلسله‌ي ولايت فقيه از ابن قولويه و شيخ صدوق تا حضرت امام خميني(ره) و امام خامنه‌اي، ولايت فقها ديده مي‌شود نه ولايت فلاسفه. ولايت فقيه که استمرار حرکت انبياء(ع) خوانده شد، انقلاب را در جهت اسلام ناب محمدي(ص) رقم زد و امام راحل(ره) بارها بر اسلام ناب محمدي(ص) تاکيد نمودند. اکنون واقعيت علمي چهارم اين است که انقلاب اسلامي مبتني بر ولايت فقيه و معطوف به اسلام ناب محمدي(ص) رقم خورده است و از آنجا که نسبت فلسفه‌ي اسلامي و به ويژه فلسفه‌ي صدرايي با قرآن که اساس اسلام ناب است، نسبت عموم و خصوص من‌وجه است، ادعاي فلسفي و صدرايي بودن انقلاب به جاي اسلامي بودن آن، در واقع فروکاست انقلاب اسلامي به انقلاب صدرايي است. چنين فروکاستي، ظلم به انقلاب است. موضع شفاف شما چيست!؟
5- واقعيت پنجم اين است که اکنون تئوري‌هاي پايه براي اداره‌ي دستگاه‌ها و نهادها در نظام، اغلب از مشرب‌هاي فکري ناخالص يا حتي مغاير با اسلام ناب برگرفته شده است. يکي از مهم‌ترين آنها، مقوله‌ي اقتصاد است که امروز با حداکثر ضريب ليبراليسم مواجه است. واقف هستيد که اگر معاش مردم را ليبراليزه نموديم، يقيناً معاد مردم به فلاح آنان منتج نخواهد شد. در شرايطي امروز در دستگاه‌هاي دولتي، اقتصاد فريدمني اعمال مي‌شود که مجمع تشخيص مصلحت نظام در مرکز تحقيقات استراتژيک خود الگوي نئوکينزي را در اسناد منتشره‌ي خود تجويز مي‌کند. اين واقعيت عميقاً علمي، به معني استحاله‌ي نظري و تئوريک انقلاب اسلامي است. شما در فعاليت‌هاي بر حق خود در حوزه‌ي تبليغات اسلامي نگران استحاله‌ي فرهنگي نظام هستيد، اما استحاله‌ي تئوريک و نظري نظام، به معني استحاله‌ي نظام به يک جمهوري ليبرال اسلامي است، آيا نبايد نگران شد؟!
شما که در قم مقدسه مشرف هستيد از مراجع عظام تقليد وضعيت بانک و بورس را بپرسيد. کافي است براي درک واقعيت علمي، به بخشي از سخنان امام خامنه‌اي در ديدار خبرگان رهبري در 17/6/90 توجه شود:
«قضيه اين است که يک حالت انعطافي در دست کليددار اصلي نظام وجود دارد که مي‌تواند در آن جايي که لازم است، مسير را تصحيح و اصلاح کند، بنا را ترميم کند. البته در اين‌جا هم خطري که وجود دارد، که بايد از اين خطر برحذر بود، اين است که ما تصور کنيم اين انعطاف بايستي تحت تاثير فشارهاي بيروني و تغيير در جهت انعطاف به قالب‌هاي غربي باشد.... انعطاف به اين معنا باشد، نه، اين انحراف است؛ اين انعطاف نيست.... ما بيائيم بگوئيم حالا تجديد نظر کنيم براي اين‌که با دنيا هماهنگ شويم؛ نه، اين خطاست؛ به اين انحراف نبايد دچار شد.
در عين حال مسائل جديدي وجود دارد، در زمينه‌ي اقتصاد، مسائل تازه‌اي وجود دارد. مثلاً ما بانک-داري اسلامي را به وجود آورده‌ايم. امروز مسائل تازه‌اي در زمينه‌ي پول و بانک‌داري وجود دارد؛ اين‌ها را بايستي حل کرد؛ بايد اين‌ها را در بانک‌داري اسلامي- بانک‌داري بدون ربا، ديد. کي بايد اين‌ها را انجام بدهد؟ فقه متکفل اين چيزهاست. البته من همين جا عرض بکنم که نياز ما به کرسي‌هاي بحث آزاد فقهي در حوزه‌ي قم، که مهم‌ترين حوزه‌هاست، برآورده نشده‌است. من اين را الان اين‌جا عرض مي‌کنم، آقاياني هم از قم اينجا تشريف دارند، اين نياز برآورده نشده. در قم بايد درس‌هاي خارجِ استدلاليِ قوي‌اي مخصوص فقه حکومتي وجود داشته باشد تا مسائل جديد حکومتي و چالش‌هائي را که بر سر راه حکومت قرار مي‌گيرد و مسائل نو به نو را که هي براي ما دارد پيش مي‌آيد، از لحاظ فقهي مشخص کنند، روشن کنند، بحث کنند، بحث‌هاي متين فقهي انجام بگيرد؛ بعد اين بحث‌ها مي‌آيد دست روشنفکران و نخبگان گوناگون دانشگاهي و غيردانشگاهي، اين‌ها را به فرآورده‌هايي تبديل مي‌کنند که براي افکار عموم، براي افکار دانشجويان، براي افکار ملت‌هاي ديگر قابل استفاده است. اين کار بايستي انجام بگيرد، ما اين را لازم داريم. محصول اين کاوش‌هاي عالمانه مي‌تواند در معرض استفاده‌ي ملت‌ها و نخبگان ديگر کشورها هم قرار بگيرد.»
ايشان نظام‌سازي را به فلسفه احاله ندادند بلکه فقه را متکفل دانستند. آيا مي‌دانيد تعداد«زير نظام»‌ها که تنها به يکي از آن‌ها يعني به بانک اشاره شد، چند مورد است؟! کف ساب‌سيستم‌ها يا زير نظام‌ها، 140 مورد است. نظام‌سازي يعني اين‌که در اين 140 مورد، بايستي از طريق فقه استدلالي، به«بازمعماري» و«بازمهندسي» جمهوري اسلامي پرداخت.
ترس و نگراني ما که هر روز در دستگاه‌هاي گوناگون در حال مشاوره در طرح‌هاي تحول هستيم اين است که به اسم انعطاف، به انحراف برسيم، يعني همان هشداري که حضرت آقا در ديدار خبرگان فرمودند و تحذير دادند که مبادا «تغيير در جهت انعطاف به قالب‌هاي غربي باشد.»
واقعيت علمي اين است که اقتصاد ليبرالي در غرب به چالش کشيده شده و جنبش اشغال وال استريت در هفت ماه گذشته در آمريکا عليه بورس قيام نموده است. اين حرکت در انگليس و ايتاليا نيز با نيّت اشغال بورس لندن و رم، شکل گرفت. هنگامي‌که ريشه‌ي اين جنبش را در جامعه‌ي آمريکا و اروپا بررسي کنيد، به يک نکته مي‌رسيد و آن «شورش عليه طمع» است. در پلاکاردهاي معترضين مي‌بينيد که آن‌ها بر کلمه‌ي طمع Greed يک علامت ممنوع قرمز رنگ کشيده‌اند. اقتصاد کاپيتاليستي با اصالت-بخشي به طمع، در آمريکا و اروپا به اين فلاکت افتاده است و اکنون در اقتصاد ايران امروز، ما راه دهه‌هاي گذشته‌ي آن‌ها را مي‌رويم. وقتي هشدار مي‌دهيم که در غرب اساس بانک بر ربا و اساس بورس بر قمار است و عمل‌کرد پايه‌گذاران بورس غرب از گذشته تا به حال، از «جان لو»، تا «پونزي» و تا «ميداف» را مبتني بر اسناد غربي‌ها نشان مي‌دهيم، مسؤولان بورس جمهوري اسلامي، شوراي فقهي خود را به رخ مي‌کشند و ما را به مناظره مي‌طلبند. غافل از اين که تبليغ معطوف به طمع براي بانک و بورس در رسانه-هاي جمهوري اسلامي، و سوق دادن مردم به زندگي بورژوايي که در آن بانک و بورس بالاترين ضريب نفوذ را دارد، نتيجه‌اي جز ليبراليزه نمودن جمهوري اسلامي در پي نخواهد داشت و يقيناً سبک زندگي مردم را آمريکايي خواهد نمود.
در اين ميان، در نسبت با واقعيت علمي پنجم دو پرسش مطرح است:
الف- نتيجه‌ي مطالبه‌ي امام خامنه‌اي در خصوص کرسي‌هاي آزادانديشي فقهي براي مسأله‌ي نظام-سازي عموماً و مقوله‌ي بانک‌داري بدون ربا خصوصاً چه شد؟! چه در قم مقدسه، و چه در شوراي فقهي بانک و بورس؟
ب- جنابعالي به عنوان مدير کل تبليغات اسلامي استان قم، چه موضعي نسبت به تبليغات ضد اسلامي و طمع‌محور بانک و بورس در کشور داريد؟! وقتي پول که بايد معيار معاملات باشد، خود به بازار سرمايه تبديل مي‌شود و مردم براي ثروتمند شدن، نه صنعت و کالا و کار و خدمات، که «پول» خريد و فروش مي‌کنند، و اين رويه‌ي غلط، از دستگاه‌هاي رسمي تبليغ مي‌شود و روحيه‌ي سوداگري را در ميان مردم رواج مي‌دهد، شما در نهاد رسمي تبليغات اسلامي، اين رويه‌ي تبليغ ضد اسلامي که مخل تبليغ اسلام است را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟! اين‌ها به عنوان واقعيت‌هاي علمي مطرح هستند و بسياري از افراد سعي در کتمان آن‌ها دارند. اين‌ها نمونه‌هاي همان انحراف هستند.
جناب آقاي اسکندري! به تعبير هگل، فيلسوف آلماني، «وقتي براي پرسش جديد پاسخ کهنه فراهم نموديد، شما با بحران مواجه هستيد.» واقعيت علمي اين است: بسياري از پرسش‌هاي جديد که امروز مطرح هستند، پاسخ‌هاي کهنه براي آن‌ها تجويز مي‌گردد، يا اساساً پاسخي براي آن‌ها ارائه نمي‌شود. لذا ما از جنابعالي که هم در تبليغ و نشر حقايق اسلام مسئوليت رسمي حکومتي در قم مقدسه داريد، و هم اين‌که به محضر بزرگان دسترسي و امکان تشرف داريد، در خواست عاجزانه داريم براي عناوين مطرح شده که به زعم جنابعالي، دور از واقعيت علمي هستند، پاسخ‌هاي نو و درخور ارائه نماييد که در غير اين صورت قضاوت امروزيان و آيندگان نسبت به من و جنابعالي اين خواهد بود که با بحران مواجه بوده‌ايم، زيرا براي پرسش‌هاي جديد، پاسخ نو و مناسب نداشته‌ايم.
براندازي نرم‌افزاري جمهوري اسلامي، از راه استحاله‌ي نظري آن صورت مي‌گيرد. حوزه‌هاي علميه، در شرايط کنوني در تنگه‌ي احد اين ميدان منازعه قرار دارند و بايد نظام و انقلاب و کشور را از طريق اسلام، از اين گردنه‌ي حساس عبور دهند. دل‌سوزان انقلاب اسلامي نمي‌توانند نسبت به نفوذ انديشه‌هاي امانيستي و ليبراليستي در مباني نظري دستگاه‌ها و نهادها، بي‌تفاوت و نظاره‌گر باشند. زيرا در آن صورت در صحراي محشر، پاسخ‌گوي ائمه(ع)، شهدا، و امام شهدا نخواهند بود. ما براي پاسداري از انقلاب اسلامي، در برابر استحاله‌ي نظري و براندازي نرم‌افزارانه‌ي آن، سال‌هاست که کفن پوشيده‌ايم و هر صبح، با غسل شهادت روز را آغاز مي‌کنيم. لذا مطمئن باشيد که ما تا آخر ايستاده‌ايم. ان‌شاءالله
.

[ ] [ ] [ عباس ]

جهت دریافت فایل تصویری و نمودارهای این جلسه به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

اخيراً دو- سه وب سايت با هويت خاص، با بريدن يک قطعه‌ي 18 دقيقه‌اي از يک سخنراني مربوط به دو سال پيش، که در آن استاد حسن عباسي به پرسش يکي از حاضران در خصوص فلسفه و نسبت آن با حکمت، و نقش آن در مباني نظري نظام جمهوري اسلامي پاسخ مي‌دهد، و سپس چيدن چند فراز گزينشي آن در صفحه در ذيل يک تيتر دروغ، واکنش‌هايي را در ميان جامعه‌ي فلسفي طلب کردند. در واکنش به اين رفتار مرموز و غيراخلاقي در فضاي سايبر، ایشان در 12 محور به بررسي و تشريح مبحث تمايز فلسفه از حکمت پرداختند:

1- در استمرار حرکت انقلاب اسلامي، در دهه‌ي چهارم عمر جمهوري اسلامي که عصر نظام‌سازي آن با هدايت امام خامنه‌اي سمت و سوي دقيق‌تري يافته است، انديشه‌ي صدرايي بايد متقبل توليد و ارائه فلسفه‌هاي مضاف مورد نياز جامعه و حکومت شود. آيا اين مطالبه، نابجا است!؟...

2- اين آشفتگي دامنه‌ي مفهومي در ايران امروز به ويژه در مفهوم فلسفه و حکمت، آن‌چنان است که موجب آشفتگي در تفکر فلسفي و حکمي، و در نتيجه مخدوش شدن تفکر فلسفي و تعقل حکمي شده است...

3- فلسفه را غربي‌ها در ترکيب دو مفهوم فيلو و سوفيا به معني دوستداري دانش مي‌گيرند. آن‌ها مفهوم ديگري دارند که Wisdom خوانده مي‌شود و در عربي، معادل تقريبي حکمت شناخته مي‌شود. پس نزد غربي‌ها فلسفه و ويزدام دو مفهوم متباين هستند...

4- حکمت از نظر قدمت، ديرين‌تر از مفهوم فلسفه در يونان است. فلسفه در يونان به سختي مي‌تواند قدمتي 2600 ساله براي خود سندسازي و جست و جو کند، اما قدمت حکمت بسيار فراتر از آن است...

5- حکمت، در دامنه‌ي زبان‌هاي سامي پديد آمده و ظاهراً ريشه‌ي آن در زبان آرامي است، اما در همه‌ي زبان‌هاي آرامي، سرياني، عبري، حتي اکدي و عربي به کار مي‌رفته است...

6- پس از يک دوره‌ي طولاني بيش از هزار ساله، اين تلقي در يونان عصر پس از اسطوره‌گرايي، با يک بديل موجه شد. دانشمندان ملطي، در غرب ترکيه‌ي کنوني، با روي‌کردي مادي به طبيعت، پرسش از ماده‌المواد، و ماده‌ي اوليه‌ي پديدآورنده‌ي عالم و هستي را مطرح کردند...

7- اما در همان عصر انتقال از ميتوس به لوگوس، و جنبش ملطيون، افلاطون تلاش کرد برزخ ويژه‌اي ميان حکمت و فلسفه ايجاد کند که موفق نبود و بلافاصله از سوي شاگردش ارسطو به چالش کشيده شد. افلاطون، «آيه» را نه به «آرخه»، که به «آيدوس» تحويل کرد. آيدوس يا ديدار معنا در ماده، يک تلقي نازل شده و فروکاهيده‌ي آيه بود. در آيه، رؤيت انگشت اشاره‌ي خدا در تک‌تک پديده‌ها و اشياء، براي شناخت هستي و خداي هستي مطرح بود، اما در آيدوس افلاطون، انگشت اشاره‌ي خدا حذف شد...

8- فلسفه فروکاست حکمت است. لذا هيچ‌گاه نمي‌توان آن را با حکمت يکي دانست. فلسفه درختي است که نسبت به فيلسوف متعلَّق است. اما حکمت، جنيني است که با حکيم منطبق و به حکيم متعلِق است...

9- مصيبت اينجاست که نه تنها در هزاره‌ي گذشته در ايران، فلسفه را با حکمت يکي انگاشته‌اند، بلکه حکمت قرآني را نيز فلسفه خوانده‌اند...

10- در مفهوم «فلسفه‌ي اسلامي»، دو نکته حائز اهميت است:
الف- قيد فلسفه‌ي اسلامي به اين معناست که مدعيان آن باور دارند که فلسفه‌ي غير اسلامي نيز وجود دارد. آن‌چه در دو فلسفه‌ي اسلامي و غيراسلامي مشترک و مقوم آن‌هاست چيست؟
ب- در قيد اسلامي فلسفه‌ي اسلامي، چه چيزي از اسلام به عنوان لوازم جوهري يا عرضي فلسفه به کار رفته است که آن را اسلامي ساخته؟

11- برخي اصرار دارند امام خميني(ره) را که خود مدرس فلسفه‌ي صدرايي بود، به طور مطلق در اين ميدان مصادره کنند و حضرت ايشان را صرفاً فيلسوف بنمايانند...

12- اما محور پاياني اين جلسه، مسأله‌ي ضرورت بازتوليد فلسفه‌ي مضاف در حوزه‌ي فلسفه، و حکمت‌هاي مضاف در حوزه‌ي حکمت، در راستاي دو گزاره‌ي کلي است: ابتدا بسط نهضت علمي، براي تحول در علوم انساني، و سپس پر نمودن خلاء تئوريک دستگاه‌هاي مختلف در نظام جمهوري اسلامي است...

[ ] [ ] [ عباس ]

حسن عباسي در جلسه‌ي 337 (24/1/91) از سلسله جلسات دوره‌ي طرح‌ريزي استراتژيک در دانش دکترينولوژي، به بررسي و نقد مباحث مطرح شده در فضاي سايبر، در روزهاي اخير، پيرامون يکي از اظهار نظرهاي خود پرداخت.

جنجال مرموز چند وب‌سايت معلوم الحال ليبرال، با يک تيتر دروغ، فضايي غير اخلاقي را پديد آورد. و تلاش گسترده‌اي شد تا با گزينش برخي جملات و گرفتن مصاحبه از برخي دانشمندان و عالمان که از چند و چون مسأله بي‌اطلاع بودند، بازار بازي‌هاي سياسي خود را گرم کنند اينان کساني هستند که سعي دارند در فضاي غير اخلاقي ژورناليسم سايبر، جملاتي را از کلام ديگران گزينش کنند، و نسبت به آن جملات، سايرين را به واکنش وادارند تا اين‌گونه قلمداد شود که امثال عباسي رودر‌روي روحانيت هستند.

دریافت فایل متن

روحانيت متعهد و پيش‌رو و متقي، بصيرتر از آن است که اسير اين فضاسازي‌ها بشود، به ويژه اين‌که در رأس حرکت و نهضت خود، امام جامعه و ولي امري را مي‌بيند که در ترسيم افق‌هاي دور و مقصد متعالي اين امت، در عين حال که بر آزادانديشي تاکيد مي‌نمايند، همواره از کشاندن مباحث نظري و تضارب آراء از محافل علمي به کوچه و خيابان تحذير داده‌اند.

اخيراً دو- سه وب سايت با هويت خاص، با بريدن يک قطعه‌ي 18 دقيقه‌اي از يک سخنراني مربوط به دو سال پيش، که در آن عباسي به پرسش يکي از حاضران در خصوص فلسفه و نسبت آن با حکمت، و نقش آن در مباني نظري نظام جمهوري اسلامي پاسخ مي‌دهد، و سپس چيدن چند فراز گزينشي آن در صفحه در ذيل يک تيتر دروغ، واکنش‌هايي را در ميان جامعه‌ي فلسفي طلب کردند. عباسي در واکنش به اين رفتار مرموز و غيراخلاقي در فضاي سايبر، ضمن مشکوک دانستن نيت گردانندگان اين وب سايت‌ها در انعکاس گزينشي اين مطالب با تيتر دروغين، اذعان کرد اهداف آن‌ها هرچه هست، يقيناً اين‌گونه اطلاع‌رساني مبتني بر تقواي ژورناليستي نيست. وي در 12 محور به بررسي و تشريح مبحث تمايز فلسفه از حکمت پرداخت:

•1- عباسي، مقدمه‌ي مباحث خود را با اين نکته آغاز کرد که هيچ‌گاه در دو دهه‌ي اخير، سياست پاسخ به مسايل علمي و فلسفي، از راه طرح در فضاي ژورناليستي را در پيش نداشته، و اذعان کرد که قائل نيست آن‌چه در يک جمع کوچک، با فرصت مبسوط امکان ارائه و نقد و نظر مي‌يابد را مي‌توان در يک فضاي ژورناليستي ارائه کرد. لذا اقدام غيراخلاقي کساني که در وب سايت‌هاي معلوم‌الحال، با بريدن يک قطعه و گزينش مطلب، سپس انتخاب يک تيتر دروغين، و در نهايت، به سراغ اين و آن رفتن، و آن‌ها را به واکنش واداشتن، هر هدفي مي‌تواند داشته باشد، جز اطلاع‌رساني. و الا چرا مبحثي که در يک جمع در يک محيط علمي مطرح مي‌شود، بايد به صورت گزينشي، دو سال بعد دستاويز بازي‌هاي غيراخلاقي ژورناليستي شود. در همين هجده دقيقه گزارش بخش کوچکي از آن پرسش و پاسخ، در کدام جمله و در کجاي آن آمده است که «جوادي آملي بايد با من مناظره کند»؟ وقتي يک گزارش، از تيتر آن دروغ و مخدوش است، نيازي به پاسخ ندارد.

وي با تعجب ادامه داد: براي من اقدام غيراخلاقي اين وب سايت‌ها تعجب برانگيز نيست و حتماً اينان براي اقدامات خلاف اخلاق خود و تيترهاي دروغين و محتواهاي گزينشي خود، در قيامت و در صحراي محشر پاسخي خواهند داشت. اينان آن‌قدر پست و حقيرند که حتي ارزش شکايت به محاکم قضايي را نيز ندارند. اما تعجب من از اين است که چرا تعدادي عالم و دانشمند در بازي اينان وارد شدند و در زمين خود، با قواعد اين افراد بازي کردند!؟ چگونه عالمان و دانشمنداني که پيشه‌ي آن‌ها فلسفه است، غيرفلسفي وارد شدند. آيا تقواي فلسفي اين است که صرف يک تيتر دروغين، و يک رشته جملات گزينش شده، اين‌گونه حيثيت حرفه‌اي و فکري خود را ملعبه‌ي دست خناساني سازند که با اهدافي غير از اطلاع‌رساني، خبرها را جعل مي‌کنند؟ وقتي فاسق يا منافقي خبري آورد، آيا در صحت و سقم، و چند و چون، و ابعاد آن نبايد تعمق کرد!؟ اين محل تعجب است که صاحبان بصيرت فلسفي وارد بازي «سايبرشارلاتانيست»ها شوند. روزي مقام معظم رهبري به برخي حرکات اين چنيني در فضاي روزنامه-نگاري اواخر دهه‌ي 70 قيد شارلاتانيسم مطبوعاتي را اتلاق فرمود، و امروز همان رويه را مي‌توان ديد که در فضاي سايبر، با شدت و عمق بيشتر صورت مي‌گيرد.

البته برخي دوستان که به دفاع از فلسفه، وارد بازي اين شارلانيست‌ها شد، خوب است به سه نکته عنايت داشته باشند:

• الف- دفاع بد آنان از فلسفه که نه، بلکه دفاع بد از نام‌هاي بزرگ فلسفي مانند مرحوم ملاصدرا و مرحوم علامه طباطبايي، بيش از آن که به نفع فلسفه و اين بزرگان فلسفه باشد، موجب وهن فلسفه شد.

قاعده اين است که براي تخريب کسي يا انديشه‌اي، از آن بد دفاع کنند.

• ب- کسي (عباسي) در يک جلسه، در پاسخ به پرسشي، يک نظر داده است و يک مطالبه کرده است: نظر او اين بوده و هست که فلسفه، حکمت نيست، بلکه فلسفه تابعي از حکمت است، و آن‌چه در قرآن حکمت ناميده مي‌شود مفارق از فلسفه است. مطالبه‌ي او نيز اين است کساني که مي‌گويند انقلاب اسلامي مبتني بر فلسفه‌ي ملاصدرا است، پس در استمرار حرکت انقلاب اسلامي، در دهه‌ي چهارم عمر جمهوري اسلامي که عصر نظام‌سازي آن با هدايت امام خامنه‌اي سمت و سوي دقيق‌تري يافته است نيز، انديشه‌ي صدرايي بايد متقبل توليد و ارائه فلسفه‌هاي مضاف مورد نياز جامعه و حکومت شود. آيا اين مطالبه، نابجا است!؟ اين از لوازم پاي‌بندي يک حکومت و جامعه به يک مکتب فکري، و متقابلاً از تعهد مکتب فکري، به جامعه و حکومت برآمده از آراء خويش محسوب مي‌شود.

آيا مثلاً در انقلاب کبير فرانسه، ايدئولوژي ليبراليسم و ناسيوناليسم، انقلاب آن کشور را از نظر فکري تغذيه کردند، سپس از بار مسئوليت شاخه خالي کرده و فلسفه‌هاي مضاف در حوزه‌هاي گوناگون فرهنگي، سياسي، اجتماعي، هنري، اقتصادي، نظامي، و .... را به ساير ايدئولوژي‌ها و نحله‌ها سپردند!؟

يا مثلاً مارکسيست‌ها در شوروي و کوبا و کره شمالي و ساير کشورهاي کمونيست، با ايدئولوژي مارکسيسم انقلاب کردند، و پس از انقلاب مثلاً ايدئولوژي ليبراليسم را پياده کردند!؟ هر کشوري چنين شد، از اساس انقلاب خود فاصله گرفت.

اکنون جمهوري اسلامي نيز که براي مباني اقتصادي آن، رويه‌هاي نئوکينزي، يا فريدمني تجويز مي‌شود، آيا با همان مشکل استحاله‌ي فکري روبرو نخواهد شد؟! اگر از دوستان صدرايي مطالبه شد که انديشه و مکاتب موضوعي و کاربردي را نيز از بطن تفکر مکتب صدرا به جامعه و نظام تحويل دهيد، با دامنه‌اي از واکنش‌هاي غيرفلسفي و غيرمنطقي روبرو مي‌شويد که شماها ضد فلسفه هستيد و اين چه انتظاري است که شما متوقع‌ايد که از متن انديشه‌ي صدرا- طباطبايي، مکتب اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و غيره درآيد.

مفهوم هنر براي هنر، علم براي علم، و فلسفه براي فلسفه، در خود غرب نيز به چالش کشيده شده است. لذا مقوله‌ي فلسفه براي فلسفه، يا معرفت براي معرفت مطرح نيست و اگر فلسفه‌ي متعهدي مدعي بود که انقلاب اسلامي را پشتيباني فکري کرده است، طبيعتاً بايستي متعهد به استمرار حرکت آن در موضوعات متعدد فلسفه‌ي مضاف باشد و نمي‌تواند در فضاي انتزاعي خود، اسير مقوله‌ي معرفت براي معرفت بماند. زيرا در اين صورت، فلسفه‌ها و معرفت‌هاي بيگانه، در قالب مکاتب فکري معارض با اساس اسلام، با استفاده از خلاء پيش آمده، خود را تحميل و جاي‌گزين نموده، و چون متعهد به اسلام و تفکر الهي نيستند، و متعهد و محصور در پيش‌فرض‌هايي مغاير با اسلام هستند، در نتيجه به استحاله‌ي نظري جمهوري اسلامي منتج مي‌شوند.

خب! با اين اوصاف، آيا جاي مطالبه‌ي فلسفه‌هاي مضاف و سپس انديشه‌هاي کاربردي براي بخش‌هاي مختلف نظام اسلامي، از کساني که داعيه‌دار صدرايي بودن انقلاب هستند، نيست؟

• ج- نظر ارائه شده، که فلسفه را نبايد حکمت تلقي کرد بلکه مولود و تابع آن است، و مطالبه‌ي صورت گرفته، که صدرائيون بايد پاسخگوي خلاء تئوريک نظام در منابع خمسه‌ي قدرت ملي، يعني فرهنگ، سياست، اقتصاد، دفاعي و اجتماعي باشند، بخشي از دو خواسته‌ي مقام معظم رهبري است: نظر ارائه شده، در چهارچوب مباحث آزادانديشي و جنبش نرم‌افزاري و نهضت توليد علم مورد نظر رهبري است. مطالبه‌ي صورت گرفته نيز در چهارچوب جنبش مطالبه‌ي عدالت است. اگر عدالت يعني اين که هر چيز سرجاي خود، بايد پرسيد آيا اقتصاد نئوکينزي و فريدمني، در محل معيشت مردم در حکومت ديني در جاي خود است يا انديشه‌ي وارداتي است؟

آن‌چه در آن ارائه‌ي نظر و سپس مطالبه‌ي مزبور آمده است، مطالب جديدي از سوي ما نيست و در ده سال اخير در تئوريزه نمودن اين موارد و مستندسازي و تدريس آن‌ها تلاش گسترده‌اي صورت گرفته و طرح اين نکته که فلسفه با حکمت قرآني تمايز چشمگيري دارد محمل مطالعات و تحقيقاتي بوده است که بارها طرح شده و براي اهل نظر از دانشجويان و طلاب، تا بسياري از استادان، شناخته شده و آشنا است.

• 2- عباسي سپس به نقيصه‌ي فقدان روي‌کرد اتيمولوژيکال يا ريشه‌شناختي به مطالعات فلسفي و هم‌چنين حکمي در ايران امروز پرداخت. به اعتقاد وي، مطالعات فلسفي ايران، ترمينولوژيکال آغاز مي‌شود. از آن‌جا که ابزار اصلي علوم انساني عموماً و فلسفه خصوصاً، مفاهيم و واژگان هستند، يک انديشمند ايراني مجبور است بيش از ساير دانشمندان جهان، در حوزه‌ي مفاهيم تلاش کند. زيرا تفکر در پهنه‌ي علمي ايران به ويژه در قرن اخير، سه‌زبانه بوده و هست و خواهد بود. به دليل غلبه‌ي فرآورده‌هاي انديشه‌ي غرب در حوزه‌ي فلسفه، به ناچار بايستي با مفاهيم آن از ريشه‌هاي يوناني- لاتيني- آلماني- و حتي بعضاً فرانسوي نيز آشنا بود، والا با ترجمه و برابر نهاد در مقابل اين مفاهيم، امکان دريافت منظور آن فيلسوف ممکن نيست. از سوي ديگر، به دليل حضور آموزه‌هاي اسلام در پهنه‌ي تفکر انسان مسلمان ايراني، بايستي با ريشه‌ي واژگان عربي موجود در قرآن و احاديث و روايات آشنا بود. اين مرحله، از مرحله‌ي قبلي، يعني تعمق در ريشه‌هاي واژگان غربي دشوارتر است، زيرا مفاهيم عربي موجود در قرآن و روايات، در دامنه‌ي زبان‌هاي سامي، عبري، سرياني، آرامي، حبشي، و موارد اين‌چنيني بايد ريشه‌شناسي شود، حال آن که تلاش‌هاي گذشتگان در کتاب‌هاي معظم لغت که در حال حاضر در اختيار ماست، کفاف پژوهش‌هاي بنيادين امروزي ما در پاسخ به مشکلات و پرسش‌هاي معرفتي کنوني را نمي‌دهد. غربي‌ها در حوزه‌هاي زباني خود تلاش‌هاي گسترده‌تري انجام داده‌اند و آموختن يافته‌هاي آن‌ها آسان‌تر است، اما در حوزه‌ي مفاهيم عربي که حساسيت آن به ويژه به عنوان زبان وحي براي انديشمند ايراني بيشتر است، در دوره‌هاي اخير تلاش در خور توجهي نشده است. در گام سوم نيز بالاخره انسان ايراني به زبان فارسي شناخته مي‌شود. ضعف مفرط موجود در حوزه‌ي ريشه‌شناسي واژگان فارسي در ميان ما، موجب شده است که فارسي انديشيدن با مشکل مواجه شود.
پس انديشمند ايراني، بايد بتواند غربي- قرآني- فارسي بينديشد و چون ابزار انديشه، واژگان و لغات و مفاهيم هستند، مخدوش بودن و آشفتگي در دامنه‌ي مفهومي يک انديشمند، به آشفتگي انديشه‌ي او منتج مي‌شود. از اين رو کار انديشمند ايراني، نسبت به همکاران خود در غرب يا جهان عرب، يا شرق، بسيار دشوارتر است.

• 2- اين آشفتگي دامنه‌ي مفهومي در ايران امروز به ويژه در مفهوم فلسفه و حکمت، آن‌چنان است که موجب آشفتگي در تفکر فلسفي و حکمي، و در نتيجه مخدوش شدن تفکر فلسفي و تعقل حکمي شده است.
در اين آشفته بازار Reason را هم‌چون عقل قرآني ترجمه کرده و سپس معادل خرد فارسي مي‌فهمند. يا Justce را عدالت خوانده و Low را حقوق ترجمه مي‌کنند و True را حقيقت مي‌خوانند. Health را سلامت قرآني ترجمه کرده‌اند و cooperation را تعاون مي‌شناسند. نفس قرآني را در فارسي جان مي‌خوانند و در تفکر فلسفي آن را soul مي‌نامند. از سوي ديگري psyche را در فارسي روان ترجمه مي‌کنند، در حالي که اين واژه در فارسي معادل روح در عربي است، در نتيجه psyche يوناني را معادل روح مي‌گيرند، حال آنکه روح عربي را غربيان به مفهوم spirit مي‌شناسند. در حالي‌که غربي‌ها دو مفهوم Mind و Heart را براي ذهن و قلب به کار مي‌برند، در فارسي دل را معادل هر دو مي‌بينيم، بالاخره مشخص نيست دل همان ذهن است يا قلب يا هر دو يا هيچ کدام. وجود چندهزار مفهوم اساسي براي تفکر که در سه حوزه‌ي زباني غربي، فارسي و عربي، مورد استفاده‌ي انديشمند ايراني است، در حالي که «برابر نهاد» آن‌ها در مقابل يکديگر، اغلب مخدوش و نارساست، نتيجه‌اي جز مخدوش بودن بسياري از نظرات دانشمندان و متفکران پيشين، و هم‌چنين مطالعات علمي- فلسفي کنوني را در بر نداشته و ندارد. در واقع اين چندهزار مفهوم در اين سه حوزه‌ي زباني که بايد تسهيل کننده‌ي تفکر باشند و ظرفيت فکري انديشمند ايراني را سه برابر انديشمندان ديگر جوامع نشان دهد، عملاً به دليل اين آشفتگي در «برابر نهاد» آنان، کليت تفکر را دچار خدشه و آسيب نموده و زايش فکري در حوزه‌ي علوم انساني، براي برآوردن نيازهاي جامعه را مختل و معطل ساخته است.
يکي از مصاديق اساسي اين خلط و خدشه را مي‌توان در دو مفهوم حکمت و فلسفه ديد.

• 3- فلسفه را غربي‌ها در ترکيب دو مفهوم فيلو و سوفيا به معني دوستداري دانش مي‌گيرند. آن‌ها مفهوم ديگري دارند که Wisdom خوانده مي‌شود و در عربي، معادل تقريبي حکمت شناخته مي‌شود. پس نزد غربي‌ها فلسفه و ويزدام دو مفهوم متباين هستند.

• 4- حکمت از نظر قدمت، ديرين‌تر از مفهوم فلسفه در يونان است. فلسفه در يونان به سختي مي‌تواند قدمتي 2600 ساله براي خود سندسازي و جست و جو کند، اما قدمت حکمت بسيار فراتر از آن است. عملاً فلسفه مولود حکمت است، يا به بيان دقيق‌تر، فلسفه، فروکاست Reduction حکمت است.

• 5- حکمت، در دامنه‌ي زبان‌هاي سامي پديد آمده و ظاهراً ريشه‌ي آن در زبان آرامي است، اما در همه‌ي زبان‌هاي آرامي، سرياني، عبري، حتي اکدي و عربي به کار مي‌رفته است. تحول اين واژه در سامي شمالي و جنوبي متفاوت بوده است. اين تحول، ماجراي ساده‌اي دارد. در محيط جغرافيايي ابراهيمي و انبياء(ع) پس از او، از لبنان و سوريه و عراق کنوني، تا عربستان و يمن و مصر و حبشه، در حوزه‌ي معرفت مؤمنانه، هر شيئي، داراي معنايي بود، که آن معنا، غايت آن پديده محسوب مي‌شد. در واقع آن معنا، هدف خلقت و پيدايش آن شيء بود. در اين تلقيِ معرفت مؤمنانه در اديان ابراهيمي، راز يافتن معنا در هر شيئ و هر پديده‌اي، در مفهومي به نام «آيه» نهفته بود. آيه يا نشاني، همان علامتي است که در شيئ حبس شده است. در معرفت مؤمنانه، هر شيئ و هر پديده‌اي در عالم، نشاني خاصي از يک پيام است. آن گونه که سعدي سروده است:
برگ درختان سبز در نظر هوشيار هر ورق‌اش دفتري است معرفت کردگار
در نگاه سعدي، هر برگ درخت، دفتري براي شناخت خداست. چه کسي اين دفتر را درک و دريافت مي‌کند؟ سعدي اين درک و دريافت را به هوشيار يا همان حکيم احاله مي‌کند. رؤيت اين نشاني‌ها در هر شيئ و دريافت و درک آن‌ها، «حِکم» ناميده مي‌شد.
از اين رو حکمت شکل گرفت:
الف- همه‌ي پديده‌ها و اشياء در عالم در ظاهر و باطن و صيرورت خود داراي معنا هستند.
ب- اين معنا، از طريق نشاني و برهاني که در شيئ رؤيت مي‌شود، قابل دريافت و درک است. به اين نشاني و علامت و برهان، آيه گفته مي‌شود. روند رؤيت و درک اين آيه‌ها حکم ناميده مي‌شد.
ج- رؤيت و دريافت و درک اين آيه‌ها و نشاني‌ها در همه‌ي پديده‌ها در پهنه‌ي گيتي و هستي، حکمت خوانده شد.
د- حکيم، شخص فرزانه‌اي بود که بصيرت لازم براي رؤيت و دريافت آيه در اشياء را داشت.
تحول واژه‌ي حِکم و حکمت، از محدوده‌ي سامي شمالي به سامي جنوبي کشيده شد. در سامي جنوبي متاثر از زبان آرامي، از واژه حکم، حُکم پديد آمد. روند رؤيت و درک آيه‌ها در اشياء «حِکم» خوانده مي‌شد. در منطقه‌ي سامي جنوب، از اين حِکم‌ها که هر کدام يک قاعده بودند، حُکم برخاست که در واقع قانون بود. مثلاً اگر قابيل، پس از کشتن برادرش هابيل، نمي‌دانست که با پيکر او چه کند، با مشاهده‌ي عمل کلاغ در کندن زمين و دفن اشياء و مردار، از اين رفتار کلاغ به عنوان آيت و نشاني استفاده کرد و دريافت که بايد جسد برادرش را در زمين دفن کند. رفتار طبيعي کلاغ در متن خود داراي معنا بود. اين معنا در قالب آيت، هم-چون علامتي در رفتار کلاغ حبس شده بود. روند رؤيت و دريافت اين معنا از سوي قابيل «حِکم» و حکمت بود. از اين حِکم که قاعده بود، قابيل «حُکم» دفن جسد هابيل را استنتاج کرد.
مفهوم «حکومت» نيز از واژه‌ي «حُکم»، متاثر از زبان آرامي پديد آمد، که اِعمال فرمان‌روايي مبتني بر «حُکم»هاي برگرفته از حکمت تلقي مي‌شد.
لذا حکم و حکمت در حوزه‌ي زباني سامي شمالي پديد آمد و در مسير تحول و زايش خود، در حوزه‌ي سامي جنوبي به حُکم و حکومت تفکيک شد.

• 6- پس از يک دوره‌ي طولاني بيش از هزار ساله، اين تلقي در يونان عصر پس از اسطوره‌گرايي، با يک بديل موجه شد. دانشمندان ملطي، در غرب ترکيه‌ي کنوني، با روي‌کردي مادي به طبيعت، پرسش از ماده‌المواد، و ماده‌ي اوليه‌ي پديدآورنده‌ي عالم و هستي را مطرح کردند. در اين جا ديگر رؤيت معنا در پهنه‌ي طبيعت و گيتي مطرح نبود، بلکه ماده‌ي اوليه‌ي ذهني شاکله‌ي عالم مد نظر بود. اين ماده‌ي اوليه را يونانيان «آرخه» ناميدند. آرخه در تلقي ملطيون به عناصر اربعه‌ي آب و آتش و خاک و هوا محدود شد، يعني عنصر کيفيت ماده. اما نزد ديگران، لوگوس يا به تعبير عرب‌ها لغت، ماده‌ي نخستين معرفي شد. فيثاغور و فيثاغوريان، ماده‌ي اوليه و آرخه را نه لوگوس يا کيفيت، که به کميت يا «عدد» شناختند. از صفر تا نه، ده عدد، ماده‌ي نخستين هستند که امروز بشر غربي با دو عدد آن يعني صفر و يک در نظام ديجيتال، کامپيوتر و فضاي سايبر را رقم زده است.
کميت و کيفيت و لوگوس که اجزاي شاکله آرخه در تلقي‌هاي گوناگون بودند، اساساً اعتبارياتي ذهني بيش نبودند. روند پديدار شدن اين ريشه‌هاي سه‌گانه از بذر آرخه، توسط «الثئا» رقم خورد. در تلقي يونانيان، عالم آن‌به‌آن خود را آشکار و نهان مي-کند.

اين «لثئا» و «الثئا» يا لحظه به لحظه مخفي و علني کردن مستمر و مداوم عالم، روند ريشه زدن بذر آرخه بود. از بذر آرخه که در اثر الثئا شکافت و ريشه دوانيد، متافيزيک پديد آمد. در اين مرحله، انسان يوناني از ميتوس به لوگوس رسيده بود. ريشه‌ي معرفتي حاصل از آرخه، به مرور جوانه زد و فوزيس را رقم زد، همان فيزيک.

در اين مقطع آيه به آرخه فروکاست شده بود و با آن، حکمت نيز نزد يونانيان به فلسفه فروکاست شد. رؤيت و دريافت استوار معنا در اشياء و پديده‌ها، با فروکاست لفظ، در نتيجه به فلسفه يا دوستداري دانش فرو غلتيد. ظاهراً بشر غربي رؤيت و دريافت معنا از عالم را در پهنه‌ي طبيعت دشوار يافت و راه ساده را برگزيد: مطالعه‌ي خود عالم طبيعت، براي شناخت آن، نه براي دريافت معنا.

دو هزار سال بعد، دکارت فرانسوي اذعان کرد که فلسفه درختي است که ريشه‌ي آن متافيزيک، تنه‌اش فيزيک و شاخه‌‌هايش دانش‌ها هستند. سيصد سال پس از او هايدگر مدعي شد که درخت مورد نظر دکارت، در زمين و آسمان که معلق نيست، بلکه در زمين «وجود» ريشه دارد. درخت فلسفه که در زمين وجود با آرخه يا ماده‌ي اوليه‌ي عالم آغاز کرد، در نهايت به ميوه‌ي «تخنه» رسيد، همان تکنيک، که تکنولوژي محصول آن است. حرکت کامل فلسفي از آرخه در قلب متافيزيک تا تخنه به عنوان ميوه‌هاي فيزيکال اين درخت، اکنون به اتمام رسيده است: بشر غربي محصول درخت يا همان تکنولوژي را از باغ فلسفه چيده و روانه‌ي بازار مي‌کند، ديگر او رغبت چنداني به ريشه‌ي درخت که متافيزيک خوانده مي‌شد يا حتي تنه‌ي آن ندارد. جمله‌ي ريچارد رورتي، فيلسوف پراگماتيست آمريکايي در تهران در 1383 بسيار شفاف بود: فلسفه نردباني بود که غرب از آن بالا رفت و سپس آن را به کناري نهاد.

روند «آرخه مبنا» در درخت فلسفه، لاجرم 2350 سال بعد به تلقي دارويني از عالم در غرب انجاميد. داروينيسم فرجام اجتناب-ناپذير آرخه مبنايي در فلسفه‌ي غرب بود.

تثليث آرخه در عصر يونان باستان، يعني کميت، کيفيت و لوگوس نيز به عنوان روش، خود را بر علم و دين و تفکر در هميشه‌ي غرب در 2500 سال گذشته تحميل نموده است. تثليث مسيحي پدر، پسر، روح‌القدس يا همان اقنوم‌هاي سه‌گانه، تثليث هگلي‌تز، آنتي‌تز و سنتز، تثليث فرويدي ايد، ايگو سوپر ايگو، تثليث دارويني آرخيا، باکتريا و يوکاريوتا، و ساير تثليث‌هاي فرهنگ و علم غربي، ذاتي ريشه‌ي درخت فلسفه بوده و هست.

• 7- اما در همان عصر انتقال از ميتوس به لوگوس، و جنبش ملطيون، افلاطون تلاش کرد برزخ ويژه‌اي ميان حکمت و فلسفه ايجاد کند که موفق نبود و بلافاصله از سوي شاگردش ارسطو به چالش کشيده شد.

افلاطون، «آيه» را نه به «آرخه»، که به «آيدوس» تحويل کرد. آيدوس يا ديدار معنا در ماده، يک تلقي نازل شده و فروکاهيده‌ي آيه بود. در آيه، رؤيت انگشت اشاره‌ي خدا در تک‌تک پديده‌ها و اشياء، براي شناخت هستي و خداي هستي مطرح بود، اما در آيدوس افلاطون، انگشت اشاره‌ي خدا حذف شد. آيدوس صرفاً مرجع عيني مفاهيم کلي بود که هم‌چون آيه، مستقل از تفکر انسان مقرر بود. آيدوس چگونه بايد کشف مي‌شد؟ بر خلاف آيه که رؤيت آن غالباً نيازمند تقوا و تزکيه‌ي نفس بود، آيدوس افلاطوني در روند ديالکتيک نه رؤيت، که کشف مي‌شد. آيدوس يا ايديا، و يا همين ايده در عصر کنوني، نتوانست نقش آيه را ايفاء کند، چون خود آن از معنا تهي شد. هر چند آيدوس افلاطوني، 2400 سال بعد، در فلسفه‌ي فنومنولوژي هوسرل، با يک انقلاب کپرنيکي روبرو شد و کاملاً دچار دگرگوني شد، به گونه‌اي که به آگاهي انسان رجعت کرد. در واقع در تلقي هوسرل، آيدوس مستقل از آگاهي انسان وجود ندارد.

آيدوس افلاطون با تلقي امروزي، ابژکتيو، و آيدوس هوسرل سوبژکتيو بود. کما اين‌که «آيه» در معرفت مؤمنانه که حکمت را رقم مي‌زند در هزاره‌هاي اول و دوم قبل از ميلاد عيسي(ع)، با تلقي امروزي، ابژکتيو بود و آرخه‌ي يوناني که درخت فلسفه را پديد آورد، سوبژکتيو.

 


• 8- فلسفه فروکاست حکمت است. لذا هيچ‌گاه نمي‌توان آن را با حکمت يکي دانست. فلسفه درختي است که نسبت به فيلسوف متعلَّق است. اما حکمت، جنيني است که با حکيم منطبق و به حکيم متعلِق است. انديشمندان مسلمان که به غلط فلاسفه‌ي غرب را حکيم مي‌خوانده‌اند، دچار خبط عظيمي در تفکر بوده‌اند. عنوان کتاب فروغي، فاجعه‌اي عظيم بود: «سير حکمت در اروپا». اين برابر دانستن فلسفه با حکمت از کجا نشأت مي‌گيرد؟ کافي است سري به دپارتمان‌هاي فلسفه در دانشکده‌هاي ادبيات زده شود، و در آن‌جا سراغ درس اتيمولوژي براي دانشجويان فلسفه گرفته شود. نه تنها دانش‌جوي فلسفه، در هيچ مقطعي ريشه‌شناسي يا اتيمولوژي مفاهيم اصلي فلسفه را نمي‌آموزد، که حتي درس کم‌اثر اصطلاحات فلسفي نيز چندان جدي نيست. در جامعه‌اي که اتيمولوژيست‌هاي فلسفي و حکمي آن ناياب باشند، برابر دانستن فلسفه و حکمت، و بسياري مفاهيم ديگر، طبيعي خواهد بود.

• 9- مصيبت اينجاست که نه تنها در هزاره‌ي گذشته در ايران، فلسفه را با حکمت يکي انگاشته‌اند، بلکه حکمت قرآني را نيز فلسفه خوانده‌اند. اصرار عجيبي بر مفهوم فلسفه دارند و در پاسخ به اين پرسش که فلسفه با حکمت قرآني يکي نيست، چه اصراري به اين برابر نهادن داريد، بلافاصله با حربه‌ي نکوهش فلسفه‌ستيزي وارد عرصه مي‌شوند. يکي دانستن حکمت با فلسفه، حکمت‌ستيزي حکمت در قرآن حکيم، حدوداً در يازده حوزه در بيش از 116 آيه‌ي مرتبط آمده است:
الف- خدا حکيم است. به جاي کلمه‌ي حکيم، واژه‌ي فيلسوف بگذاريد: خدا فيلسوف است!؟
ب- خدا به انبياء (ع) کتاب و حکمت را تعليم داد. بخوانيد خدا به انبياء(ع) کتاب و فلسفه را تعليم داد.
پ- خدا کتاب و حکمت را نازل مي‌کند. جاي حکمت در اين آيه، فلسفه بگذاريد.
ت- در آيه‌ي 1 سوره‌ي يونس: اين است آيات کتاب حکيم. در تلقي مدافعان يکي بودن فلسفه و حکمت، اين آيه مي‌شود «اين است آيات کتاب فيلسوف».
ث- قرآن حکيم. از ديد فيلسوفان، اين مفهوم قرآني مي‌شود: «قرآن فيلسوف!»
ج- حکمت بالغه. بخوانيد فلسفه‌ي بالغه.
چ- در آيه 39 اسرا: خدا حکمت را وحي مي‌کند.
ح- انبياء(ع) به مردم کتاب و حکمت تعليم مي‌دهند. در تلقي روبه‌رو مي‌شود: انيباء(ع) به مردم کتاب و فلسفه تعليم مي‌دهند.
خ- عيسي(ع): براي شما حکمت آوردم. در واقع عيسي(ع) فلسفه آورده است!
د- لقمان، داود، و سليمان، حکمت داده شدند. در تلقي ديگران، يعني فلسفه داده شدند و اين سه تن فيلسوف هستند. غربي‌ها مي‌گويند شرق نبي دارد و غرب فيلسوف.
ذ- در آيه‌ي 125 نحل: دعوت کن به راه رب خود، به حکمت ]نه به فلسفه[، به موعظه‌ي حسنه، و به جدال احسن. اگر قرار بود با فلسفه به راه خدا دعوت صورت گيرد، به دليل جنگل آراء و مکاتب فلسفي، عجب پلوراليسم ويژه‌اي رقم مي‌خورد. به قول حافظ:
جنگ هفتاد و ملت، همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند
ر- حکمت را خدا مي‌دهد، که خير کثير است به هر کس داده شود. به او خير کثير داده شده است جز اولوالالباب کسي متذکر نمي‌شود. در نسبت با اين آيه، اين شبهه مطرح است که اگر حکمت خير کثير است که از سوي خدا داده مي‌شود، چه طور اين خير کثير به مارکس داده مي‌شود و او به الحاد مي‌‌رسد؟ خير کثير که به فوئرباخ داده مي‌شود و او ماترياليست مي‌گردد. ديويد هيوم به عنوان غول فلسفي بريتانيا، که کانت را از خواب جزمي بيدار کرد، به عنوان يک ملحد، چگونه خير کثير به او داده شده است؟ آيا هم‌جنس‌بازي و اخلاق فاسدي که قوم لوط را در شهر سدوم با عذاب خدا مواجه ساخت، خير کثير، يا حاصل خير کثير است؟ در غير اين صورت چگونه مي‌توان ويتگنشتاين و فوکو را به دليل مشکلات اخلاقي اين چنيني «حکيم» ناميد؟
حکمت در قرآن که در محورهاي 12گانه‌ي قيد شده آمد، هيچ سنخيتي با فلسفه ندارد. اساساً لوازم خير کثير در فلسفه نيست، زيرا با هزار و يک آلودگي و انحراف و الحاد مي‌توان فيلسوف شد، اما بدون ايمان و تقوا نمي‌توان حکيم شد. حکيم در اثر تقوا به فرقان مي‌رسد و از آن به تفکيک و تمييز حق از باطل نايل مي‌شود و به حقيقت دست مي‌يابد.
حکمت فوق فلسفه است و فلسفه در ادامه‌ي حکمت و به تبع آن. نسبت حکمت و فلسفه، نسبت عدد يک و صفرهاي پشت آن است. فلسفه بدون حکمت، صفري است که خوانده نمي‌شود.

•10- در مفهوم «فلسفه‌ي اسلامي»، دو نکته حائز اهميت است:
الف- قيد فلسفه‌ي اسلامي به اين معناست که مدعيان آن باور دارند که فلسفه‌ي غير اسلامي نيز وجود دارد. آن‌چه در دو فلسفه‌ي اسلامي و غيراسلامي مشترک و مقوم آن‌هاست چيست؟
ب- در قيد اسلامي فلسفه‌ي اسلامي، چه چيزي از اسلام به عنوان لوازم جوهري يا عرضي فلسفه به کار رفته است که آن را اسلامي ساخته؟
در واقع ادعا اين است که فلسفه‌ي يوناني، پس از هزار سال قدمت، در عصر اسلام، به جهان اسلام آمده و بومي شده است. چنين انطباق و بومي‌سازي، در دو حوزه بايد صورت پذيرفته باشد:
- ابتدا در چهارچوب مفهومي، و سپس در چهارچوب تصوري:
در چهارچوب مفهومي فلسفه‌ي اسلامي کافي است به مفاهيم پايه توجه شود، اين عدم انطباق به خوبي نمايان مي‌گردد:
1) مفهوم فلسفه، که با حکمت قرآني يکي گرفته شده است، حال آن‌که غربي‌ها به حکمت ويزدام مي‌گويند و آن را از فلسفه جدا مي‌دانند. فلسفه، فروکاست شده‌ي حکمت است، لذا نمي‌تواند با حکمت برابر باشد.
2) مفهوم آرخه و ماده‌المواد، با آيه در حکمت الهي و قرآني يکي نيست. مدام در قرآن به وجود آيه يا نشاني و برهان در پديده‌هاي هستي و وقايع اشاره شده است.
در قرآن هفت متعلق ايمان بر شمرده مي‌شود که ايمان جامع مومن به هر هفت متعلق مزبور الزامي است. متعلق‌هاي ايمان به غيب، ايمان به خدا، ايمان به ملائک، ايمان به کتاب، ايمان به ارسال انبياء(ع)، ايمان به آخرت و ايمان به آيات الهي.
منظور از آيات الهي و ايمان به آن، فقط آيه‌هاي درون سوره‌هاي قرآن حکيم نيست، بلکه منظور اين است که در پهنه‌ي گيتي، همه‌ي اشياء و پديده‌ها و حرکت‌ها و صيرورت‌ها، نشاني و آيه هستند.
مومن در کنار ايمان به ساير متعلق‌هاي ايمان، بايستي به آيات الهي نيز ايمان داشته باشد.
در واقع اگر مومن چشم دل بگشايد و ديده‌ي آيت‌بين يابد، عملاً حکيم الهي است.
اما در فلسفه، از جمله فلسفه‌ي اسلامي، آيه به آرخه فروکاست يافته و دغدغه‌ي فيلسوف اسلامي نيز همان اعتباريات شاکله‌ي آرخه از لوگوس تا کميت و کيفيت است. هر کجا فيلسوف مسلمان خلاف اين عمل کرده است، او در آن‌جا حکيم است، زيرا فلسفه به ماهو فلسفه از اساس در آيت‌زدايي شکل گرفت و لحظه‌اي که در آرخه، پرسش از چيستي ماده‌ي اوليه را مطرح کرد، راه معنازدايي از طبيعت و هستي را در پيش گرفت و از وجود و ورطه‌ي موجود در غلتيد.
اگر فلسفه چنين ظرفيتي داشت که نگاه آيت‌بين را در فيلسوفان پديد آورد، بايستي اکنون فيلسوفان جهان مؤمن‌ترين مردمان باشند، اما تاريخ فلسفه، خلاف اين را نشان مي‌دهد.
3) در فلسفه‌ي اسلامي، مفهوم فلسفه‌ي اولي، در برابر متافيزيک مطرح است. فلسفه‌ي غرب دو گزاره‌ي کاملاً مشخص دارد: فيزيک و متافيزيک.
در فلسفه‌ي اسلامي، طبيعه، مابعدالطبيعه، و ماوراءالطبيعه مطرح است.
اولاً فيزيک يا فوزيس معادل طبيعه و طبيعت نيست و در فلسفه، مفهوم ناتورا يا نيچر معادل طبيعه و طبيعت است. ثانياً متافيزيک نيز معادل مابعدالطبيعه نيست، به همان دليل نخست.
ثالثاً فلسفه نه تنها ظرفيت دريافت ماوراءالطبيعه را ندارد، بلکه چنين ادعايي نداشته و در عالم فلسفه غرب، کسي مدعي ترانس فيزيک يا اولترافيزيک نيست.
فلسفه‌ي اولي، همان متافيزيک است نه بيشتر، لذا نمي‌تواند به عرصه‌ي ترانس فيزيک که حوزه‌ي متعلق‌هاي ايمان در دين است ورود کند. در نتيجه فلسفه يا آن‌چه فلسفه‌ي اسلامي ناميده مي‌شود، برخلاف حکمت، نمي‌تواند مدعي انطباق با دين شود.
حکمت به صورت ذاتي و جوهري، چون آيت‌مدار است، واجد روح ديني و ايماني است. اما فلسفه به دليل محصور بودن در فيزيک و متافيزيک چنين ظرفيتي ندارد.
4) فلسفه، همزاد و مترادفي دارد به نام ذهن Mind. ذهن غامض‌ترين مفهوم فلسفي در غرب است که هنوز هم نتوانسته-اند آن را تبيين کنند. با اين مفهوم مبهم که هستي خود آن نيز شفاف و روشن نشده است، فلسفه تلاش کرد هستي و وجود عالم را بنماياند. حتي در دهه‌هاي اخير مدعي شدند که Mind is God ذهن خداست. اکنون فلسفه‌ي ذهن، بحراني‌ترين حوزه‌ي انديشه در ميان رشته‌هاي علوم انساني است.
در فلسفه‌ي اسلامي نيز اين مفهوم مبهم و ناشناخته، مبناي همه‌ي فعل و انفعالات فکري است. در واقع فيلسوفان اسلامي، در مفهوم ذهن، پاي خود را جاي مطمئني قرار نداده‌اند و اين سنگ بناي سست، توان و ظرفيت لازم را ندارد. پرسشي که فلسفه‌ي اسلامي بايد پاسخ دهد اين است که اولاً تمايز ذهن در فلسفه اسلامي با Mind در فلسفه‌ي غرب چيست؟
و ثانياً اين مفهوم را که مفهومي غير قرآني است، معادل کدام مفهوم در قرآن قرار مي‌دهند. در درون قلب، لايه‌هاي صدر و شغاف و فوأد، هر يک ممکن است بتوانند بخشي از ظرفيت ذاتي انسان را بنمايانند. اما يقيناً ذهن، ظرفيت و توان رقابت با فؤاد را ندارد. فلسفه‌اي که هستي خود را در بناي سست و مبهم ذهن نهاده است و وجود ذهني را در ذهني مي‌جويد که هيچ نسبت و قرابتي با انسان‌شناسي قرآني ندارد، چگونه خود را فلسفه‌ي اسلامي مي‌خواند؟!
- اما چهار چوب تصوري:
انطباق و بومي‌سازي فلسفه با اسلام نياز به انطباق چهارچوب تصوري و نظري خود با اسلام دارد.
چهار چوب تصوري و پارادايم فلسفه‌ي صدرايي در اسفار اربعه رقم خورده است. اسفار اربعه، سفرهايي است از خلق به حق و بازگشت به خلق:
سفر يکم: من الخلق، الي الحق.
سفر دوم: بالحق في الحق (في الحق، الي الحق)
سفر سوم: من الحق، الي الخلق بالحق.
سفر چهارم: بالحق، في الخلق.
پارادايم اسفار اربعه، شبيه پارادايم افلاطون در مبحث غار است.
A. شخص با رؤيت سايه‌ها در ته غار، متوجه بيرون غار مي‌شود. خود را رهانيده و به بيرون مي‌رود.
B. در بيرون غار به کند و کاو و بررسي و شناخت مي‌پردازد.
C. مجدداً، متعهدانه و ايثارگرانه به درون غار باز مي‌گردد.
D. سپس ديگران را در ته غار آزاد مي‌کند و با يکديگر به بيرون غار، به سمت روشنايي مي‌روند.

 

 

اين دو پارادايم، شباهت ظاهري به يکديگر دارند با اين تفاوت که در سفر چهارم افلاطوني، شخص متعهد است ديگران را به بيرون غار ببرد، اما در اسفار اربعه، سفر چهارم سفر از خلق به حق نيست، بلکه سفر در خلق به حق است. در واقع او که کوله‌باري از معرفت به حق از سفر دوم آورده است، نيازي نمي‌بيند همه‌ي مردم در بند را برهاند و به حق ببرد، بلکه حق را به ميان آن‌ها آورده است. در واقع در سفر چهارم صدرايي، مهدويت و ظهور ديده نمي‌شود. اگر سفر چهارم، سفر با خلق به حق بود، مي‌شد مدعي مهدويت در آن گرديد و انقلاب اسلامي را سفر چهارم صدرايي خواند، اما اين پارادايم مخدوش است و عنصر امامت و ولايت در آن مغفول و محذوف است. شخص سفر کرده، متعهد به رهبري ديگران نيست و تنها شهروند مسئولي است که حق-مدارانه به خلق بازگشته و در ميان آن‌هاست.
چهارچوب تصوري ناب اسلامي، بر چهار مفهوم هبوط و عروج، و نبوت و امامت استوار است. حذف يا غفلت از عنصر امامت در سفر چهارم صدرايي، انطباق پارادايم او را با چهارچوب تصوري قرآني دشوار مي‌سازد. از اين رو نمي‌توان اسفار اربعه‌ي صدرايي را نقشه‌ي راه امام خميني (ره) در انقلاب اسلامي دانست، زيرا ايشان مبتني بر سفر چهارم، بايد حق را به ميان مردم مي-آورد، نه اين که مردم را به سوي حق ببرد.
کساني که فيلسوف اسلامي خوانده مي‌شوند، عمدتاً حکيم هستند: ابن سيناي بخش‌هايي از «اشارات»، ملاصدرايي که بارها پياده به حج مي‌رود و در مقدمه‌ي تفسيرش بر سوره‌ي واقعه از ايستادن در سايه شکوه مي‌کند، سايرين همه حکماي الهي هستند که بايد از فلسفه‌هايشان متمايز شوند.

• 11- برخي اصرار دارند امام خميني(ره) را که خود مدرس فلسفه‌ي صدرايي بود، به طور مطلق در اين ميدان مصادره کنند و حضرت ايشان را صرفاً فيلسوف بنمايانند. در حيات فکري هر متفکر مؤلف و صاحب مکتبي، همواره دو دوره وجود دارد. در فلسفه اين قول مشهور است که در بيان آموزه‌هاي هر فيلسوف، بلافاصله مي‌پرسند: مثلاً، کدام کانت؟ کانت دوره‌ي اول يا کانت دوره‌ي دوم؟ ويتگنشتاين اول يا دوم؟ ملاصداري يکم يا ملاصدراي دوم؟ در مورد امام خميني(ره) نيز اين پرسش صادق است. بله امام خميني(ره) خود استاد فلسفه‌ بوده‌اند، اما کدام امام خميني(ره) ؟ پاسخ اين است: امام خميني(ره) اوّل.
در واقع امام خميني(ره) دوّم، از فلسفه عبور کرده بودند. در آذرماه 1365 دقيقاً دو سال و نيم قبل از رحلت جان‌گداز آن پير مراد، در نامه‌اي به عروس گرامي‌اشان مي‌نگارند:
«چنان به عمق اصطلاحات و اعتبارات فرورفتم و به جاي رفع حجب به جمع کتب پرداختم که گويي در کون و مکان خبري نيست جز يک مشت ورق‌پاره که به اسم علوم انساني و معارف الهي و حقايق فلسفي، طالب را که به فطرت‌الله مفطور است، از مقصد بازداشته و در حجاب اکبر فرو برده. اسفار اربعه با طور و عرضش از سفر به سوي دوست بازم داشت، نه از فتوحات فتحي حاصل و نه از فصوص الحکم حکمتي دست داد، چه رسد به غير آن‌ها که خود، داستان غم‌انگيز دارد.» امام خميني(ره) دوّم، که در عصر دفاع مقدس اين نکات نوراني را براي ما اهل حجاب نور و حجاب نفس، پدرانه به ميراث و وصيت گذاردند، از اسفار اربعه-ي ملاصدرا، و فتوحات مکيه و فصوص‌الحکم ابن عربي اين‌گونه ياد مي‌کنند. ايشان در ديوان خود نيز بارها نسبت به فلسفه ابياتي را سروده‌اند، مانند:
اسفار و شفاء ابن‌سينا نگشود با آن‌همه جرّ و بحث‌ها مشکل ما
با شيخ بگو که راه من باطل خواند بر حق تو لبخند زند باطل ما
گر سالک او منازلي سير کند خود مسلک نيستي بود منزل ما
*****
آنان که به علم فلسفه مي‌نازند بر علم دگر به آشکارا تازند
ترسم که در اين حجاب اکبر آخر سرگرم شوند و خويشتن را بازند
*****
فاطي که فنون فلسفه مي‌خواند از فلسفه فاء و لام و سين مي‌داند
اميد من آن است که با نور خدا خود را ز حجاب فلسفه برهاند
*****
با فلسفه ره به سوي او نتوان يافت با چشم عليل کوي او نتوان يافت

• 12- اما محور پاياني اين جلسه، مسأله‌ي ضرورت بازتوليد فلسفه‌ي مضاف در حوزه‌ي فلسفه، و حکمت‌هاي مضاف در حوزه‌ي حکمت، در راستاي دو گزاره‌ي کلي است: ابتدا بسط نهضت علمي، براي تحول در علوم انساني، و سپس پر نمودن خلاء تئوريک دستگاه‌هاي مختلف در نظام جمهوري اسلامي است.
• الف- دهه‌ي چهارم عمر جمهوري اسلامي، دهه‌ي پيشرفت و عدالت ناميده شده است. يکي از ضروريات تحقق اين امر مهم، مسأله دست‌يابي به حکمت مضاف از يک‌سو، و فلسفه‌هاي مضاف از سوي ديگر است.
اين ضرورت و حساسيت از کجا نشأت مي‌گيرد؟ مباني نظري در حوزه‌هاي گوناگون سياسي- فرهنگي- اقتصادي و اجتماعي اگر مبتني بر بنيان‌هاي فکري غير الهي باشد، فرد و جامعه به پذيرش ولايت «دون‌الله» در مي‌غلتد. حکيم الهي آيت‌الله جوادي آملي، در تفسير آيات ابتداي سوره‌ي مبارکه اعراف مي‌فرمود که: در اين آيه مي‌فرمايد تبعيت کنيد از آن‌چه انزال شده از سوي رب، و تبعيت نکنيد از دون آن. الله را ولي خود قرار دهيد. اتخاذ ولايت الله، به پذيرش دين است. اگر غير الله را پذيرفتيد و مکتب غيرالله را پذيرفتيد به تولي به آن‌ها در آمده‌ايد، و آن‌ها را ولي خود قرار داده‌ايد.»
اکنون نقيصه‌اي که در حکم آسيب جدي و خطري عظيم براي جمهوري اسلامي است، کم‌کاري و عدم تلاش در دست-يابي به نرم‌افزار بومي مبتني بر کتاب و عترت است. اگر نرم‌افزارهاي ما در حوزه‌هاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي برگرفته از مکاتب غير الهي باشد که متاسفانه اکنون در بخش‌هاي گوناگون اين نقص وجود دارد، در آن صورت با پذيرش مکتب غيرالله، خطر عظيم استحاله‌ي جمهوري اسلامي را به جان خريده‌ايم. اين ضرورت از اين جا برمي‌خيزد.
مبتني بر اين ضرورت‌شناسي، اين پرسش مطرح مي‌شود که چه نهاد يا دستگاه يا کساني مسئول پر نمودن اين خلاء و رفع اين نقيصه هستند؟! بلافاصله نگاه‌ها متوجه نهاد حوزه‌ي علميه، و به ويژه بخش منسجم فکري آن، يعني مکتب صدرايي مي‌شود. اين نقش تاريخي، نقشي است که اگر چنان‌چه به نحو احسن محقق شود، جمهوري اسلامي را از يک پيچ و گردنه‌ي مهم تاريخي عبور مي‌دهد، چرا که در جنبش بيداري اسلامي و در عصر رکود اقتصادي اروپا و آمريکا، اگر جمهوري اسلامي الگوي ويژه‌ي نرم‌افزاري خود را در قالب حکمت‌ها و فلسفه‌هاي مضاف در حوزه‌هاي گوناگون ارائه نمايد، ديگر جوامع اسلامي و غيراسلامي، امروز مهم‌ترين مشتري آن خواهند بود.
• ب- فلسفه‌ي مضاف چه حساسيتي در سياست‌گذاري يک کشور دارد؟ پاسخ بسيار ساده و روشن است: از فلسفه‌هاي مضاف، دکترين‌ها و استراتژي‌ها براي برنامه‌ريزي‌هاي دولت‌ها احصاء و استخراج مي‌شود. رهبر معظم انقلاب، بيش از ده سال قبل اين نقيضه را اين‌گونه تشخيص دادند که دکترين‌هاي معماران فکري انقلاب اسلامي تبيين شود. در اواخر دهه‌ي 1370 ابتدا به دست‌اندرکاران برگزاري بزرگداشت شهيد مطهري فرمودند: «دکترين شهيد مطهري را تبيين کنيد.»، سپس چندي بعد، همين مطلب را در مورد ديدگاه‌هاي امام راحل(ره) فرمودند، که دکترين امام راحل را تبيين کنيد. مدتي بعد از آن، باز هم در مناسبت ديگري، فرمودند که همان‌گونه که غربي‌ها نظام جامع فکري کانت را تبيين و تشريح کرده‌اند، دکترين شهيد مطهري را مشخص کنيد. اکنون که بيش از يک دهه از آن مطالبه مي‌گذرد، ضرورت آن در توليد نرم‌افزار پايه، خود را نشان مي‌دهد.
• پ- روش تبيين دکترين در فلسفه‌ي علم، نزد غربي‌ها به اين صورت است که ابتدا فلسفه‌ي محض مورد نظر مشخص مي‌شود، فرضاً فلسفه‌ي کارتزيانيسم. آن‌گاه، محورها و موضوعات در قالب فلسفه‌ي مضاف خاص فلسفه‌ي کارتزيان احصاء و توليد مي‌شود. در نهايت از فلسفه‌هاي مضاف، دکترين‌ها استخراج و تبيين مي‌گردد. در اين صورت اين دکترين‌ها، خاص فلسفه‌ي کارتزيان هستند و پياده کردن آن‌ها، جامعه و دولت را کارتزيان مي‌سازد. براي تبيين دکترين‌ها يا به فرد فيلسوف توجه مي‌شود يا به مکتب فکري خاصي که آن فيلسوف در آن حيطه تفکر مي‌کرده است. مثلاً يا دکترين دکارت به عنوان يک کارتزيان مد نظر است، يا دکترين مکتب او که رسيوناليسم ناميده مي‌شود. يا فرضاً در مورد مارکس، يا دکترين مارکس مد نظر است، يا دکترين سوسياليسم که حيطه‌ي تفکر اوست. اگر دکترين مشخص فيلسوف مد نظر باشد، تبيين آن از روند دکترينريسم در فلسفه‌ي علم تبعيت مي‌کند. اما اگر دکترين حيطه‌ي فکري آن شخص فيلسوف مطالبه شود، تبيين آن در چهارچوب دکتريناليسم صورت مي-گيرد.
در مورد شهيد مطهري و امام راحل(ره) نيز همين تقسيم‌بندي امکان اجرا داشت. يعني هم امکان‌پذير بود که در دکترينريسم، دکترين شخص شهيد مطهري يا امام راحل(ره) تبيين شود، و هم عملي بود که مبتني بر روند دکتريناليسم، دکترين اين بزرگان در حيطه‌هاي مکتب فکري آنان، يعني حکمت متعاليه از يک‌سو، و فقه جواهري و پويا از سوي ديگر، تبيين شود.
چون در آن زمان، مطمئن بوديم که اين درخواست رهبر معظم انقلاب از سوي مخاطبان ايشان در آن جلسه بر زمين مي-ماند، حکم آن را بر خود واجب کفايي دانستيم و در کنار پانزده پروژه‌ي تبيين دکترين‌هاي قرآن و چهارده معصوم(ع)، سه پروژه‌ي انحصاري تبيين دکترين امام راحل(ره)، تبيين دکترين شهيد مطهري، و تبيين دکترين امام خامنه‌اي را در دستور کار مرکز بررسي‌هاي دکترينال قرار داديم.
• ت- آن‌چه تا کنون در حوزه‌ي حکمت حضور در آراء امام خميني(ره) و ساير موارد تدريس شده است، حاصل بخشي از محورهايي است که در پروژه‌ي عظيم دکترين امام خميني(ره) در دست تبيين است.
در مسير تبيين دکترين امام خميني(ره) يافته‌هاي تحقيق بسيار فراتر بوده است و حکمت محض و حکمت‌هاي مضاف انحصاري امام راحل نيز به مرور خود را نمايان ساخت، که همان‌گونه که سال‌هاي قبل اشاره کرديم، امام خميني(ره) واجد مکتب فکري روزآمدي بوده‌اند که به عنوان يک دستگاه کامل، قابليت زايش و بازتوليد حکمت‌هاي مضاف متنوعي دارد.
از آن‌جا که مبحث حکمت حضور، انحصار حکماي شيعه از سيد ابن‌طاووس(ره) تا امام خميني(ره) است، براي روشن ساختن اين نکته که در غرب، فلسفه‌ي حضور هيچ‌گاه مطرح نبوده است و در دهه‌هاي اخير که ژاک دريدا مباحثي را در حوزه‌ي حضور با تلقي امانيستي مطرح کرد، اين موارد با انديشه‌ي حکماي شيعه و در رأس آن‌ها امام خميني(ره) چه مقدار فاصله دارد، حتي مطالعات تطبيقي اين دو نگاه نيز صورت گرفت و تدريس شد. برکت اين توجهي که مقام معظم رهبري به تبيين دکترين امام خميني(ره) دادند، موجب شد که اکنون به‌توان مدعي شد که به مرور به تنظيم و قواره‌مند نمودن دستگاه فکري خميني کبير نزديک مي‌شويم.
• ث- در خصوص دکترين شهيد مطهري، دو نکته‌ي ظريف از سوي مقام معظم رهبري مطرح شد: ابتدا اين که به صورت گذرا بر وجوه کلامي مباحث شهيد مطهري و در واقع شهيد مطهري متکلم در کنار مطهري فيلسوف تاکيد شد که اين بدان معنا بود که دکترين کلامي شهيد مطهري نيز در کنار دکترين حکمي- فلسفي ايشان احصاء شود و صرفاً تمرکز بر مباحث فلسفي علامه‌ي مطهري نباشد.
نکته دوم، تاکيد بر روش غربي‌ها در تدوين انديشه‌ي کانت به عنوان يک مدل عملي در تدوين آراء يک فيلسوف بود.
اين نکته ما را بر آن داشت که روش غربي‌ها در تدوين انديشه‌ي کانت را مورد واکاوي و مهندسي معکوس قرار دهيم. در نهايت موضوع خود دکترين کانت مطرح شد و پژوهش‌ها در اين خصوص به اختصاص پايان‌نامه‌هاي دانشجويي در دپارتمان‌هاي فلسفه‌ي دانشگاه‌ها به مبحث دکترين کانت انجاميد.
تلاش‌ها براي تبيين دکترين شهيد مطهري با توجه به دامنه‌ي گسترده‌اي از موضوعات که ايشان به آن ورود کرده‌اند از يک‌سو، و فشار نياز دستگاه‌ها و سازمان‌ها براي دست‌يابي به محتواي مدون آراء شهيد مطهري براي تصميم‌سازي‌ها و برنامه‌ريزي-ها از سوي ديگر، در يک شرايط خاص صورت مي‌گرفت.
اما، جنجال مرموز چند وب‌سايت معلوم الحال ليبرال، با يک تيتر دروغ، فضايي غير اخلاقي را پديد آورد. و تلاش گسترده‌اي شد تا با گزينش برخي جملات و گرفتن مصاحبه از برخي دانشمندان و عالمان که از چند و چون مسأله بي‌اطلاع بودند، بازار بازي‌هاي سياسي خود را گرم کنند اينان کساني هستند که سعي دارند در فضاي غير اخلاقي ژورناليسم سايبر، جملاتي را از کلام ديگران گزينش کنند، و نسبت به آن جملات، سايرين را به واکنش وادارند تا اين‌گونه قلمداد شود که امثال عباسي رودر‌روي روحانيت هستند.
روحانيت متعهد و پيش‌رو و متقي، بصيرتر از آن است که اسير اين فضاسازي‌ها بشود، به ويژه اين‌که در رأس حرکت و نهضت خود، امام جامعه و ولي امري را مي‌بيند که در ترسيم افق‌هاي دور و مقصد متعالي اين امت، در عين حال که بر آزادانديشي تاکيد مي‌نمايند، همواره از کشاندن مباحث نظري و تضارب آراء از محافل علمي به کوچه و خيابان تحذير داده‌اند.
• ج- درد جان‌کاهِ ديدن سند 800 صفحه‌اي «امنيت ملي و نظام اقتصادي ايران» که پس از سال‌ها تحقيق در مرکز تحقيقات استراتژيک مجمع تشخيص مصلحت نظام، با پول بيت‌المال و با آرم آن نهاد تابع مجمع تشخيص منتشر شده است و در صفحه‌ي 782 آن، پس از يک بررسي طولاني آمده است که «پس از بررسي انواع مکاتب اقتصادي در اين مطالعه و ارزيابي آنها از منظر اسناد فرادستي نظام از جمله اهداف اقتصادي سند چشم‌انداز و سياست‌هاي کلي ابلاغي در برنامه‌هاي چهارم و پنجم توسعه به ويژه سياست‌هاي کلي اصل 44 قانون اساسي، به نظر مي‌رسد که نظريه‌هاي مکاتب نهادگرايان و کينزي‌هاي جديد با الگوي مطلوب توسعه در جمهوري اسلامي ايران قرابت بيشتري داشته باشند.» هر دلسوز انقلاب اسلامي را به تحرک وا مي‌دارد که وقتي مجمع تشخيص مصلحت نظام در نهاد مطالعاتي تصميم‌ساز خود، به مکتب امانيستي، ليبراليستي و سکيولاريستي نئوکينزي‌ها در تنظيم معاش و معاد اين امت خداجو و شهيدپرور مي‌رسد، پس خود بايد کاري بکند و اين نقيصه را در نظام بزدايد، ديگر جايي براي واکنش به رفتارهاي غير اخلاقي وب‌سايت‌هاي «تفرقه افکن» باقي نمي‌ماند. گردانندگان اين وب‌سايت‌ها که به ليبرال بودن شهره هستند، طبيعي است که بايد چنين بازي‌هايي را آغاز نمايند. اما براي ما که با شهدا، امام شهدا، و هم‌چنين امام بيداري مسلمين، عهد و پيمان بسته‌ايم که در صحنه باشيم و براي استمرار اين بيداري، جان خود را فدا نماييم، سرگرم شدن به اين بازي‌ها، غفلت و خسارت است، يعني همان خواسته‌ي شيطان. و اين از ما به دور باد که در مسير خواسته‌ي شيطان قرار بگيريم.


انشاءالله

 

ارجاعات، منابع و پيوست ها

010203040506070809101213141516171819202122232425262728293031
[ ] [ ] [ عباس ]

نقد سریال استراتژیک گمشده (Lost) توسط استاد حسن عباسی در فرهنگسرای ارسباران

برای دانلود فیلم جلسه و کتاب نقد سینما به ادامه مطلب مراجعه نمایید. این سریال در موسسه قرن 21 دوبله شده و به همراه درس گفتار های استاد عباسی در شبکه سینمای خانگی پخش شد.

سريال Lost بي ترديد تأثير گذار ترين سريال دهه اخير در غرب است. همچنين با گستره وسيعي كه اين سريال حوزه تمدن بشر امروزي را پوشش داد مي توان ضريب نفوذ آن در جوامع را از جمله شاخص هاي جهاني شدن محسوب كرد...

 

معناي نام سريال، "گمشده" همزمان اشاره به دو مفهوم انسانهاي گمشده در حادثه سقوط هواپيما و هم اينكه يك مكاني گمشده است ، دارد. و تعليق اصلي سريال يعني "مكان گمشده اي كه بشر آرزوي پيدا كردن آن و ساختن يك جامعه آرماني را از سه هزار سال پيش داشته است" از همان جا آغاز مي شود.حجم زياد نشانه‌هاي به كار رفته  ارزش هاي فلسفي و جامعه شناختي سريال، ضعف هاي فني و تكنيكي آن را پوشانده است.

اين سريال از سال 2004 تا 2010 در 6 فصل توسط 13 كارگردان (جی جی آبرامز، جک بندر، استیون ویلیامز، گرگ یانتس، ماریتا گراویاک، تاکر گیتز، کوین هوکز، مایکل زینبرگ و ...) ساخته و از شبكه  abc پخش شده است.

نظر به اهميت نشانه شناسي مفاهيم وسيع به كار رفته در اين سريال ، طي 7 جلسه به ترتيب فصل ها و اپيزودها استاد حسن عباسي در فرهنگسراي ارسباران به نقد و بررسي آن پرداختند كه لينك دانلود جلسات 15 تا 21 جهت استفاده كاربران عزيز سايت در ادامه مي آيد.

 

مشخصات محصول (فصل اول، جلسات 15 و 16)

جلسه پانزدهم یک DVD حاوی 98 دقیقه فیلم نقد سریال برگزار شده در تاریخ 3 خرداد ماه 1389

جلسه شانزدهم یک DVD حاوی 129 دقیقه فیلم نقد سریال برگزار شده در تاریخ 17 خرداد ماه 1389

قیمت: 1000 تومان

مشخصات محصول (فصل دوم، جلسات 17 و 18)

جلسه هفدهم یک DVD حاوی 138 دقیقه فیلم نقد سریال برگزار شده در تاریخ 24 خرداد ماه 1389

جلسه هجدهم یک DVD حاوی 86 دقیقه فیلم نقد سریال برگزار شده در تاریخ 31 خرداد ماه 1389

قیمت: 1000 تومان

مشخصات محصول (فصل سوم، جلسات 19 و 20)

جلسه نوزدهم یک DVD حاوی 102 دقیقه فیلم نقد سریال برگزار شده در تاریخ 7 تیر ماه 1389

جلسه بیستم یک DVD حاوی 109 دقیقه فیلم نقد سریال برگزار شده در تاریخ 14 تیر ماه 1389

قیمت: 1000 تومان

مشخصات محصول (فصل چهارم، جلسه 21)

جلسه بیست و یکم یک DVD حاوی 108 دقیقه فیلم نقد سریال برگزار شده در تاریخ 28 تیر ماه 1389

قیمت: 1000 تومان

 

دریافت فایل تصویری نقد سریال با فرمت DIVX

جلسه 15 با حجم 225 مگابایت

جلسه 16 با حجم 295 مگابایت

جلسه 17 با حجم 304 مگابایت

جلسه 18 با حجم 197 مگابایت

جلسه 19 با حجم 233 مگابایت

جلسه 20 با حجم 250 مگابایت

جلسه 21 با حجم 248 مگابایت

 

 

 

[ ] [ ] [ عباس ]

بسم الله الرحمن الرحیم .
فیلم : چشمه
کارگردان : دارن ارنوفسکی
محصول : 2006
بودجه : 35 میلیون دلار
فروش :75 میلیون دلار
بازیگران : هیو جکمن و راشل ویسز

[تصویر: 40371235605720650319.jpg]

فیلم چشمه در سه داستان موازی دنیال میشود که اکثر مخاطبان انرا سه داستان به فاصله 500 سال از هم میپندارند که تصور غلطی است . دو داستان این فیلم در ذهن بازیگران رقم میخورد و یکی زندگی واقعی را نشان میدهد . داستان اول که مربوط به رانده شدن اسپانیا از امریکای شمالی به فسمت های امریکای مرکزی و جنوبی است که توسط یک داروغه رقم میخورد که عضو فرقه ی اپوس دئی که از فرقه های متعدد مسیحیت است میباشد . داستان دوم که مربوط به توماس نقش اول فیلم است در یک حباب در فضا اتفاق میفتد که توماس در ان منتظر است تا به ستاره ی شیبالبا برسد . داستان سوم که در دنیای امروز اتفاق می افتد ماجرای تلاش یک محقق برای از بین بردن تومور مغزی همسرش ایزی است .
چشمه بیشتر از ان که شنیده شود نیازدارد که دیده شود یا به تعبیر دیگر سینمای چشم است نه گوش به همین خاطر بیننده راحت تر با اثر ارتباط برقرار میکند تا اینکه منتظر شنیدن کلمات قلمبه سلمبه باشد . موضوع هر سه داستان فیلم چگونگی مقابله با مرگ است و دغدغه ی همیشگی انسان را در تقابل با مرگ نشان میدهد ...ایا واقعا مرگ را میتوان به تاخیر انداخت یا برای همیشه از ان فراری شد ؟ فیلم چشمه بیشتر از انکه فلسفی و دینی باشد یک فیلم عارفانه است اما چه نوع عرفانی ؟در طول بحث با این عرفان اشنا خواهیم شد.
فیلم با جمله ای کتاب افرینش شروع میشود

[تصویر: 73038495773171387526.jpg]


((بدین ترتیب او ادم و حوا را بیرون کرد و در سمت شرقی باغ عدن فرشتگانی قرار داد تا با شمشیر اتشینی که به هر طرف میچرخید راه درخت حیات را محافظت کنند )) سقوط انسان ایه ی 24
سپس وارد داستان اول میشویم انجایی که سرباز وفادار ملکه به هرم گمشده ی مایان ها میرسد و در انجا با محافظ هرم درگیر میشود که محافظ هرم میگوید : مرگ راهی به سوی ترس است . به محض اینکه شمشیر خود را به سمت توماس میاورد او را در داخل حباب میبینیم که در حال تمرکز است .

[تصویر: 17802278455432209490.jpg]

در واقع توماس در فضا نیست در حباب ذهن خود گرفتار است و در ذهن خود به دنبال شفا دادن به یک درخت است که در حال مرگ است . چیزی که مانع خروج توماس از حباب میشود این است که درخت که نمادی از همسر او در ذهنش است مانع ازادی ذهن او میشود . اینکه چرا از یک درخت در ذهن عارفانه توماس استفاده میشود دلیلش این است که ما در این فیلم شاهد عرفان یهودی کابالا هستیم که نماد ان یک درخت است .

[تصویر: 76166190583336742475.jpg]


این تصویر سکانسی از فیلم است که بارها تکرار میشود که ما در تصویر 1 و 2 توماس را بدون مو و در تصویر 3 با مو میبینیم در در واقع توماس در تصویر 1 و 2 در ذهن خود گرفتار است و در تصویر 3 از عرفان خود خارج میشود و مشغول صحبت با همسر خود میشود . توماس هنوز نمیداند که باید با همسر خود که توموری در مغز دارد باشد یا اینکه تلاش خود را برای پیدا کردن راهی برای از بین بردن تومور همسرش در فضای کاریه خودش صرف کند . در تصویر 4 همسر تام به سمت در خروجی میرود و در نور ناپدید میشود که این هم یکی از خط های اصلی داستان است چرا که در جهان بینی کابالا نور منبع همه چیز است و ما باید به سمت ان برویم

[تصویر: 62345504483998841505.jpg]

اما تفاوت در اینجاست که در عرفان اسلامی نور یا همان خدا واحد است اما در عرفان کابالا نور متکثر است و این در مرحله ی اول با اولین اصل اسلام یعنی توحید منافات دارد . در طول فیلم ما بارها شاهد این هستیم که بازیگران به سمت نور میروند و یا درواقع نور تابیده شده انها را دعوت به سمت خود میکند . وقتی توماس از مداوای تومور حیوان ازمایشی نا امید میشود به نوری که به سمتش تابیده میشود نگاه میکند و با کمی تمرکز راه حل مداوای حیوان را می یابد :

[تصویر: 52917340988582888870.jpg]

صحنه ی مواجه شدن نور و بازیگران تقریبا در بیشتر سکانس های فیلم وجود دارد و نشان از تعالی یافتن بازیگران برای رسیدن به حد اعلای عرفان خویش است .

[تصویر: 31065368067238929933.jpg]

در سکانس بعدی توماس به خانه میرود همسرش برای او از شیبالبا میگوید به گفته همسر توماس شیبالبا دنیای مردگان تمدن مایان هاست و مایان ها معتقدند که انجا مردگان دوباره زنده خواهند شد ر تصویر 3 دوباره دنیای ذهنی تام را میبینیم که در ذهن خود تام به سمت شیبالبا میرود تا درختی که همراه دارد ( همسرش) را نجات دهد . در تصویر 4 تا متوجه بی حسی بدن همسر خود میشود که حس گرما و سرما را نمیگیرد و میخواهد با پزشک همسرش صحبت کند که همسرش جلوی او را میگرد چرا که میگوید : من احساس بهتری دارم ...در واقع با این جمله همسر تام میخواهد بفهماند که از تن خود جدا شده و در عالم عرفانی خویش زندگی میکند کاری که اکثر عرفا انجام میدهند در جهان ما هستند ولی ذهنشان در عوالم بالا سیر میکند .

[تصویر: 37118179540649449778.jpg]

تصاویر بالا مربوط به داستان شماره ی 1 است که ایزی همسر تام ان را نوشته و از او درخواست کرده ان را بخواند اما داستان ایزی در واقع داستان خود او و همسرش است که به عنوان یک رمان ایزی ان را مینویسد شباهت های داستان اصلی و نوشته ایزی به شرح زیر است .

داروغه = تومور مغزی ایزی
سرزمین امریکای شمالی = بدن ایزی
تام در نقش سرباز = تام در نقش پزشک

داروغه در داستان ایزی سعی در گرفتن زمین های ملکه دارد و ملکه از سرباز خود تامی برای دفاع از سرزمین کمک میطلبد و در واقعیت تومور مغزی سعی در نابودی ایزی دارد و تام در نقش پزشک برای نجات همسرش تلاش میکند . ایزی رمان را به تام میدهد و از او میخواهد که ان را بخواند و فصل اخرش را به اتمام برساند . در تصویر 2 تام وارد قصر ملکه میشود که کاملا شبیه فضای عرفانی است و سپس ملکه راه حل نجات خودش را بیان میکند پیدا کردن درخت حیات که که تورات امده است و به سرباز خود میگوید که با پیدا کردن درخت حیات هر دو تا ابد زندگی خواهند کرد در تصیر شماره ی 4 دوباره شاهد وارد شدن نور به صحنه هستیم در تصویر 5 توماس و همسرش ر روی زمین شطرنجی میبینیم که نماد دوالیسم بین ملکه و توماس است دوگانه‌انگاری وصفی یا خاصه‌ای که تنها به وجود یک جوهر یا همان یگانه‌انگاری غیر تحویلی قائل است اما معتقد است که جوهر فیزیکی دو نوع ویژگی دارد: ذهنی و فیزیکی. ملکه در این قسمت فیزیکی است و توماس ذهنی .

[تصویر: 83265340876659909447.jpg]

در سکانس بعدی ایزی و تام را در موزه میبینیم که در این سکانس ایزی برای تام از جد بزرگ مایان ها میگوید که خودش را فدا کرده است تا این دنیا شکل بگیرد در واقع این دنیا را او ساخته است و ایزی میخواهد به درجه عرفان او برسد اما شباهت مایان ها به کابالا چیست ؟
جایگاه انسان در این عالم اغلب درخشان و برجسته است و او را مایه ی دوام فرایند افرینش میخوانند . ادبیات رازالود به این نکته اشاره دارد که مفهوم ((انسان به صورت خدا خلق شد ))یک مبناست و معنایش این است که انسان قادر است بدون اتکا به دیگری دست به کار افرینش بزند . یکی از بدیع ترین داستان ها در ادبیات تلمودی بسیاری از مسائل اساسی این عرصه را منعکس میکند . این داستان شرحی از مشاجره ی میان ربی الیعزر بزرگ و بیشتر علما به سرکردگی ربی یهوشوع بر سر مسائل مربوط به طهارت و نجاست است . منشا نزاع در ظاهر پرسشی کم اهمیت بود ایا ظرف سفالی را میتوان در تعریف ظروف شکستنی که نجاست پذیر نیستند جای داد ؟ وقتی که حکیمان از پذیرش نظر ربی الیعزر خودداری کردند او برای اثبات درستی نظریه اش نیروهای طبیعی را به کمک طلبید و فریاد زد (( بگذارید تا درخت خرنوب از جای خود ریشه کن شود . ای اب مسیر خود را تغییر ده )) در پاسخ ربی یهوشوع ابراز داشت ((تو نمیتوانی به درخت خرنوب استناد کنی ))سپس ربی الیعزر به اسمان خطاب کرد تا ثابت کند که فتوای او باید پذیرفته شود در این لحظه صدایی اسمانی به گوش رشید که میگفت ((شما از فرزندم الیعزر چی میخواهید ؟او کسی است که احکامش مورد پذیرش عالمیان است)) ربی یهو شوع در حالی که بر دیدگاه خود اصرار میورزید گفت ((تورات دیگر در اسمان نیست خدا ان را به انسان داد و این انسان ها هستند که درباره ی این موضوع تصمیم خواهند گرفت )).
زان پس بیشتر عالمان بر خلاف نظر ربی الیعزر فتوا دادند این نتیجه گیری از این داستان که انسان در دیدگاه تلمود خالق است . حتی در بعضی از قسمت های تلمود امده :
یکی از حکیمان از الیاس نبی پرسید که در ان واقعه خداوند چه فرمود و الیاس نبی پاسخ داد ((خداوند لبخندی زد و فرمود پسران من بر من غلبه کردند بلی پسران من پیروز شدند))
بر باور تلمود انسان خالق است و ربی یهوشوع میگوید : تورات دیگر در اسمان نیست خدا ان را به انسان داد و این انسان ها هستند که درباره ی این موضوع تصمیم خواهند گرفت یعنی ما خودمان افریننده هستیم ...که این دیدگاه شاید از اولین متون مکتوب راجع به اومانیسم باشد که انسان را محور تصور میکنند و دیگر ابعاد را نسبت به ان تعریف میکنند نتیجه میگیریم که در عرفان کابالا ما به خدا نیازی نداریم و خود میتوانیم به درجه ی خدایی برسیم .
در تصویری که ایزی همسر تام به زمین می افتد دوباره زیره نور قرار دارد و در تصویر بعد که در بیمارستان است تخت او روی زمین شطرنجی قرار گرفته است که باز نماد افتراق بین توماس و ایزی است که هنوز واحد نشده اند . ایزی باور دارد که باید بمیرد و طبق افسانه های مایان ها دوباره بتواند خلق بشود اما توماس نمیخواهد مرگ همسر خود را باور کند درست همان طور که در داستان اول در قصر ملکه باور ندارد که حرف ملکه واقعیت دارد و باید با به دست اوردن درخت حیات او را زنده نگه دارد نه با جنگیدن .
اما این وحدت بین ایزی و توماس چگونه به وجود میاید ؟ ایزی رمان نا تمام خود را به او میدهد تا ان را به اتمام برساند و بعد ما شاهد هستیم که ایزی میمیرد ! و در حباب ذهنی توماس در فضا درختی که همراه اوست میمیرد .
در مراسم خاکسپاری ایزی که در برف انجام میشود نمادیست از وحدت بین تفکر ایزی و توماس که بلاخره بعد از دوالیسم که در زمین شطرنجی رخ میداد این بار ایزی و توماس در زمینی سفید رنگ در کنار هم قرار میگیرند .

[تصویر: 94724030914540924742.jpg]


حالا که توماس یا ایزی به وحدت رسیده اند توماس رمان همسرش را با اتمام میرساند در تصویره 3 توماس از حباب ذهنی خود جدا میشود و در تصویر 4 حبابی که خود در ان قرار دارد به اندازه ی حباب قبلی میشود که نشان از ازادی ذهنی توماس دارد البته نمای دوربین چنین تصویری به ما میدهد همان طور که گفتم فیلم چشمه سینمای چشم ماست نه گوش ما . در داستان شماره ی 1 توماس به درخت حیات میرسد و مثله افسانه ی مایان ها از سینه ی او گل و گیاه بیرون می اید در داستان 3 که ذهن اوست او جزئی از یک ستاره میشود و ستاره ای را خلق میکند و در داستان واقعی بر سر قبر همسرش دانه ای میکارد تا همچون خودش که در ذهنش توانست چیزی را خلق کند این دانه نیز نمادی از خلق کردن ایزی باشد.

فیلم چشمه در عصری ساخته شد که به ان ترنس مدرنیسم میگوییم عصری که انسان غربی باطن راز الود را میخواهد و تلاش میکند به سمت غیب برود غیبی که سلهاست انسان متدین ان را میشناسد و کمبودش را احساس نمیکند اما هالیود با معرفی عرفان های خود سعی در جبران کمبود این حقیقت دارد .

کم و کاستی های این بررسی رو به بزرگی خودتون ببخشید .

برای سلامتی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلواتی عنایت کنید

[ ] [ ] [ عباس ]
1- شيطان وجود دارد

اين جمله همانقدر كه صحيح است، مي تواند گمراه كننده نيز باشد. اساسا شيطان كيست و وجود او چگونه است؟

آيا او وجود مطلق دارد يا دستخوش نوعي صيرورت و سنت تاريخي است. اساسا فهم مفاهيم غيبي و ظهورات آنها از جن و فرشته و شيطان گرفته تا معجزات و عذاب ها ممكن نيست مگر آنكه آنها را در بستر ربوبيت حضرت حق بر جريان و حركت تاريخ ببينيم. تأملي اندك بر تحول و تطورات تاريخي روشن مي سازد كه ظهور مفاهيم غيبي از ابتداي تاريخ به صورت كاملا معناداري به مرور كاهش مي يابد كه سير معجزات و عذاب ها روشن ترين وجه آن است. از معجزات حضرت نوح(علیه السلام) و موسي(علیه السلام) كه سيل عالم گير و شكافتن رود نيل و يدنوراني و... است، به شفاي مريضان و نهايتا به يك كتاب (قرآن) به عنوان آخرين معجزه تاريخ انبيا مي رسيم و از سنگ شدن و مسخ شدن انسانها به صورت خوك و ميمون به عصري مي رسيم كه پيامبرش هيچگاه نفرين نمي كند و اگر نفريني هم وجود دارد اثرش خارج از روابط طبيعي عالم شهود نيست.

در روايات نيز آمده است كه شياطين تا قبل از بعثت حضرت عيسي تا آسمان هفتم بالا مي رفتند و استراق سمع مي كردند. همين كه آن بزرگوار مبعوث شد، حركت آنها از آسمان چهارم به بالا ممنوع شد و سپس وقتي پيامبر گرامي اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مبعوث شد از همه آسمانها ممنوع گرديدند و هدف تيرهاي شهاب قرار گرفتند (به نقل از ترجمه تفسير الميزان، جلد 1 صفحه 216) اين را اضافه كنيد به حذف جنيان از مراوده و دخالت در امور انسانها بويژه در عصر قرآن باز اضافه كنيد اين را كه بزرگترين گناهان كه بعضاً در مقياس جوامع بزرگ اتفاق مي افتد ولي هيچ كس ظاهرا نه خوك مي شود و نه ميمون و نه سنگ مي شود و نه سنگ از آسمان مي بارد، نه يأجوج و مأجوجي مي آيند نه هاروت و ماروتي فرستاده مي شوند.

اينها به معناي حذف عوالم ملكوتي نيست بلكه به معناي سعه صدر در كفر و ايمان است و نشان از مرحله جديدي از تربيت انسان در بستر سنتهاي الهي است كه تقدير انسان را در ابعاد عقلاني و روحاني مي جويد.

شايد با همين رويكرد است كه برخي انديشه ورزان شيعي تاريخ را به 3 دوره عين (قبل از بعثت)، عقل (از بعثت تا ظهور) و روح (بعداز ظهور) تقسيم كرده اند. انسان دوره عينيات نيازمند كمك بيشتر و دستگيري بيشتري بوده است و لذا براي هدايت او مفاهيم غيبي اعم از شيطاني و الهي به صورت عيني و شهودي تجلي مي كرده اند. تا به امروز مي رسيم كه «عصر غيبت» به مفهوم عام براي همه تاريخ و بشريت و به معناي خاص در قلمرو حيات شيعي است.

اين مقدمه بيان شد تا مقداري روشن شود كه تاريخ بويژه در مورد ظهورات عوالم غيبي هيچگاه عيناً تكرار نمي شود و لذا برخي ظهورات و توانايي هاي ظاهري و بصري باستاني ابليس دليلي براي وقوع در زمان حاضر نمي شود و حتي به نوعي خلاف حكمت تاريخي است. يا اگر در دوره اي از تاريخ شيطان امكاني در استراق سمع و در نتيجه پيشگويي برخي وقايع داشته كه فرع بر امكان حضور او در طبقات بالاي آسمان بوده دليلي بر امتداد اين جواز نيست بلكه بعكس انديشه حكمي خلاف آنرا اقتضا مي كند.

نكته مهم ديگر اين است كه به موازات و علي رغم غيبت ظهورات ابليس، بستر انديشه و سيستمها و مكاتب شيطاني به مرور شكل مي گيرد و به عنوان نمونه اگر روزي شيطان خود را به شكل نوجواني زيبا ظاهر مي ساخت تا عملي شنيع را به قوم لوط بياموزد، امروز اقوامي آمده اند كه همجنس گرايي را علمي، قانوني و حتي مشروع!! جلوه مي دهند، يا اگر تلاش هاي ابليس روزگاري صرف اين مي شد كه يك قارون رباخوار تربيت كند، ثمره اش تمدني است كه شريان هاي نظام اقتصادي آن، بانكداري ربوي است.

نكته آن است كه وقتي چنين نظم و سيستمي شكل گرفت و انسان هايي براي آن تربيت شدند، ابليس جني و فرزندان و لشگريانش به غايت تبلور و ظهور در فرايندهاي شهودي و عادي بدل مي شوند و ظهورات باستاني آنها نه ضرورتي دارد و نه شايد امكان.

عصر ما، عصر فترت و احتضار شيطان و درعين حال عصر بسط و گسترش امور و مجاري تمدني شيطاني است و اين پارادايم دوگانه روشنگر بخشي از پيچيدگي هاي زمانه ماست. با اين مقدمه تا حدودي روشن مي شود كه اگر دستگاه تبليغاتي «شيطان بزرگ»! نمايشهايي كريه و خوفناك و درعين حال قدرتمندانه از يك صورت شيطاني ارائه مي دهد، از سر دلسوزي و خيرخواهي و توجه به عالم غيب نيست. بلكه نمايش جلوه اي از ابليس است كه وجود خارجي ندارد و مخاطب را دچار حيرت مي كند و به تدريج به انفعال مي كشاند.



2- يكي از زمينه هاي به تصوير كشيدن شيطان در رسانه هاي غربي و بويژه هاليوود را بايد در قرائت هاي جديد از كتاب مقدس و بويژه بخش استعادي و غامض مكاشفات يوحنا جستجو كرد آنجا كه مي گويد «...فرشته اي را ديدم كه از آسمان پايين آمد... او اژدها (شيطان) را گرفت و به زنجير كشيد و براي مدت هزار سال به چاه بي انتها افكند.» پس از پايان هزار سال، شيطان از زندان آزاد خواهد شد...» (عهد جديد، مكاشفه، باب بيستم)

همين موضوع مورد توجه اربابان رسانه اي قرار گرفت و در پايان هزاره دوم و اوايل هزاره سوم محصولات فراواني وارد بازار رسانه اي و بويژه سينمايي شد آثاري همچون: بچه رزماري، طالع نحس، جن گير، كنستانتين، پايان روزها، دروازه نهم و حتي فيلمي همچون «ون هلسينگ» و يا «دراكولا ساخته ي برام استوكر» و...


نمادهاي شيطان

فارغ از انتقادات عقلي، كلامي و تاريخي در باب صحت و سقم مكاشفات يوحنا و پارامترهاي موضوعي و محتوايي چنين فيلمهايي، مي توان وجوه مشتركي از نمايش شيطان در اين آثار را برشمرد:


الف- «شيطان ظهور مي كند» و در واقع از يك غيبت هزار ساله بازمي گردد و اين ظهور چه در سطح فردي و چه در مقياس اجتماعي و سياسي در بافت فرهنگي و ذهنيت كنترل شده غربي معنا مي يابد و تعبير مي شود. وجوه بارز آن در حوزه گرايشات سياسي غرب فيلمهايي همچون فاينال فانتزي (نهايت خيال) و يا «سرزمين بهشت» است كه سال بازگشت و حمله شيطان به بشر را سال 1979 معرفي مي كند يعني سال ظهور انقلاب اسلامي ايران و حتي در فيلم فاينال فانتزي محل خروج شيطان را دره كاسپين (درياي مازندران) به تصوير مي كشد و قس علي هذا.


ب- شيطان نوظهور غربي قدرت تصرف و تسخير و حلول دارد و از كششي رازگونه بهره مي برد. اين شيطان آنگونه است كه اگر روح خود را به او بفروشي قدرتهايي ويژه مي يابي (آنچنان كه «دكتر فاستوس» در نمايشنامه معرفي به همين نام به قلم كريستوفر مارلو اين راه را در پيش مي گيرد) همين راز وارگي و منشأ حقيقي قدرت دانستن شيطان يكي از زمينه هاي شيطان گرايي نوين است.


ج- كساني كه سر راه شيطان و يا حتي مسيح قرار مي گيرند، معمولاً تناسب دروني و شخصيتي با اين واقعه ندارند بدين معنا كه شخص تصرف شده توسط شيطان و يا مورد توجه قرار گرفته توسط مسيح لزوماً انسانهاي به ترتيب پست و شريفي نيستند و حتي به نظر مي رسد به عمد عكس اين مطلب اتفاق مي افتد، يعني انسانهاي بي گناه (همچون در جن گير، طالع نحس، محسور و...) تصرف شيطاني مي شوند و از آن طرف در فيلمي مثل استيگماتا گويا روح مسيح در كالبد زن بدكاره اي حلول مي كند. و اين انحراف ذهن از ويژگي هاي باطني و دروني و اصلاح آنها به سمت يك واقعه صرفاً اتفاقي است.



3- ويژگي هاي شيطان هاليوودي به علاوه نكات فراواني كه در كتابها، رمانها و شبه فلسفه هاي نوپديد و بطور كلي نظام رؤياپردازي و رسانه اي غرب وجود دارد، تأثيراتي تدريجي در بلندمدت برجاي گذاشته است. اتفاقي كه در تاريخ 2006.6.6 اتفاق مي افتد شايد نمونه گويايي باشد، در اين تاريخ نسخه بازسازي شده «طالع شيطاني 666» و به بهانه قرار گرفتن سه 6 در شمارش تاريخ دركنار هم كه نشانه شيطان است، به نمايش درمي آيد، در اين تاريخ دو طيف از مردم ظهور مي كنند، گروهي كه از ترس نحوست، قدرت و شرور شيطان از خانه ها بيرون نمي آيند و گروهي كه به عكس اين تاريخ را براي جشنها و عروسي هاي خود انتخاب مي كنند. اين دو گروه به نوعي مغلوب و منفعل شيطان دست پرورده همين نظام فرهنگي هستند. اين دو طيف در مورخه 1976.6.6 كه نسخه اوليه طالع شيطاني به نمايش درآمد وجود نداشتند و به نظر مي رسد شيطان هاليوودي تاثيرات خود را برجاي گذارده است.

اين تأثيرات به گونه اي ديگر در پذيرش تدريجي و تلطيف و قلب ماهيت مفاهيم شر و شيطاني و سوق مخاطب به اين هدف ديده مي شود. در موج جديدي از آثار هاليوودي شيطان ديگر آن موجود پليد و منفور نيست، پولانسكي كه در فيلم «بچه رزماري» شيطان را قدرتمند، مخوف و منفي تصوير مي كرد امروز به «دروازه نهم» مي رسد كه پرستش بي چون و چرا و محض شيطان را دلپذير و تبليغ مي كند، در فيلم دروازه نهم ديگر درگيري خير و شر وجود ندارد بلكه مسئله، سبقت به سوي شيطان است، آنگونه كه مخاطب آرزو مي كند به جاي قهرمان فيلم به قدرت مطلق و رازگونه شيطان ملحق شود.

نمادهاي شيطان پرستي همچون ستاره پنج پر در فيلم رمز داوينچي به نمادهايي مثبت تبديل مي شوند و علامت 666 كه پيشتر نماد و نشانه شيطان دانسته مي شد، به يك نماد هندسي مقدس تعبير مي شود. و يا فراماسونري با همه پليدي هايش در فيلم «ثروت ملي» به عنوان ميراث دار گنج عظيم و تاريخي كل بشر معرفي مي شود. (اين فيلم متأسفانه در دو نوبت بدون كمترين تحليل از شبكه 3 سيما به نمايش درآمد) و يا جادوگران كه چهره اي كريه داشتند و همواره در سايه شيطان مي زيسته اند امروز به قهرمانان نوجوانان ما در آثاري همچون هري پاتر و ارباب حلقه ها بدل مي گردند.

با اين وصف به نظر مي رسد وارد موج دوم نمايشهاي شيطاني شده ايم كه به جرات مي توانيم عنوان شيطان گرايي بر آن اطلاق كنيم. موج اول به نمايش انحرافي خارج از جايگاه حقيقي شيطان (چه جايگاه وجودي و چه مقام تاريخي مبتني بر حكمت تاريخ) معطوف بود و موج جديد به توجيه و دلپذير و صاحب تقدير و مطلق معرفي كردن آن برمي گردد. در اين موج پيچيدگيها و گفتمان سياه شيطان- خدايي تبيين مي شود.

4- با اين اوصاف يك ترديد جدي خود را به صورت اين سؤال باز مي نماياند كه: «فارغ از نوع نمايش و صحت و سقم محتوايي و مباحث كلامي و فقهي درون موضوعي درباره نمايش و تجسد ويژگي هاي شيطان، آيا اصل اين موج ظهور عوالم غيبي در رسانه ملي حركتي حكيمانه و براساس گفتمان ديني متناسب با زمانه ماست يا سايه اي است از آنچه در دنياي غرب (با مباني، گرايشات و غايت و جايگاه تاريخي متفاوت و گاه متضاد با ما) در حال وقوع است؟!

البته نمايش فله اي فيلمهاي هاليوودي با مضاميني از اين دست در بخشهاي مختلف رسانه ملي و ظهور برنامه هايي با همين رويكرد چونان برنامه سينما و ماوراء مي تواند ما را به پاسخ اين سؤال نزديك كند. پرسش اساسي ديگري كه وجود دارد اين كه، اساساً نماد شرارت و ظلم و سياهي روزگار ما كيست؟! آيا شيطان در حال احتضاري كه مهلتش در حال اتمام است (براساس برخي روايات ابليس در مسجد كوفه بدست حضرت ولي عصر از بين خواهد رفت) يا سعه صدري كه جريان تاريخي باطل در كفر و الحاد خويش و در صورت يك كل فرهنگي و تمدني عرضه كرده است!؟ (كه البته ثمره مشترك تلاشهاي ابليس و اهواء انساني و خردجزئي سودانگارانه است).

اين مسئله اي است كه تأمل نخبگان فرهنگي و انديشمندان و راهبران فرهنگ جامعه و رسانه ها را مي طلبد و اين ژرف كاوي روشن خواهد كرد كه چرا «شيطان بزرگ» اذهان عمومي را به سمت يك شيطان موهوم ديگر معطوف مي كند.

و نكته آخر اينكه شيطان طراحي و نمايش داده شده اگر امكان تحقق خارجي نداشته باشد (كه ندارد) نشان از عدم تعمق و انفعال و صرفاً ساختارشكني و براي جذب مخاطب آمده است (كافي است تصور كنيد شيطان وجود خارجي و عيني پيدا كند، يك محاسبه عقلي روشن مي سازد كه كار دنيا به هفته اي نمي كشد) و اين وجه مشترك ديگري از شيطان هاليوودي و شيطان در رسانه ها است. در پايان متذكر مي شوم كه سطر به سطر آنچه بيان شد، سر فصل مباحث پردامنه اي است كه از حوصله اين مجال اندك خارج بود و چاره اي جز اختصار و اجمال نبود.

منبع : کیهان
(حقیر تمامی مطلب رو تائید نمیکنم!)
[ ] [ ] [ عباس ]

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز نوبت میرسه به بررسی فیلم فصل ساحره در حوزه ی سینمای استراتژیک با هنرمندی اقای نیکولاس کیج کسی که توی فیلم گنجینه ی ملی 1 و 2 در حمایت از ماسون ها اجرای نقش کرده و این بار در نقش بیهیمن در این فیلم بار دیگه از ماسون ها حمایت میکنه ... اینکه توی فیلم های حمایت از فراماسون ها از بازیگر مهمی و نام اشنایی مثه نیکولاس کیج استفاده میشه نکته ای که نباید از قلم بیفته .... حالا یا میتونه برای جلب تماشگر باشه یا اینکه اقای کیج ارادت خاصی نسبت به ماسون ها دارند !!!

.....................

قصه در سال 1235 میلادی در شهر ویلاچ شروع میشه زمانیکه کلیسا زنان رو به جرم ارتباط با شیاطین و اجنه و جادوگری به اعدام سپس غرق محکوم میکرد ...اول فیلم سه ساحره اعدام میشن و سپس غرق میشن ...کشیشاز سربازها درخواست میکنه که بیارنشون بیرون تا قسمتی از کتاب مقدس رو بر جنازه ها بخونه تا شیطان کاملا از وجود این زنان خارج بشه...اما سرباز به تندی با کشیش برخورد میکنه و میگه: اینا اعدام شدن و غرق ... فکر کنم دیگه بسشونه .

القایی که در این صحنه صورت میگیره اینه که داره نارضایتی مردم رو از اینکه زیر حکمرانی کلیسا باشن رو نشون میده از همین ابتدای فیلم ...البته این فیلم کلا یه فیلم ضد دینی در پوششی از دینه و کتاب مقدسه و از این صحنه ها توش کم نیست ...

در ادامه ی فیلم ما شاهد جنگ های صلیبی هستیم و اینکه مسیحی ها بر مسلمون ها چیره میشن و در طی همه ی نبردها اونا رو به قتل میرسونن ...توی صحنه های جنگ های صلیبی اینقدر مسلمون ها رو خار و ذلیل نشون میدن در مبارزه که حد نداره ...توی این صحنه ها مسلمون ها یه مشت احمق (با عرض پوزش از برادران) هستن که اومد گوشت جلوی شمشیر مسیحی ها بشن ... بیهیمن(نیکولاس کیج) و فلسون از شوالیه هایی هستند که در این جنگ ها شرکت میکنند و نماد شوالیه های معبد روی لباس هاشونه .

[تصویر: 03151592818357824498.jpg]


در جنگ اخر که در شهر سمیرا یا سامیرا یا همان ازمیر کنونی(جالبه بدونید ازمیر در اون زمان هم مرز با اورشلیم بوده) صورت گرفته میشه ...یه کشیش اعلام میکنه که تمام افراد داخل شهر رو بکشید چه زن چه بچه این ها همگی دشمنان خدا هستند و به پسر خدا (عیسی) تهمت زدند ...
بعد از قتل عام مردم ازمیر و صحنه هایی که دل هر ادمی رو به درد میاره کشیش رو نشون میده که از این پیروزی خوشحاله اما بیهیمن میره بهش اعتراض میکنه میگه :
من برای خدا میجنگم نه برای اینکه زن ها و بچه ها رو بکشم

کشیش میگه : من صدای خدا هستم و اینها دشمنان خدا بودند

قسمت دیگه ای هست که بیهیمن و فلسون رو توی شهر گرفتن (فهمیدن که اینا شوالیه های فراری از جنگ هستن) و بردنشون به کلیسا اونجا بیهیمن میگه : من کسی نیستم که به اسم خدا ادم بکشم

اینجا چیزی که به تماشگر این فیلم القا میشه اینه : دین گرایان و افراد دینی ادم های بدی هستن و تابع حقوق انسانی (همون حقوق بشر) نیستن ...با توجه به اینکه الان هالیوود خیلی وقته وارد عرصه اسلام هراسی شده نمیشه از این قسمت به راحتی گذشت ...همه میدونیم که تنها کسانی که قبل از جنگ به اسم خدا میجنگند مسلمون ها هستند ...اینجا سوالی مطرح شده برای من که دوست دارم از کسایی که دم از حقوق بشر و این حرفا میزنند دوست دارم بپرسم ؟

ایا دین باید فدای مردم بشه ؟ یا مردم فدای دین ؟

در قسمت های بعدی فیلم که دختره ساحره رو میخوان برای محاکمه ببرن بیهیمن با دختره هم صحبت میشه و دختره میگه که اون کشیش با من رابطه جنسی داره (البته توی فیلم میگه منو لمس میکنه) چون یه کشیشی همراهمشون هست ... باز هم اینجا بنیاد مسیحیت رو میزنه توی فیلم چون همه میدونیم کشیش ها ازدواج نمیکنن تا اخر عمر (البته دلایلی دارند که مربوط به گناه اول حوا میشه که وارد اون حوزه نمیشم)

تا اینجای فیلم این دو شوالیه ی جنگ های صلیبی که از راه دین در اومدند و ادم های ازادی هستند ادم خوبه ی قصه شدند و ادم های دینی فیلم یه مشت احمق خونخوار نشون داده شدند ...

بعد اینکه به شهر مورد نظر میرسن متوجه میشن که کتابی که باید خونده بشه تا شیطان از وجود دختره خارج بشه کتاب سلیمان نبی است که حضرت سلیمان (علیه السلام) با اون شیاطین رو مسخر خودش کرده بود .... کشیش کتاب رو بر میداره متن کتاب رو بخونه واسه دختره اما با کمال تعجب هیچ اتفاقی نمیفته که هیچ بلکه اوضاع بدتر میشه و دختره از قفسی که براش ساختن بیرون میاد با یه نیروی ما فوق طبیعی ...

[تصویر: 99434519688597784911.jpg]


با توجه به اینکه توی هالیوود هیچ چیزی اتفاقی نیست اینجا هم باز چون کشیش(یه فرد دینی) کتاب رو میخونه هیچ تاثیری بر اون دختر نداره و فرار میکنه از دستشون .

در سکانس پایانی فیلم که نبرد بین شیطان و بیهیمنه دوباره کشیش شروع به خوندن کتاب حضرت سلیمان میکنه که وسط هاش کشته میشه و شوالیه جوانی دوباره کتاب رو بر میداره و میخونه .


اینجا القا میکنه که یه فرد دینی هرگز نمیتونه شیطان رو شکست بده و حتما باید یه فرد ازاد از یوغ دین این کار میتونه انجام بده که اینجا یه شوالیه معبده .

در همین سکانس اخر فلسون و بیهیمن به طرز شجاعانه ای توسط شیطان کشته میشن

فلسون میسوزه ...

[تصویر: 85746523421194340185.jpg]


و بیهیمن انقدر چنگال شیطان در بدنش میره که میمیره ...جالبه که در لحظه ی مرگ بیهیمن یکی از چشماش کور شده .
[تصویر: 66439968687214959315.jpg]


این فیلم تنها هدفی که داشته این بوده :

1.همه میدونیم که شوالیه های معبد خون ریزی هاشون مربوط به خودشون بود و یک مشت وحشی بودن که اینجا این قتل عام ها رو میندازه گردن کلیسا و خودشون رو تبرعه میکنن
2. همه میدونیم که شوالیه های معبد کتاب هایی رو در معبد سلیمان پیدا کردن که به اونها ارتباط با شیاطین رو یاد داد و پاپ دستور قتل اونها رو به جرم همجنس بازی و ارتباط با شیاطین داده بود در حالی که توی این فیلم این وشوالیه های معبد هستن که شیطان رو نابود میکنن .


به نظرم فیلم خوبی بود نسبت به جریان های ضد فراماسونری در دنیا که جدیدا اوج گرفته به خصوص داخل کشورمون .



پایان

برای سلامتی وجود مبارک امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلواتی عنایت بفرمائید

[ ] [ ] [ عباس ]
[تصویر: original.JPG]

این چند مطلب اخیر سایت به دلیل تحقیقات بنده درباره نمادها در فیلم ها و انیمیشن ها مطالب را به این سمت سوق داده است امیدوارم از اینگونه مطالب دلسرد و ناراحت نشوید که به زودی مطالب جدیدی را عنوان خواهیم کرد…البته تاکید بنده بر این نوع موضوعات دانستن نمادها و آشنا شدن ذهن ها برای دریافت این پیام های مخفی در فیلم ها است…امیدوارم صدا و سیمای ما از یه راهی پیام این سایت در رابطه با نماد ها در فیلم ها را دریافت کند و دقت بیشتری در فیلم های پخش شده بکار بگیرد…در این پست به یک نمونه دیگر از این دست مسائل میپردازیم…این پست توسط یکی از دوستان به نام آقا راستین ارسال گردیده است ، که مربوط به کارتون ماداسگار میباشد…

کارتون ماداگاسکار از ان دست کارتون هایی است که مخاطب زیادی را در داخل کشور به خود جذب کرده مخصوصا با آن دوبله جذاب دوبلورهای ایرانی…جای تاسف داره که این کارتون در صدا و سیمای ما اینگونه پخش شود در حالی که بهتر است در کنار سانسور صحنه های زشت فیلم ها برای پخش این فیلم ها و انمیشن ها یک استاد در زمینه مسائل نمادشناسی و فراماسونری یک نظارت کامل بر این دست فیلم ها داشته باشند تا شاهد اینگونه اتفاقات نباشیم…اکنون به نمادهای موجود در کارتون ماداگاسکار نگاهی بیاندازید و دعا کنید تا این مشکلات برطرف شود…

برای دیدن عکس ها در سایز اصلی بر روی آن کلیک کنید


نماد چشم جهان بین بر روی کلاه کاراکتر

[تصویر: 1_001.JPG]

[تصویر: 4_001.JPG]

[تصویر: 5_001.JPG]

نمادی شبیه به پرگار و گونیا بر روی کارکتری که اول ایستاده و نماد تک چشم جهان بین بر روی کلاه کارکتر دومی(از بالا)

[تصویر: 3_001.JPG]

در سینمای هالیوود همیشه سعی شده اعراب را که نمادی از اسلام هستندبه طوری نشان دهند که شبیه به یک انسان بی عقل و جاهل است در این عکس هم میبینید که حیوانات بی عقل و بی شخصیت لباسی شبیه به اعراب پوشیده اند و بر روی پرنده ای سوار هستند که شبیه به شتر (اعراب) است…برای فهم بیشتر این مطلب در آخر برای شما کلیپی قرار داده ام که در آن موارد توهین به اعراب را در فیلم ها نشان میدهد…برای دانلود اینجـــــــــــا کلیک کنید…

[img] http://zohur12.persiangig.com/image/mada.../2_001.JPG[/img]

در آخر هم یه درخواست از دوستان دارم که تا میتوانند تبلیغ این وب را بکنند نه به جهت منافع شخصی ، به جهت بیداری عزیزانِ در خواب…در آخر هم اگر کسی از بازدیدکنندگان این سایت میتواند مسئولین را از این همه جهل در فیلم های پخش شده آگاه کند خواهشمندیم این کار را انجام ده

[ ] [ ] [ عباس ]
به گزارش خبرنگار جنگ نرم مشرق، بهمن نصیری فیلمی ضد ایرانی با نام "روسری طلایی" را کارگردانی نموده و طی مصاحبه ای مدعی می شود که :" فیلم من "روسری طلایی" اواخر 2010 به روی صحنه خواهد آمد و بعد از 30 سال حقیقت پشت پرده انقلاب ایران را با مدرک و سند افشا می کنم. این فیلم توضیح می دهد که انقلاب ایران دسیسه ای بود از طرف سازمان سیا در جهت از قدرت انداختن شاه ایران ، همچنین توضیح می دهد گروگان گیری هم دسیسه ای بود برای انتخاب شدن ریگان به ریاست جمهوری آمریکا." در این فیلم "نئولو پریس" نقش حمیرا آشتیانی را ایفا می کند. حمیرا آشتیانی در فیلم با مردی رابطه نامشروع دارد. این کارگردان ضدایرانی با انتخاب نام حمیرا آشتیانی نام سکینه آشتیانی را برای ما یادآور می شود. در فیلم روسری طلایی ، با توجه به نگاه نمادین کارگردان، حمیرا که یک زن ایرانی و مامور ساواک است و از آنجا که زن نماد سرزمین و عقیده است، این شخصیت پردازی، با جزییات دقیق دراماتیکش که یک زن ایرانی به یک مرد آمریکایی دل می بازد ، حکایت از علاقه و رابطه مخفیانه سرزمین ایران با کشور ایالات متحده دارد و وجود رابطه ی مخفیانه و دلباختگی اسلام به لیبرالیسم آمریکایی را با تعمیم شخصیت های داستان به ملتها و عقایدشان، به مخاطب القا می کند. بهمن نصیری که طبق اعتراف خود عضو شبکه ی فراماسونری ایران بوده است، در این فیلم ضمن فروکاست انقلابی به عظمت انقلاب اسلامی ایران مدعی می شود که این انقلاب صرفا حرکتی برای کاستن قدرت محمدرضا پهلوی و افزایش نفوذ آمریکا در ایران بوده است. البته پس از این ادعا این فیلم باید به مخاطب پاسخ بدهد که پس چرا پس از انقلاب، سفارت آمریکا در ایران (لانه جاسوسی) تسخیر می شود و تمامی فعالیت های آمریکا در ایران لغو می گردد؟ بنابراین سازندگان این فیلم مجبورند ادعا کنند که تسخیر لانه جاسوسی برای براندازی کارتر و ریاست جمهوری رونالد ریگان رخ داده است. به این ادعای مضحک دقت کنید، سفارت آمریکا در یک کشور برای همیشه برچیده می شود، تنها برای رای آوردن ریگان!!! روسری طلایی از آن دسته فیلم هایی است که در ژانر سینمایی iranophobia و یا ایران ستیزی جای می گیرد. این فیلم از همان ابتدا با جنجال وارد صحنه تبلیغاتی شده، آنچنانکه با تبلیغات متنوع از جمله پخش آنونس های متعدد و مختلف، استفاده از وبسایت فیلم، صفحه وب فیس بوک و همچنین رپورتاژ تلویزیونی، علی الخصوص مصاحبه های متنوع بهمن نصیری کارگردان این فیلم ضد ایرانی در شبکه های ماهواره ای از جمله صدای آمریکا، پا به عرصه تبلیغ پیش از اکران نهاده است. این فیلم ضد ایرانی پس از یک ماراتن طولانی مدت تبلیغاتی، از 22 دسامبر2010 اکران خود را آغازکرده است بر روی پوستر فیلم ، توضیح کوتاهی به زبان انگلیسی اینگونه درج شده: " سی سال است که دروغ پشت پرده گروگانگیری ایران در سال 1979 مخفی مانده است. در پس پرده طمع، فساد، و توطئه، داستانی از عشق، قدرت و خیانت نهفته است. این داستان که با یک انقلاب آغاز می شود و در جای دیگری از جهان خاتمه می یابد داستانی درباره پول، نفت و عشق نامشروع یک دختر زیباست که عاشق مردی از سرزمینی دیگر شده است. در اینجاست که در پس یک روسری طلایی، و در فضایی لبریز از توطئه ای بین المللی و پر از دروغ و برنامه های سری و جاسوسی، فرهنگها تصادم می یابد، دوستیها محک می خورد، پیوندها گسسته می شود، و زندگیها نابود می شود." بهمن نصیری سازنده فیلم روسری طلایی انگیزه های خود از ساخت روسری طلایی را با این پرسش بازگو می کند: چه چیزی الهام بخش و مشوق من بود که روسری طلایی را تهیه کنم؟ سرنوشت را نمیتوان کف خونی (کف خوانی، منظور فال بینی است) کرد. من در رشته مهندسی ساختمان تحصیل کردم در دهه 70 در دانشگاه آکسفورد بروکس انگلستان، با هدف بازگشتن به ایران. ولی درست زمانی که تحصیلاتم را تمام کردم انقلاب در ایران به وقوع پیوست و من نتوانستم به ایران بازگردم. به دلیل اینکه من مخفیانه عضو سعدی لاج (خانه فراماسونها) در تهران بودم، و دولت جمهوری اسلامی ایران آنرا دشمن اسلام می دانست. من با یک خانم انگلیسی ازدواج کردم و در آکسفورد ماندم، به عنوان نوساز ساختمانهای تاریخی. بعد از یازده سال و داشتن 2 پسر، ازدواج ما از بین رفت و من به امریکا سفر کردم در جایی که پدر و مادر من زندگی می کردند. در آن زمان من با یکی از برجسته ترین کارگردان/تهیه کننده آمریکایی آشنا شدم جورج انگلند؛ 2 تا از بزرگترین فیلمهای انگلند در دهه 60 ساخته شد. "آمریکایی زشت، با شرکت مارلون براندو". و کفش های ماهی گیر،که کاندیدای اسکار شد با شرکت آنتونی کویین". در دهه 70 جورج انگلند طرح ساختن یک فیلمی را در ایران داشت، به نام کوروش بزرگ، ولی انقلاب 1979 آن رویا را از او گرفت. وقتیکه جورج داستان من را شنید و از عشق من به حمیرا آشتیانی که عضو ساواک بود و علت نا پدید شدنش هنوز بعد از 30 سال مرموز مانده. من را تشویق کرد که از آن یک فیلم بسازم، و در آن زمان بود که من تصور کردم چه راه محشری که به تمام دنیا داستان خودم وباورم را برای دلیل اصلی پشت پرده انقلاب ایران بگویم. من هیچ وقت برای تحصیل در مورد فیلم سازی به دانشگاه نرفتم، ولی بهترین معلم را برای فراگیری داشتم. من الان در سال چهارم ساختن فیلم "روسری طلایی" هستم که در اواخر سال 2010 روی پرده خواهد آمد." منبع : وعده ی صادق
[ ] [ ] [ عباس ]
آرنولد شوارزنگر و اثبات ماسونر بودن او



سايت محاکمه در اقدامي ديگر به اثبات کردن ماسونر بودن فيلم هاي آرنولد شوارزنگر کرده است.
فکر نکنم نيازي به شناساندن آرنولد يا همون آرنلود شوارزنگربه شما عزيزان باشد، آنقدر معروف است و تبليغ و خدمت براي فراماسون ها کرده که ديگه تمام عالم و آدم اين فرد رو ميشناسند…بدون شک بايد تو فيلم هاي اين آقا که فرماندار کاليرفرنيا هم هست نمادهاي بيشتري ببينيم… آمريکا پايگاه فراماسون هاست و تمام امور اين کشور به دست اين افراد ميچرخه ، مطمئن باشيد که فرماندار يه ايالت به اون مهمي هيچ وقت يه فرد مذهبي نيست
فيلم هايي که افکار ماسوني داشته باشند (کساني که تحقيق کرده اند) از سر و وضعشون ديگه کاملا مشخصه و ميشه به اين نوع فيلم ها شک کرد…فيلم هاي آرنولد نمونه هاي بارز اينگونه فيلم ها هست…حتما فراموش نکرديد که تو پايگاه ماسون ها (هاليود) نميذاره هيچکس بي دليل معروف بشه به غير از اين که با اهداف اونها جور باشه…
عکسي مربوط به يکي از فيلم هاي آرنولد ( فکر کنم ترميناتور) ، ميبينيد کهتک چشم وي به چه صورت در آمده و جالب اينجاست که چشم چپ وي متفاوت با ديگري است…

[تصویر: 1289632906.gif]

عکسي از آرنولد که نماد گروه جمجمه و استخوان(Skull & Bonnes) که از گروه هاي ماسوني نيز است بر روي کمربند وي ديده ميشود ، که واقعا بحث بر انگيز است…

[تصویر: 1289632945.gif]

نمادهايي در يکي از فيلم هاي آرنولد مشاهده کردم که به وضوح سعي در نشان دادن اين نمادها و اهداف فراماسون ها دارد…نام فيلم total recall است … اگر تحليل دقيقي از اين فيلم بکنيم خلاصه بگم سعي در گفتار آينده جهان دارد که شديدا تحت تاثير افکار فراماسوني اين پيش ميرود…

(تصاوير به دليل پايين بودن کيفيت فيلم،اين گونه است)

————

در پشت سر آرنولد هرم را ميبينيد که به نمايش در آمده…منظور اين هرم در اين فيلم تماما اشاره به نماد هرم دارد

[تصویر: 1289633321.gif]

در بسمت راست ، بالاي سر آرنولد نماد نک چشم رو مشاهده ميکنيد

[تصویر: 1289633393.gif]

همانطور که ميدونيد زمين شطرنجي يکي از نمادهاي معروف فراماسون هاست که در اين دو تصوير اين نماد را در فيلم مشاهده ميکنيد

[تصویر: 1289633615.gif]

[تصویر: 1289633674.gif]

تصوير جرج واشنگتن که ميبينيد همراه آن همه نماد در اطرافش زمين زير پايش هم شطرنجي است

[تصویر: 1289633720.gif]

به گوشواره کاراکتر زن اين فيلم توجه کنيد که نماد هرم و چشم جهان بين در آن ديده ميشود

[تصویر: 1289633783.gif]

در پشت آرنولد آواژوري به صورت هرم قرار دارد که روشن است

[تصویر: 1289633843.gif]
بر روي در دو مهتابي به گونه اي روشن است که نماد هرم را براي مخاطب ايجاد ميکند

[تصویر: 1289633886.gif]
کلمه ” Pyramid ” در انگليسي به معناي هرم است مشاهده ميکنيد که بر روي کارت کارکتر اين کلمه درج شده است

[تصویر: 1289633922.gif]

به امید حق

[ ] [ ] [ عباس ]
برنامه تلویزیونی «مسلمانان آمریکایی»‌ که در آن زندگی پنج خانواده مسلمان آمریکایی ساکن شهر دیربورن واقع در دیتروید به نمایش در خواهد آمد، سعی دارد تا عدم منافات بین ریشه‌های اسلامی و فرهنگ آمریکایی را به تصویر بکشد.
[تصویر: 81737_519.jpg]
در این برنامه، اعضای خانواده‌هایی که به ریشه‌های اسلامی و عقاید مذهبی خود پایبند هستند، اشخاصی سنتی معرفی شده و در مقابل کسانی که بر آنند تا خود را با فرهنگ کشور آمریکا تطبیق داده و نوع اسلام آمریکایی را برگزینند، افراد مدرن تلقی می‌گردند.

«مسلمانان آمریکایی» که قرار است در اواخر ماه نوامبر (اوایل آذر ماه) به نمایش در آید، طیف مختلفی از اشخاص ــ از کاملاً مذهبی تا غیرمذهبی ــ را در بر گرفته و به نمایش کشمکش‌هایی می‌پردازد که این اشخاص برای ایجاد تعادلی بین فرهنگ آمریکایی و پیشینه اسلامی خود با آن مواجهند.

در یکی از این خانواده‌ها دو خواهر وجود دارند. یکی از آنها سهیلا نام دارد که حجاب خود را حفظ کرده و عضو فعال مسجد محل خود می‌باشد و از این رو نماد یک آدم سنتی می‌باشد. حال آنکه خواهر وی یعنی شادیه که نماد فردی مدرن و گرایش‌یافته به فرهنگ آمریکایی بوده و به آموزه‌های دینی خود چندان مقید نیست، آدمی پرحرف بوده و از خال‌کوبی و سوراخ‌کاری بدن خود و آویزان کردن زینت‌آلات مختلف به آن استفاده می‌کند و با یک مرد ایرلندی کاتولیک که گویا اخیراً مسلمان شده ازدواج کرده است.

[تصویر: 81738_722.jpg]
امی وینتر، مدیر کل تی‌ال‌سی، در مصاحبه‌ای با لس‌آنجلس تایمز در خصوص این برنامه اظهار داشته است: «ما می‌خواستیم نشان دهیم که حتی در اجتماع مسلمانان نیز تنوع وجود دارد. خانواده‌هایی وجود دارند که ممکن است معتقد باشند با شما متفاوت هستند، اما ما زندگی روزمره مشابهی را پشت سر می‌گذاریم و امیدوارم که بتوانیم این مسئله را نشان دهیم».
[تصویر: 81754_539.jpg]

طبیعتاً چنین برنامه‌ای واکنش‌های شدیدی را از سوی خانواده‌ها و اجتماعات مسلمان آمریکا در پی خواهد داشت. امی وینتر در خصوص واکنش‌ها و انتقادهایی که بر اثر پخش این برنامه ممکن است به وجود آید گفته است: «معمولاً هنگامی که ما دست به بازاریابی چیزی می‌زنیم، واکنش‌های تندی به وجود می‌آید، اما پس از مدتی که بینندگان ما با این برنامه آشنا شدند، این واکنش‌ها از بین خواهد رفت».
[ ] [ ] [ عباس ]
(بسم الله الرحمن الرحیم)

هنوز زمان زیادی از عرضه بازی جنجال آفرین (بتلفیلد۳) نمی گذرد که اینبار شرکت (Bohemia inter active) دست به ساخت بازی دیگری زده و اینبار نیز شاهد ضد ایرانی بودن یک بازی دیگر خواهیم بود.

قابل ذکر است چند ماه پیش نیز شرکت ubisoft بازی با نام (گوست رکون) “سرباز آینده” منتشر کرده بود که ضد ایرانی بودن آن به راحتی قابل درک بود.
[تصویر: 203979_246.jpg]
این بازی همانند بتلفیلد۳ برای سه کنسول pc،ps3 و xbox360 به بازار عرضه شده و فروش بسیار خوبی در سراسر دنیا به خصوص انگلستان داشته است، و حدود ۳ هفته صدر جدول فروش هفتگی در انگلستان بوده.

هدف این بازی که از گرافیک و کیفیت بالایی برخوردار بوده، تخریب نام ایران و تروریست خواندن سپاه پاسداران و نیروهای سپاه قدس است.

اکنون می خواهیم بازی ضد ایرانی دیگری را به شما معرفی کنیم که هنوز سرو صدا هایش بلند نشده است.

این بازی از جمله بازی های قدرتمند اکشن به حساب می رود که گرافیک و گیم پلی بسیار زیبایی را دارا است، همانطور که از نام آن پیداست این قسمت، سری سوم مجموعه به حساب می رود.

گیم پلی آن چیزی شبیه به سری call of duty می باشد و تنها برای pc عرضه می شود.
[تصویر: 203982_246.jpg]
هنوز اطلاعات کاملی از این بازی منتشر نشده به جز چند عکس و چند دقیقه ای تریلر به نمایش در آمده در نمایشگاه های e3 و gamescom که از بزرگترین نمایشگاه های بازی های کامپیوتری می باشند. نمایشگاه e3 هر ساله در آمریکا و نمایشگاه gamescom هر ساله در آلمان برگزار می شود. که وسعت e3 از gamescom بسیار بیشتر است.
[تصویر: 203985_674.jpg]
قابل ذکر است، این بازی در این دو نمایشگاه و چند جای دیگر بسیار مورد توجه قرار گرفته و مورد تشویق منتقدان و امتیاز دهندگان نمایشگاه ها نیز شده است، و امتیاز دهندگان آنرا به عنوان بهترین های به نمایش در آمده در نمایشگاه انتخاب کرده اند.

موضوعی که در این بازی برای ما جالب به نظر می رسد و توجه مارا بر انگیحته در این است که ساخت آن بسیار برای دولت انگلستان اهمیت دارد و به شرکت سازنده اعلام کرده با تمام قدرتش به ساخت آن بپردازد و دولت نیز آنهارا چه از نظر مالی و چه از نظر امکانات و نیروهای متخصص و با تجربه کمک خواهد کرد.
[تصویر: 203981_165.jpg]
هدف از این همه پشتیبانی و سرمایه گذاری در این است که، پروژه ها و دروغ پردازی های خودشان را علیه جمهوری اسلامی ایران خیلی دقیق تر و طبیعی تر عرضه و بار دیگر به دروغ بگویند ایران یک خطر بزرگ به شمار رفته و باید نابود شود
منبعjc313.ir
[ ] [ ] [ عباس ]
معرفی 4400

سریال 4400 محصول سال 2004 است. داستان این سریال علمی - تخیلی است و درام به این شکل شروع می شود که مخاطب شاهد ناپدید شدن افرادی در زمانهای مختلف در کشورهای مختلف و با نژادهای مختلف هستیم. این افراد که تعدادشان 4400نفر است در یک روز به خصوص دوباره و یکجا در یک نقطه از خاک امریکا ظاهر می شوند و در بین آنها از دختر بچه ای که 80 سال پیش ناپدید تا سیاهپوستی که در دهه 50 غیب شده حضور دارند. این افراد که هیچ خاطره ای از آنچه بر آنها گذشته ندارند توسط مامورین به قرنطینه رفته و بعد از مدتی آزاد می‌شوند و از این به بعد شاهد مواجهه این افراد با دنیایی جدید می شویم که هیچ تناسخی با آن ندارند.

هریک از این افراد گویی چیزی را از دست داده اند ولی در طول غیبت خود نیروهای ماورائی خارق‌العاده‌ای به دست آورده اند. مثلا دختر کوچکی که می تواند آینده را پیش‌بینی کند یا پسر جوانی که می تواند انسانها را احیا کرده یا بمیراند.

ریتم سریال با وجود زمان یک ساعتی آن سریع است و بیننده دچار خستگی نمی شود چون اطلاعات بسیاری در هر قسمت به بیننده منتقل می‌شود.

در داستان این سریال شاهدیم که یک سنگ آسمانی بزرگ با سرعت سرسام آور در حال نزدیک شدن و برخورد با کره زمین است. ولی ناگهان مشاهده گران از روی رادار متوجه می‌شوند که این جرم آسمانی سرعتش را کم کرده و قصد فرود آمدن دارد.

گزارشگران و افراد پلیس به سرعت خودشان را به محل فرود پیش‌بینی شده می‌رسانند. ناگهان یک کره آتشین در آسمان ظاهر شده و سرعتش را به قدری کم می‌نماید که در آسمان در ارتفاع 20 متری معلق می‌ماند. ولی یک دفعه با صدا و موج مهیبی که تمام مشاهده گران را به روی زمین می اندازد منفجر می‌شود. وقتی که مشاهده گران به خودشان می آیند متوجه می‌شوند که یک گروه عظیم از مردم در آن محل ظاهر شده اند.

بررسی پلیس نشان می‌دهد که این عده که تعدادشان 4400 نفر و از زن و مرد و پیر و جوان و سیاه و سفید تشکیل شدند، در حقیقت کسانی‌اند که در طی 60 سال اخیر به طور اسرار آمیزی ناپدید شده بودند. جالب اینجاست که اینها هیچ تغییری نکرده و پیر نشدند. ولی در طی این 60 سال کجا بودند و چرا پیر نشدند؟ سریال به این سوال که آنها کجا بودند و چه بر آنها گذشته پاسخی نمی‌دهد.

مرور زمان نشان می‌دهد که این4400 نفر دارای توانایی های مافوق بشری هستند. هر کدام دارای یک توانایی منحصر به فرد که در مجموع قادرند زمانه را متحول کنند. آنها برای نجات جامعه بشریت می‌کوشند. از این زاویه این مجموعه را می‌توان یک اثر آخرالزمانی به شمار آورد.

اشاره 4400 و علت نامگذاری این سریال، قرابت خاصی با تفکرات ماسونی و جادوگرایانه که از تفکرات داروینیستی و کابالایی نشأت گرفته دارد. چنانکه 4400 از مضارب عدد مقدس فراماسونرها یعنی 11 است.

ولی چرا غرب به دنبال منجی سازی منهای خدا از بین انسانهایی است که دارای یک جهش اسرارآمیز شده‌اند؟

کلید رمزگشایی این سریال را می‌توان در درک استراتژیک از «مهدویت» در نگاه تشیع جست.

[تصویر: 44002.jpg]

مؤلفه‌های راهبردی سریال 4400

مهندسی معکوس محتوای آثار هنری چون سریال 4400 و آثار فلسفی و امنیتی غرب شیوه‌ای است که در کشف اهداف ذهنی طراحان آن موثر است. در این اثر شاهد 5 تصویر (Image) هستیم که در ذهن مخاطب نقش می‌بندد. در ادامه به شکل اجمالی به آنها اشاره می‌شود:

1- در سریال 4400 تغییر و تکامل پدیده‌ای ضروری اما دردناک معرفی می‌شود. یعنی در راه به کمال رسیدن بشر، خیلی از افراد جامعه بشریت کشته یا شکنجه می‌شوند. اما در عین حال، کسب این توانایی و تکامل بسیار ضروری جلوه می‌کند؛ به گونه‌ای که راه گریزی از آن نیست.

2- در این اثر، جهش تکاملی از راه علم صورت می‌گیرد نه راه دیگر یا بدست شخص دیگر؛ اما چیزی که در این میان به زاویه رانده می‌شود نقش خداست. در واقع خدا در این جهش تکاملی هیچ‌کاره است و دانش شیمی و بیولوژیک مسبب این جهش معرفی می‌شوند. یعنی علم و نه خدا. چنانکه در آثار این‌چنینی رشته‌های علمی و فنی و ابزارهای دیگر جایگزین خدای خالق و پرورش‌دهنده می‌شوند. این مبحث، نقطه تقابل جریان خلقت‌گرا (Creationism) و خدامحور در برابر جریان داروینیسم (Darvinism) و تکامل‌گرا حتی در جامعه علمی و مذهبی امریکاست.

3- در این فیلم، آینده متعلق به گروه جهش‌یافته است. یعنی همان 4400 نفر؛ و نه مردم عادی و افرادی که تکامل نیافته‌اند.

4- در مجموعه 4400، همه مردم می‌توانند آرزو کنند که مثل اعضای گروه جهش‌یافته ارتقاء یابند. بنابراین قابلیت ارتقاء در این داستان تجاری می‌شود. یعنی در قالب یک فرمول یا دارو قابل عرضه و فروش به مردمی که دارای قدرتهای خارق‌العاده نیستند می‌شود.

5- در این داستان، هرقدر امکان تغییر و تکامل بیشتر ‌شود، به همان میزان افراد شرور نیز تغییر و توان بیشتری می‌یابند. یعنی همیشه سوءاستفاده کنندگان به میزان بروز توانایی‌ها به دنبال آن هستند.


بررسی تطبیقی مجموعه 4400 با مبحث مهدویت

پنج گزاره یاد شده از وزانت قابل توجهی در مباحث مهدویت از نگاه شیعه برخوردار است که به ترتیب به آن پرداخته می‌شود.

1- در مورد اول تکامل، ضروری ولی دردناک و مستلزم تلاش و ممارست است. به این معنی که باید سختی آن راه را تحمل کرد؛ اما نه به این معنا که باید به کشتار و شکنجه و فریب نوع بشر پرداخت.

2- در مورد دوم، جهش تکاملی در منظر مهدویت با تاکید بر این که به علم نیازمند است؛ ولی تنها مبتنی بر دانش بشری نیست و قطعاً عنایت و اراده الهی و ایمان افراد در آن دخیل است.

3- در گزاره سوم که آینده متعلق به گروه جهش یافته جلوه می‌کند، نیز در مباحث مهدویت و بر طبق آیات قرآن همیشه آینده از آن کسانی است که در راه تکامل خود و دیگران کوشیده‌اند و در اصطلاح قرآنی با عبارت وارثین زمین معرفی می‌شوند. اما منظور از جهش در اسلام با آنچه که در نگاه داروینیسم و در حوزه علوم بیولوژیک و ژنتیک و شیمی و نهایتاً علوم انسانی مبتنی بر «انسان‌خدایی» یا همان «اومانیسم» تعریف می‌شود تفاوت آشکاری دارد.

4- در مؤلفه چهارم که عموم مردم هم می‌توانند یا به عبارت دیگر باید خود را به سیاق جهش‌یافتگان درآورند، واقعیت این است که از طرفی نه می‌توان مردم را نادیده گرفت و به خواص اکتفا کرد (که اگر غیر این باشد با عدل الهی سازگار نیست) و نه اینکه باید مردم دست روی دست گذاشته و منتظر یک منجی باشند تا او با ظهور و قیام فردی خود، تمام مشکلات و سیاهی‌ها و تباهی‌ها را مرتفع سازد. بلکه مردم با الگو گرفتن از بندگان تکامل یافته خدا (انسان کامل)و انسانهای مومن و مخلص که در آئین اسلام، ائمه هدی(علیه السلام) و پیروان حقیقی ایشان هستند، باید به سیر تکامل خود کمک کنند. از طرف دیگر جامعه بشری بدون تمسک به جانشین برحق خداوند نیز قادر به اصلاح امور نخواهند بود. بدیهی است در هر برهه‌ زمانی خداوند متعال حجت خود را بر روی زمین قرار داده تا هیچ حرجی بر انسانها نباشد. در آخرالزمان، حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) آخرین حجت خدا بوده و در زمان غیبت ایشان، ولی فقیه مرجع این امور محسوب می‌شود.

بر این اساس قرار نیست حضرت موعود(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به تنهایی و با استفاده از مشیت‌های الهی و یا قدرتهای ماورایی که در این سریال به وفور یافت می‌شوند، ابنای بشر را از ظلم و جور و فساد موجود نجات دهد. چنانکه تفکر یادشده همان اندیشه انحرافی انجمن حجتیه مبتنی بر انفعال مومنین در عصر انتظار است. بلکه باید مردم با درک شرایط زمان خویش به مثابه طواف کعبه به سوی منجی عصر خویش و حجت حی خداوند شتافته و ظهور و قیام او را طلب کنند.

اساساً هیچ یک از اولیاء الهی برای مدیریت جامعه بشری نه به معجزات اکتفا کردند و نه از وعده الهی که نیروهای خیر در جماعت مؤمنین شکل و قوام می‌یابد، غافل شدند. بلکه با توانایی‌های بشری که دارای ابعاد مادی و روحانی است به دنبال جامعه‌سازی براساس چارچوب‌های الهی بوده و هستند. چنانکه انبیاء و اولیاء خدا خود را همانند بشر عادی دارای بعد مادی و جسمانی و محصور در عالم ماده (دنیا) معرفی کردند.

5- در گزاره پنجم نیز واقعیت این است که هرقدر توانایی‌های علمی و فنی و ابزاری بشر بیشتر می‌شود، به همان میزان توانایی و پیچیدگی و قدرت نفوذ نیروهای شرور و شیطانی نیز افزایش می‌یابد. اما تفاوت دیدگاه مهدوی با آنچه که در سریال 4400 و آثاری از این دست باید مورد دقت واقع شود، این است که اساساً در حرکت مهدوی که حرکتی مثبت یعنی از پلیدی‌ها به سوی اصلاح و تکامل است، هیچ نیروی شری قدرت نفوذ و ایفای نقش در این جنبش را ندارد. چون برای رسیدن به جامعه مهدوی از هیچ راه فساد‌انگیزی استفاده نمی‌شود؛ بلکه در راه‌های ارتقاء مبتنی بر داروینیسم، فراماسونری، شیطان‌پرستی، جادوگرایی، انسان خدایی، پاگانیسم(کفرکیشی)، اومانیسم و دیگر مکاتب بشری به ویژه ماکیاولیسم است که نیروهای شرور، محلی از اعراب یافته و به دنبال ایفای نقش هستند.

در این سریال مکمل سریال معروف لاست (Lost) شناخته می‌شود، هیچ مکان خاصی مد نظر نیست بلکه موضوع، زمان است. چنانکه در سریال لاست، موضوع مکان و مدینه فاضله (اتوپیا یا جزیره گمشده) بود. در همین رابطه، مطالعه آیات و روایات و درک منطق حاکم بر روح اسلام نشان می‌دهد که در مقوله مهدویت، علاوه بر ابعاد زمان و مکان، شخص نیز از اهمیت و تأثیرگذاری خاصی برخوردار است. یعنی در واقعه شریف ظهور، شیعیان منتظر ظهور و قیام شخص خاصی در مکان بخصوصی و در شرایط زمانی ویژه‌ای هستند. هر چند زمان دقیق ظهور را تنها پروردگار می‌داند.


طی‌الارض، شفای بیماران، غیب‌گویی، پیش‌بینی آینده، نوشتن کتاب مقدس، هک کردن بانکها با قدرت دست، جاسوسی بدون ابزار، استعدادهای ویژه و معجزه‌گون و مسائل ماورایی این چنینی در سریال 4400 و دیگر آثار ادبیات و سینمای غرب، در حقیقت یک پدیده تقلیدی اما انحرافی است که از ادیان الهی و به ویژه دین اسلام «شبیه‌سازی» شده و با اهداف خاصی در آثار هنری تعبیه می‌شود.

به نظر می‌رسد با توجه به نگاه انحرافی و خلاف واقع غرب به مسئله ماوراء و موضوعاتی مانند «گذشته در آینده»، «آینده در گذشته»، «تناسخ»، «کارما»، «طریقت بدون مذهب و شریعت»، «قاعده فرادینی و کثرت‌گرایی»، «دین نوین دنیوی» و حتی در مسئله جن، فرشتگان مقرب و... نیازی ضروری به ترجمه هدفمند و توجیه مخاطب نسبت به این مسائل حس می‌شود تا اثرات مخرب این نوع تفکرات خنثی شود.

در همین زمینه علما و کارشناسان فرهنگی بارها نسبت به انتشار بدون نقد و روشنگری محصولات فرهنگی غرب به ویژه آثار سینمایی ابراز نگرانی کرده‌اند. جالب اینکه برخی دانشمندان علوم اجتماعی و دینی، روشنگری و شفاف‌سازی نسبت به مسائل اندیشه‌ای، مذهبی و فلسفی موجود در آثار سینمایی غرب را فرصت مناسبی برای افشای چهره واقعی مکاتب فکری غرب و آبشخور غیرالهی و ماسون‌زده آنها و در عین حال راه مناسبی برای معرفی و اثبات حقانیت اندیشه و منابع اسلامی می‌دانند.

سوال این است که آیا بدون آشکارسازی و افشای مواردی که برای نمونه در این مقال آمد، می‌توان شاهد پخش و انتشار گسترده این آثار بود؟ و حتی به ترجمه و فارسی‌سازی و یا نهایتا حذف و ویرایش برخی صحنه‌ها اکتفا کرد؟

برخی شنیده‌ها از ورود سریال 4400 به فهرست آثاری که به زودی دوبله خواهند شد حکایت دارد. «4400» عنوان سریالی است طولانی و ساخت آمریکا که دارای اپیزود های متعددی است. این مجموعه که در بخش فیلم‌های "ماورایی"، "جادویی" و " آخرالزمانی" قابل دسته بندی است اخیراً در حال بازبینی، ترجمه و آماده سازی برای پخش در شبکه‌های رسمی است.
منبع: مشرق نیوز
[ ] [ ] [ عباس ]
بسم الله الرحمن الرحیم .

بعد از نقد فیلم های : ارباب حلقه ها ... کنستانتین ... اواتار در تالار گفتگوی بیداری اندیشه این بار نوبت رسید به فیلم ترانسفورمرز 2 (قیام فالن )


[تصویر: transformers-2-poster.jpg]


فیلم ترانسفورمرز 2 یا همان تغییر دهنده ها 2 با یه داستان شروع میشه که راوی توی اون میگه : تلاش برای حفظ بشریت انقلابی عظیم اغاز شد اتحادی بین ما و انسان ها

راوی اول فیلم شخصیتی است به نام اپتیموس پرایم که در جلوه ی اول نقش ابر قدرت فیلم خوب رو بازی میکند اما رنگ پوششی که اپتیموس دارد چه رنگی است ؟


[تصویر: 2hoeyqkhz18h0yi02a4.jpg]


ابی و قرمز ... از گذشته ی هالیوود تا کنون ابر قدرت های فیلم معمولا در لباس ابی یا قرمز بوده اند مثله مرد عنکبوتی در لباس ابی و قرمز ...سوپر من در لباس ابی . اما اینجا ابی و قرمز نماد پرچم امریکاست که بارها برای نقش ابر قدرت فیلم ها انتخاب شده است .

در قسمت بعدی فیلم که یکی از دیسیپتیکان ها از بین میره در اخرین لحظات مرگش میگه :

[تصویر: moh6evmt093hkxwoo8lk.jpg]

[تصویر: ouxuq23tmn64r4p6xj7g.jpg]


این سیاره مال شما نیست ...فالن دوباره قیام میکنه
در قسمت های بعدی فیلم تکه ی باقی مانده از مکعب پیدا میشه ....اما یه توضیح کوچیک بدم راجع به مکعب !

[تصویر: k20w50oochhp8xfch1b.jpg]


در قسمت اول فیلم تغییر دهنده مکعب اینجوری توصیف میشه : اون قبل از پیدایش بشر بوده منبع تمام انرژی ها و ما همگی از اون بوجود امدیم .
پس در واقع مکعب همون خداست که نوع بشر رو از خودش بوجود اورده اما اینکه خدا رو به صورت منبعی پر از انرژی تصور کنیم فکرش از کجا میاد ؟ همون طور که خودتون میدونید فراماسون ها ماتریالیسم (مادی گرا ) هستند و کائنات رو انرژی میدونند حتی خود ذات مقدس الهی رو انرژی میدونند .

...................

اما عکس هایی از حضور سم در دانشگاه

[تصویر: i93556_zxn9nr6r923uz50wi6.jpg]

[تصویر: 72frrvgdbgh4v30wis.jpg]

[تصویر: 3gyqndbvgwk741py37.jpg]


در عکس اول در پشت این مرد چه میبینید ؟
در عکس دوم در گوشه ی سمت راست چه کلمه ای هک شده است ؟
اما نکته ی عجیب در عکس سوم است ... اری درست میبینید این همان جنی است که الستر کرولی دیده است !!!
متاسفانه اینقدر از این تصاویر مخفی در این فیلم هست که چند برابر بدتر از این عکس هاست که بنده خجالت میکشم عکس ها رو برای شما بذارم بهتره خودتون فیلم رو یه بار دیگه ببینین
...................


در قسمتی از فیلم که سم در حال فرار از دست دیسیپتیکان هاست ...اپتیموس با از خود گذشتگی در برابر همه ی انها می ایستد و میجنگد اما ناگهان در حالت ایستاده کشته میشود

[تصویر: u9ubj2wzbgcq1fhcen70.jpg]


ببینید دوستان اپتیموس نماد امریکاست و به صورت سرپا میمیره این یه المان عاشوراییه ....ایستاده بمیر یک شعارزمان دفاع مقدسه ...همون طور که میدونید نخل تنها درختیه که از بالا میمیره ...زمان دفاع مقدس رزمندگان به اونها میگفتن ایستاده مردن ما باید مثله نخل بمیریم ...این شعار برای ماست و غرب همچین فرهنگی نداره و من جا داره اینجا افتخار کنم که به اونها تهاجم فرهنگی کردیم Smile

در قسمت بعد که خیلی مهمه سم برای پیدا کردن کلید افسانه ای ماتریکس باید سه پادشاه رو پیدا کنه . سه پادشاه عنوانیه که برای سه ستاره که اخریشون افق رو نشون میده استفاده میشه

[تصویر: bzzd875lht77w1qstwat.jpg]


توی فیلم سم میگه که مصریها اهرام رو ساختن تا اون ستاره ها رو ببین که حرف بی محتواییه اما داستان واقعی سه پادشاه چیه ؟

داستان هروس یادتونه ؟

تولد اون با ستاره اي در شرق همراه بود که آن ستاره توسط سه پادشاه دنبال شد تا ناجي تازه متولد شده را زينت دهند.

[تصویر: ud5q2g243daj253etoik.jpg]


ستاره ی شرقی در افسانه های مصری از اهمیت فوقالعاده ای برخورداره که اونو با اسم ایزیس میشناسند ... بعدش هم که ستاره ی شرقی یا همان ایزیس هروس رو به دنیا اورد خدای خورشید

[تصویر: 2vrm3qjee2ddg4fm0fc.jpg]


خب در تصویر زیر

خورشید سمت چپ هروس
ستاره ی شرقی در وسط ایزیس
هفت ستاره ی کناره ماه اوسریسه

[تصویر: 59j1dixxtwequqdt7i5a.jpg]


شب هم نماد خدای دیگر مصری ها به اسم ست... بنابر افسانه های مصری هر روز صبح هروس ست رو از میکشه و هر غروب که شب میخواد بیاد ست بر هروس غلبه میکنه که همون روز و شب خودمون میشه و تنها کسی که این وسط جنگ بین ست و هروس رو میبینه ایزیسه... پس اگه ستاره ی شرقی ایزیس باشه و خورشید هروس و شب نماد ست باشه تنها کسی که همیشه مجادله ی بین هروس و ست رو میبینه

[تصویر: lkeu8b8grx8d4re70ldm.jpg]


اگه در عکس دقت کنید ایزیس(چشم جهان بین) و اوسریس (هفت ستاره ) در وسط هستن سمت چپ هروسه و سمت راست ست .

راستی اینم بگم که این مطلبی که بهتون گفتم دومین راز ماسونیه به اسم : معبد ایزیس .


خب در ادامه ی فیلم که سم ماتریکس رو پیدا میکنه و میخواد بره به سمت اپتیموس تا اونو نجات بده یه مگاتران اونو میزنه و اون میمیره و در یک رویا میره اما خیلی جالبه اینکه بدونید قبل اینکه به رویا بره خورشید رو نشون میدن و صدا گذاری طوریه که ادم احساس میکنه سم داره میره توی خورشید و بعدش 7 پرایم (همون هفت ستاره یا اوسریس) که پشتشون خورشید میدرخشه میان به سم میگن در تمامی این مدت ما داشتیم تو رو میدیدیم


[تصویر: fpreizkk7qurt836wtb1.jpg]

تو برای اخرین فرزند ما جنگیدی
ماتریکس رهبری به کسی داده نشده
بلکه اون بدست اومده
برش گردون به اپتیموس
و اونو به سینه اش بزن
این همیشه سرنوشت تو بوده


خب بعد از اینکه اپتیموس (امریکا=کشور فراماسونری ) زنده میشه میره تا جلوی نابود شدن خورشید(هروس) رو بگیره ... و اخر سر هم موفق میشه و خورشید (هروس ) باقی میمونه .


پایان


برای سلامتی وجود مبارک اقا امام زمان (عج ) صلواتی عنایت بفرمائید .

[ ] [ ] [ عباس ]
بسم الله الرحمن الرحیم
اول یه عذر خواهی کنم بابت فعالیت کم خودم توی این مدت که درگیر مسائل کاری بودم و وقت نمیکردم فیلمی رو برای نقد روی سایت بذارم اما خوشبختانه این کم کاری با چندین فیلم خوب که به دستم رسیده جبران میشه و مطمئنم که شما هم منو خواهید بخشید .

ترون : میراث

[تصویر: Tron-Legacy-uberNew-Poster.jpg]

(ترون : میراث)
ژانر : اکشن، ماجرایی
کارگردان : Joseph Kosinski
نویسنده : Edward Kitsis , Adam Horowitz
فروش افتتاحیه :43 میلیون دلار
ناشر: والت دیزنی
تاریخ اکران : 17Deceber , 2010
زمان فیلم : 127 دقیقه
زبان : انگلیسی
درجه سنی : PG
امتیاز IMDB به این فیلم : 7.7
میانگین امتیاز منتقدین : -B

مشاهده ی تریلر این فیلم

بازیگران

Kevin / Clu............ Jeff Bridges
Sam...... Garrett Hedlund
Quorra............Olivia Wilde
Alan / Tron.....Bruce Boxleitner
Jarvis...........James Frain
Castor / Zuse.......Michael Sheen

بعد از 28 سال انتظار نسخه ی دوم فیلم ترون ار کمپانی والت دیزنی اماده ی پخش شد و به صورت سه بعدی در سرتاسر سینماها اکران شد. اگر چه منتقدان این فیلم ان را در حوزه ی تکونولوژی / ماجرایی قرار میدهند اما واقعیت این فیلم اتوپیا سازی و به اصطلاح امت چینی در فضای دیجیتال است .
اهمیت این فیلم تا به حدی است که کمپانی والت دیسنی در این فیلم لوگوی خود را به شکل جهان ترون تغییر داده است .

[تصویر: 86642551597249373160.jpg]

بعد از گم شدن اقای فلوین که توی اخبار نشون میده یه مصاحبه ای ازش نشون میدن که فلوین داره از دنیای جدیدی که میخواد بسازه صحبت میکنه و توی حرفاش یه جمله ی قابل تاملی میزنه . اما قبلش هم تیو اخبار اعلام میشه که فلوین جایی در شعار خدش به سر میبره : مرزی دیجیتال برای تغییر شرایط انسان ها
اما اولین جمله ای که فلوین توی مصاحبه اش میگه :

[تصویر: 32196255044752560526.jpg]

تقریبا سخنرانی فلوین منو به یاد سخنرانی بوش پدر راجع به نظم نوین جهانی انداخت چون حرفایی که فلوین میزنه تقریبا در همون راستا زده میشه . در قسمت های بعدی شریک تجاری و دوست پدر سم (سم پسر فلوینه ) توسط پیجر خودش پیغامی رو بیست سال بعد از گم شدن فلوین میگیره که بهش گفته شده باید سم بره به دفتره کار پدرش چون پدرش اونجا منتظره وقتی سم وارد دفتر قدیمی پدرش میشه از طریق یه دریچه وارد دفتر مخفی پدرش میشه که اینجا زمین شطرنجی به معنای اینه که سم از دنیای ما انتقال پیدا میکنه به دنیای دیگه که اینجا اسمش ترونه

[تصویر: 51741870350051395632.jpg]

(به طرح شطرنجی زمین دقت کنید!!!)

حرف جالبی که قبل از مبارزات گلادیاتوری سم و بقیه بهش گفته میشه اینه که بهش میگن برنامه و روش یه دیسک اجرا میکنند و میگن هر کاری کنی روی این دیسک ضبط میشه و اگه از دستش بدی بلافاصله تجزیه میشی ...این قسمت ریشه در پاسخ فیثاغورسی ها در پاسخ به چیستی عالم در فلسفه داره که میگن :عالم از اعداد تشکیل شده (0 1 2 3 4 5 6 7 8 9 )
همان طور که میدونیم بیس و اساس اطلاعات کامپیوتر بر اساس اعداد 0 و 1 طرح ریزی شده .
جهان ترون هم به طبع چون دیجیتالیه در واقع همون جهان ترسیم شده در فلسفه است که در پاسخ به چیستی عالم شکل گرفته .
به قدری جلوه های ویژه ی این فیلم در مورد تکنولوژی قویه که بعضی موقع بیننده تکنولوژی زده میشه. بعد از اینکه سم توسط دختری به اسم کورا میره پیش پدرش از همون سکانس اول دیدن فلوین طوری اونو در فضای روحانی گذاشتند که ادم در همون نگاه اول به معنوی بودن این فرد پی میبره جالبه که بارها توی فیلم اعلام میشه که فلوین خدای ترونه ... البته خدایی که توسط مخلوق دیجیتالی خودش کلو از شبکه طرد شده و گوشه نشینی رو انتخاب کرده (توی فضای دیجیتالی هم سکولاریزم هست Big Grin)
سر سفره شام پدر سم براش از بوجود امدن موجوداتی به اسم ایسو میگه و در توضیحاتش راجع به اون ها میگه :

الگوریتم های متناظر
فرم جدیدی از زندگی


اما قسمت اصلی ماجرا و پازل گمشده ی زمین شطرنجی مورد نظر ما با دیالوگ بسیار مهم فلوین کامل میشه !!!

قرن هاست ما در رویای خدایان ...ارواح و بیگانه ها به سر میبریم ...من اونا رو اینجا پیدا کردم !!!

با توجه به صحبت های خود فلوین که به پسرش گفت ما برای ساختن اتوپیا شبکه رو ایجاد کردیم میتونیم این حرفو بزنیم که اگر شبکه ی ترون همان اتوپیای مورد نطر فیلسوفان غربیه ایا ایسو ها در شبکه ی ترون که هدیه فلوین به دنیاست همان جنیانی هستند که دنیای مدرنیته با شیفت کردن به پست مردن و سپس ترانس مدرنیسم و جعل ماورای جعلی به مردم هدیه داده ؟؟؟

[تصویر: 32778712571104643828.jpg]


توی این صحنه سم داره پورتال(راه ورود و خروج به شبکه)رو نشون میده از پست پنجره که این صحنه که از پشت پنجره بشینی و اتفاقات رو ببینی و بسنجی ریشه در نگاه افلاطونی داره ...اینجا سم تصمیم میگیره که بره و از پورتال عبور کنه و شبکه ترون(بخوانید همان دنیای مدرنیته ) رو نابود کنه اما با مخالفت پردش روبرو میشه اما توسط کورا به مردی ارجاع داده میشه به اسم زیوس که در بالای یه برج که شباهت زیادی به ابلسیک داره زندگی میکنه .
همون طورکه میدونیم زیوس خدای خدایان یونان در بالای کوه المپ در حال خوشگذرونیه و جالب اینه که زیوس در این فیلم مدیریت یه بار رو داره و مردم رو اونجا با موسیقی و مشروب و روابط نامشروع اغوا میکنه .
وقتی زیوس به سمت سم میره شخصیت تک چشمی یه جمله ی کوتاه و قابل تامل میزنه :

[تصویر: 13036854697972531037.jpg]

منظور شخصیت تک چشم این فیلم که فقط در بار زیوس هست و هدفش شورش و قیامه چیه ؟ ایا داره خبر از پایان دنیای مدرن و شروع دوران جدید میده ؟

در قسمت بعدی فیلم سم سوار بر کشتی همراه با پدرش و کورا که معلوم شده یه ایسو (جن) هست به سمت پورتال حرکت میکنند ... اسم سم بر گفته از سام پسر نوح(علیه السلام) که سوار بر کشتی همراه با پدرش نوح(علیه السلام) میره و فرزندان سام همان یهودی ها هستند که ما بهشون میگیم سامی ها . پس این بار منجی یهود به اسم سم در شکل و شمایل یه فرد انگلوساکسون برای نجات دنیای مدرن میاد !
در سکانس پایانی فیلم که سم همراه با ایسو روی پرتال قرار گرفتن اطراف نوری که پرتال داره تولید میکنه به زمین شطرنجی توجه کنید !!!

[تصویر: e843mv5wxjugw75x5i1v.jpg]

و جالب اینجاست که وقتی سم همراه با کورا داخل پورتال میشن و به سمت بالا نگاه میکنن نوری که به سمت بالا میره به شکل یک شش وجهی که داخلش میشه یک ستاره ی 6 پر در اورد !

[تصویر: d3elygznyxqdggouhfz0.jpg]

خب اتوپیای دیجیتالی فلوین نابود میشه(البته سم برنامه رو سیو میکنه روی یه مموری که احتمالا در نسخه ی سوم فیلم معلوم میشه چه بلایی سر این دنیای دیجیتال میاد) توسط خودش و سم هم نجات پیدا میکنه همراه کورا این چه معنی میتونه داشته باشه ؟
از اونجایی که زن در ادبیات سینما هالیوود و تئاتر یونان به معنای سرزمین و عقیده است ... کورا که یه ایسو(جن)هست به همراه سم به دنیای واقعی انتقال پیدا میکنه...نکته ی جالبی که راجع به شخصیت کورا هست اینه که به خورشید علاقه ی خاصی داره !!!که یقین من رو نسبت به این که کورا یه جن هست رو افزایش داد !!!


[ ] [ ] [ عباس ]
Director : Phillip Noyce
Writer : Kurt Wimmer
Stars : Angelina Jolie, Liev Schreiber and Chiwetel Ejiofor

امتیاز سایت IMDB به فیلم : 6/5 از 10

فیلم سالت با هنرمندی انجلینا جولی هنرمند شاخص سینما و هالیوود در تابستان سال 2010 در ژانر فیلم های امنیتی و پروپاگاندااشنایی با سازمان های اطلاعاتی امریکا چون CIA و سازمان اطلاعاتی چریکی جماهیر شوروی ساخته شده است .
داستان فیلم مربوط به یه مامور سازمان سیا به اسم ایولین سالت (انجلینا جولی) است که بعد از چندین سال خدمت صادقانه به سازمان مشخص میشود که جاسوس یک سازمان چریکی جماهیر شوروی است که در طی یک طرح استراتژیک چندین ساله قصد در تخریب امریکا را دارند .
همان طور که بارها خدمت دوستان عرض شده زن در ادبیات نمایشی نماد سرزمین و عقیده است . در این فیلم هم مامور سالت عاشق مردی المانی شده است که در بین فیلم توسط سازمان چریکی که عضو ان است ترور میشود .
القایی که در این سکانس از فیلم صورت میگیرد این است که سرزمین امریکا برای رسیدن به اهداف خود به هیچ کشور متحدی نیازمند نیست !!! و به خود کافیست برای اینکه به اهداف ارمانی خود برسد .

خط تعلیق اصلی

واکنش امریکا نسبت به گروه چریکی جماهیر شوروی (اغاز جنگ هسته ای)

خط تعلیق فرعی

ایا مامور سالت به کشورش امریکا خیانت خواهد کرد ؟

بستر تعلیق

واکنش سازمان های اطلاعاتی CIA سازمان های ضد جاسوسی امریکا


اسلام هراسی و ایران هراسی

نکته ی حائظ اهمیت در این فیلم این است که در اخر فیلم یکی از مامورین سیا که خود جاسوس دو طرفه است یعنی هم در سیا است و هم در سازمان چریکی شوروی در انتها جعبه کنترل موشک های هسته های امریکا را در دست میگیرد و به جای از بین بردن امریکا توسط خودش که مامور شوروی است بیننده ی امریکایی را با دشمن جدید خود اشنا میکند یعنی : مردم مسلمان
هدف موشک های هسته ای امریکا در این فیلم نه تنها خود امریکا نیست بلکه : تهران و مکه است !!!

[تصویر: 03780662969154781482.jpg]

[تصویر: 03960695992214209733.jpg]

[تصویر: 07682589850144581132.jpg]

در قسمتی که مامور سیا میگوید مرگ دردناکی در انتظار امریکا خواهد بود دشمن اصلی مسلمانان هستند . با توجه به اینکه جماهیر شوروی سالها پیش پاشیده شده است و دشمن اصلی امریکا از سال 2001 تا کنون مسلمانان بوده اند و تنها کشور مسلمانی که موضع رسمی خود را علیه امریکا همیشه مشخص کرده است کشور ایران است !!! موج فیلم های اسلام هراسی و ایران هراسی از سال 2001 تا کنون به شدت اوج گرفته تا جایی در این فیلم امریکا دشمن اصلی خود را ایران میداند !!!
البته این سکانس فیلم دارای دو القا برای دو طیف بیننده است :

1.بیننده امریکایی ( اسلام هراسی و ایران هراسی در ذهن بیننده ی امریکایی)
2.بیننده ی ایرانی(تنها امریکاست که میتواند شما را نجات بدهد)

در مورد القای دوم برای بیننده ایرانی همین بس که مامور سالت (نماد سرزمین امریکا) برای نجات تهران با از خودگذشتگی دکمه ی جعبه ی کنترل موشک های هسته ای غیر فعال میکند .
اینکه در این فیلم به بیننده ی ایرانی القا میشود که اگر پاتو از گلیمت بیشتر دراز کنی با موشک های هسته ای طرف هستی با توجه به مسائل هسته ای ایران نکته ظریف و قابل تاملی است


مولفه های استراتژیک

1.القا به بیننده ی امریکایی که اسلام مهم ترین دشمن امریکاست
2.القا به بیننده ی ایرانی که امریکا نجات بخش است (حتی اگر جنگی صورت بگیرد تنها امریکاست که شما را نجات خواهد داد)


همان طور که در اول تاپیک اعلام شد این فیلم در طیف فیلم های پروپاگاندا قرار میگیرد .

سریال ها و فیلم های پروپاگاندا چه نوع فیلم هایی هستند؟

این طیف فیلم ها با هدف معرفی یک شغل و نشان دادن مشکلات و مناسبات اجتماعی داخل ان حرفه ساخته میشود . نمونه ی فیلم های پروپاگاندا در ایران : سریال 125 سریال کلانتر
نمونه ی بارز دیگر از سریال های پروپاگاندا سریال پرستاران است که از زمان ناصرالدین شاه قاجار در شبکه ی یک سیما پخش میشود .
به طور کلی این دست فیلم ها بیشتر جنبه ی اموزشی دارند .

در اخر تاپیک هم جا داره از انجلینا جولی به خاطر نجات کشورمان تشکر کنم ...خدا خیرت بدهد Big GrinBig GrinBig Grin


برای سلامتی وجود مبارک اقا امام زمان صلواتی عنایت بفرمائید

[ ] [ ] [ عباس ]
هم اينک بايد به صراحت اذعان داشت صنعت فيلمسازي ايالات متحده در هاليوود در دست يهوديان صهيونيست اين کشور قرار دارد و در واقع اين مسئله به حدي آشکار است که حتي نيازي هم به اثبات کردن ندارد. علاوه بر اين مسئله مذکور به حدي روشن است که خود يهوديان نيز همواره به صراحت اعلام مي کنند که هاليوود در کنترل آنان قرار دارد.
نفوذ صهيونيست ها در اين صنعت عمومي و جذاب هر روز هم بيشتر و بيشتر مي شود. طبق منابع خود هاليوود، بيش از 90 درصد افراد فعال در صنايع فيلمسازي هاليوود، به لابي صهيونيسم در ايالات متحده وابستگي دارند. زماني که در دهه 1890 ميلادي هنر يا به عبارت بهتر صنعت سينما ابداع شد، بسياري از مردم آن را چندان جدي نگرفتند. ولي در سال هاي 1917 و 1918 فيلم هاي جذابي ساخته شد و همين امر موجب رشد صنعت سينما و افزايش توجهات عمومي به آن شد.
ايالات متحده در دهه 1920 داراي شش استوديوي فيلمسازي در اطراف لس آنجلس بود. براي سه دهه بعدي تنها استوديوهاي قابل ذکر در آمريکا همين شش استوديو بودند. بايد دانست که يهوديان مهاجر از کشورهاي مختلف اروپاي غربي مالکيت همين استوديوهاي فيلمسازي
را در اختيار داشتند.
برادران وارنر، ساموئل گلدن، اويي مي ير و ويليام فاکس مالکان اين استوديوها به شمار مي آمدند. اين افراد از هر وسيله اي که لازم مي ديدند براي موفقيت فيلم هاي ساخته شده توسط
شرکت هاي فيلمسازي خود استفاده مي کردند. مالکان استوديوهاي فيلمسازي آمريکا از زنان، برنامه هاي ستاره سازي، توليد صحنه هاي غير اخلاقي، به تصوير کشيدن خشونت، و ترويج خرافات به عنوان اصول
برنامه هاي هاليود بهره مي گرفتند.
همان طور که ذکر شد در وابستگي رسانه هاي هاليودي به يهوديان صهيونيست آمريکا جاي هيچ گونه ترديدي نيست. در واقع رسانه ها و سينما موثرترين شيوه اي است که صهيونيست ها را قادر به تاثير گذاري بر افکار و اذهان توده هاي مردم مي سازد. صهونيست ها نيز از اين ابزارهاي مدرن به خوبي بهره برداري مي کنند. با شکل گيري معروف ترين شرکت هاي فيلمسازي در آمريکا، تاثير گذاري صهيونيست ها بر صنعت فيلمسازي ايالات متحده نيز آغاز گرديد. از جمله شرکت هاي
بزرگ فيلمسازي در دوران اوليه مي توان به مترو گلدن ماير، سنچوري فاکس، و برادران وارنر اشاره کرد. همان طور هم که اشاره شد نقش، نفوذ و تاثير صهيونيست ها بر صنايع فيلمسازي هاليوود هر روز گسترش نيز مي يابد
یهود قومی فتنه گر،مال پرست و دنیا دوست بوده اند و به دلیل وجود برخی از عقاید خود مانند برتری انان بر دیگر انسان ها و دیگر و ... همیشه و در هر مکان مورد نفرت جامعه قرار می گرفتند چنان چه که در اروپا می بینیم به دلیل فتنه انگیزی ها متودالی انان را مجبور کرده بودند تا دستمال زرد بر پیشانی ببندند تا دیگران انان را بشناسند و انها را مجبور کرده بودند در شهرک های مخصوص خود و به دور از جامعه زندگی کنند،اروپائیان انان را موش کثیف خطاب می کردند و از هرگونه معامله و ... با آنان پرهیز داشتند اما سوال بنده این است چرا یهودی که این قدر حتی در میان اروپائیان مورد تنفر بوده حالا اقای اروپاست و در واقع مورد حتی مورد ترحم انان نیز قرار می گیرند،چه سری در کار است و چه برنامه وجود داشته است تا این قوم مورد تنفر این چنین مورد توجه ملل دنیا قرار بگیرند.



اولین پروژه مظلوم نمایی:
[تصویر: A0780160.jpg]
انتشار اسناد جديد از همكاري وسيع صهيونيست‌ها با هيتلر
خبرگزاري فارس: بر اساس اسناد جديد، صهيونيست‌هاي ساكن در آلمان،‌ هيتلر را به قدرت رساندند تا با كمك آن طرح بزرگ خود در ايجاد سرزمين اسرائيل را عملي سازند.

به گزارش فارس،‌ بر اساس اسنادي كه توسط سايت اطلاع‌رساني "كامن دريمز " منتشر شده است، صهيونيست‌ها با نازي‌ها همكاري داشته‌اند اما تامين مالي صهيونيست‌ها توسط نازي‌ها كاملا مشخص نيست.
"كريستوفر سيمپسون " در كتاب خود با نام "ضربه عقب‌نشيني " [Blowback]گفته است كه به اسناد ضبط شده‌اي از سازمان پليس مخفي آلمان (گشتاپو) در زمان حكومت نازي‌ها دست يافته است كه نشان دهنده توافقي مخفيانه ميان پليس مخفي آلمان و "هاگانا " [سازمان شبه‌نظامي يهودي بين سال‌هاي 1920 تا 1948 است كه بعدها و با اشغال فلسطين توسط صهيونيست‌ها هسته مركزي ارتش اين رژيم را تشكيل داد]. بر اساس اسناد، پليس مخفي آلمان دست‌كم تامين مالي يكي از فرماندهان هاگانا را برعهده داشته است.
اين اسناد فاش مي‌كند كه تحت مقرراتي، به هاگانا اين اجازه داده شده بود كه اردوگاه‌هاي آموزشي براي جوانان يهودي در داخل آلمان ايجاد كنند. اين جوانان و همچنين ديگر يهودياني كه توسط نازي‌ها از آلمان اخراج شده بودند، تشويق مي‌شدند كه به فلسطين مهاجرت كنند.
سايت كامن دريمز در ادامه مطلب خود نوشت كه يهوديان اروپا مورد خيانت رهبران صهيونيست خود قرار گرفتند. صهيونيست‌ها در هولوكاست همكاري داشتند تا از موضوع سرزميني براي يهوديان حمايت كنند.
بر اساس گزارش سايت كامن دريمز،‌حتي اگر هيتلري وجود نداشت، صهيونيست‌ها كسي همانند وي ايجاد مي‌كردند و چه بسا نيز اين كار را انجام داده‌اند.
در سال 1927، از جمعيت 550 هزار نفري يهوديان آلمان، تقريبا 15 هزار نفر خود را صهيونيست‌ مي‌دانستند كه اين تعداد تقريبا 2 درصد جمعيت كل يهوديان آلمان بوده است.
يك تاريخ دان يهودي طي نوشته‌اي اعلام كرده است كه بخش عمده‌اي از يهوديان آلمان قاطعانه با صهيونيست‌ها به عنوان دشمني از درون،‌ مخالف بودند. در هيچ جايي از جهان همچون آلمان مخالفت يهوديان با صهيونيسم گسترده‌تر، اصولي و خشم آلود نبوده است.
در راستاي اداره مهاجرت يهوديان به فلسطين،‌ آلمان‌ها فقط بايد خود را با ايدئولوژي ملي‌گرايانه‌ نژادپرستانه‌اي نظير صهيونيستم مجهز مي‌كردند. در واقع "جوليوس استريچر " [يكي از اعضاي برجسته نازي‌ها] و ديگر نازي‌ها پذيرفته بودند كه ايدئولوژي "نژاد برتر " آنها در يهوديت نمود يافته است.
با استفاده از صهيونيسم و نازيسم، قابليت ايجاد ارتشي محرمانه، سرويس‌هاي مخفي و زرادخانه هسته‌اي در اسرائيل به وجود آمده است. آنها همچنين هيكل سليمان را در بيت‌المقدس بازسازي خواهند كرد.
ادعاي هولوكاست، پاياني بر بحث‌هاي شديد يهوديان درباره اسرائيل بود. با دستاويز قرار دادن آن، اين تفكر ايجاد شده بود كه يهوديان نمي‌توانند در هيچ جايي به جز سرزمين‌شان، سرزمين اسرائيل، ايمن باشند. بر اساس اين ديدگاه،‌يهوديان بايد يا در سرزمين ملي يهوديان در فلسطين زندگي كنند يا از آن با تمام قدرت حمايت كنند چون اين گزينه براي فرار آنها در شرايط اضطراري است.
به عبارت ديگر، يهوديان توسط نازي‌‌هاي صهيونيست، احمق شده و تحت فشارهاي روحي و رواني شديدي قرار گرفتند.
سايت كامن دريمز در ادامه مطلب خود و بر اساس مستنداتي كه ارائه كرد نوشت كه رنج‌هاي گذشته يهود، ‌درس‌هايي براي امروز دارد. رهبران آنها توسط فراماسون‌ها ربوده شده (صهيونيسم يك قانون فراماسوني است) و در راستاي برنامه‌اي بزرگ قرباني شدند.
هولوكاست هشداري براي همه ما به شمار مي‌آيد كه تا زماني كه رهبران دروغين و ادعاي دروغين را قبول داشته باشيم، در بردگي باقي خواهيم ماند.

پروژه دوم تغییر کلیشه:
در مرحله اول نیاز به این مظلومیت و جار زدن در دنیا وجود داشت تا از احساس عاطفه کشور ها استفاده سوء کرده،در واقع در تاریخ تاریک این قوم واقعا بر می خوریم به حوادثی که به این افراد ستم شده!!! به اب انداختن چندین هزار یهودی در جریان انقلاب بولشویکی روسیه اما عامل اصلی چنان چه که اشاره شد رفتار خود این قوم بوده،به هرحال این قدم اول با موفقیت انجام گرفت و گام دوم برداشته شد،گفته شد که در حال حاضر رسانه های امریکایی در سیطره یهود هست و نام صنعت فیلم سازی امریکا هالیوود(چوب مقدس)کنایه از عصای حضرت موسی است،با در اختیار گرفتن رسانه های امریکا چنان چه که در پروتکل ها هم برنامه ریزی شده بود قدرت و زمینه خوبی برای تغییر کلیشه موش کثیف اروپا محیا شد،در این میان کمپانی گلدن مایر که بعد ها شرکت مترو نیز به ان پیوست کار انیمیشنی کارتونی را کلید زد؛ تام و جری
تام و جری:
[تصویر: %D8%AA%D8%A7%D9%85%20%D9%88%D8%AC%D8%B1%DB%8C2.gif​.jpg]

پوستر مجموعه تام و جری که در اوایل سال ۱۹۵۰، استفاده می‌شد.
تهیه‌کننده ویلیام هانا
ژوزف باربارا
مدت زمان حدود ۵ تا ۸ دقیقه (هر قسمت)
کشور آمریکا
زبان انگلیسی

تام و جِری، کارتون تلویزیونی و برنده جایزه اسکار آمریکایی. اولین قسمت‌های این پویانمایی بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۵۷ میلادی توسط مترو گلدوین مایر در هالیوود تولید شد و خالق آنها ویلیام هانا و ژوزف باربارا بودند، که آن را نویسندگی و کارگردانی می‌کردند.
[تصویر: 42876563918791774726.jpg]

این کارتون تلویزیونی در مورد موشی به نام جری (Jerry) و گربه‌ای به نام تام (Tom) بود ، که از قسمت‌های کوتاه ساخته می‌شد.
برای اشنایی با ژوزف باربارا و ویلیام هانا از لینک های زیر استفاده کنید:
http://www.salehforum.com/showthread.php?tid=4
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8...9%86%D8%A7
بعد از این در تمامی فیلم ها و کارتون ها و...موش موجودی دوست داشتنی و مهربان است،البته نکته ای که باید در این باره به آن توجه نمود شخصیت جری موش داستان است که با وجود ریز نقشی یک سر و گردن از گربه بالاتر است و این گربه است که بیشتر حادثه می بیند،و شاید بتوان چنین تفیسر کرد که موش (نماد قوم یهود)با وجود کوچکی همیشه از گربه ها(دیگر کشورها)یک سر وگردن بالاتراست.
این هم تصاویری از قسمت سریع و خشن که کاملا بر گفته ها صحه می گذارد.

متاسفانه نمادهاي واضح تري رو ميبينيد که مربوط به کارتون سريع و خشن کارتون تام و جري که بارها در تلويزيون ايران براي کودکان ما از تلويزيون پخش شده است

[تصویر: 1288419124.gif]

در عکس بالا که کلاه موجود بر سر اين دو کاراکتر را ميبينيد که هرم و چشم جهان بين روي آن قرار دارد

[تصویر: 1288419177.gif]

در عکس دوم هم که به دليل داشتن تصاوير مستهجن از فيلم حذف شده…اما شما در دست کاراکتر که در اين انيميشن نقش يک رهبر را دارد که هاليوود را اداره ميکند و فرمان اجراي برنامه هاي تلويزيوني را ميدهد…در دست وي عصايي را ميبينيد که باز هم نماد هرم و چشم جهان بين بر روي آن قرار دارد…

روز به روز به مقالات و مستنداتي بسيار از سوي محاكمه در رابطه با اين گونه مسائل اضافه ميشود اما همچنان خواب زيباي فراماسونري همه ما را فرا گرفته…انگار اين حديث که فتنه اي بزرگتر از دجال وجود ندارد عين حقيقت داريم ميبينيم…ما و تمام دوستان تمام تلاشمان را ميکنيم اما براي ريشه کن کردن اين حرکت عظيم نياز به يه حرکت بزرگتري است که اميدوارم با ظهور آقا امام زمان اين گروه شيطاني از بين برود…


و این قوم منحرف که در بیان پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مغضوب علیهم نام دارند این چنین بر گرده جهان نشتند.
این نوشته قطعا خالی از ضعف نیست دوستان حتما با نظرات خورد ان را تکمیل و تصحیح کنید
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع:http://943.sub.ir/
[ ] [ ] [ عباس ]
[تصویر: Untitled%28Frame%201%29.jpg]

این چند روزه به دلیل کارهایی زیادی که برای هماهنگی تیم و برخی موردهای دیگر که در آینده این مورد خوب را به شما خواهم گفت وقت برای پست دادن کمتر شد تا اکنون بتوانم با یکی از محصولات ایلومناتی که نماد هرم و چشم جهان بین در آن قرار دارد در خدمت شما باشم…این کارتون که در ماه شاید چندین بار از صدا و سیمای ما پخش شود نامش ” بانی خرگوشه ” (Bugs Bunny) است که در یکی از قسمت های آن از نمادهایی استفاده میشود…به ادامه مطلب بروید…

وجود یک همچین نماد فاحشی در انواع فیلمها و انیمیشن های این شرکت حاکی از احاطه طبقه ثروتمندان و ایلومناتی بر شرکت برادران وارنر (warner brother) میباشد … بی شک باید این شرکت را طبق مستندات ارائه شده از بزرگ ترین حامیان دستگاه کنترل ذهن ( Mind Control) دانست زیرا با انواع محصولات ماسونی به شدت در القای افکار ماسونی که چیزی جز دسیسه های شیطانی نیست تلاش میکند…

[تصویر: pkbyxy2fw47ey5skw4w2.jpg]

در قسمتی از از کارتون ” بانی خرگوشه ” این خرگوش زیرک فیلم در حال نوعی آموزش به کارکتر مقابل است به صورتی که تابلوئی روبرویش قرار دارد و نوشته هایی به ترتیب از پی هم می آید که در یکی از آن تابلوها شما نماد تم چشم و هرم و چشم جهان بین را مشاهده خواهید کرد…

[تصویر: 2.jpg]

تصویر بالا تصویر همان تکه از تابلو است که نماد چشم را در آن میبینید اما به نظر اول شاید به یک چشم عادی به نظر آید اما در عکس شما شما مشاهده خواهید کرد که پایه های تابلو به صورت یک هرم ان چشم را احطه کرده اند…به تصویر پایین نگاه کنید…

[تصویر: 1.jpg]

اما در یکی دیگر از کارتون های این شرکت زمانی که کارکتر قصد ورود به پایگاهیی را دارد ” تک چشم ” بر آن احاطه دارد و به نوعی مراقب اعمال آن کارکتر است که توضیحات اضافی در وصف این که چرا بر آن نظارت دارد نیاز به گفتن نیست…

[تصویر: 3.jpg]

البته مورد های پیدا شده در محصولات برادران وارنر بسیار بیشتر است که برایمان مقدور نبود تا در ان پست نشان دهیم انشاالهه در پست های آتی به آن خواهیم پرداخت…برای برخی دوستان که پی فیلم اصلی آن هستند لینک دانلود این دو عکس در فیلم را قرار داده ام تا بتوانند دریافت کنند…

[ ] [ ] [ عباس ]
یکی از احکام مشهوری که درباره‌ی سینما و تلویزیون عنوان می‌شود این است که «اینها ظرف‌هایی هستند که هر مظروفی را می‌پذیرند؛ اینها «ابزار» هستند و این ما هستیم که باید از این ابزار درست استفاده کنیم». … و کسی هم از خود نمی‌پرسد که اگر اینچنین بود، چرا ما بعد از یازده سال از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران هنوز نتوانسته‌ایم از تلویزیون و سینما آنچنان که شایسته است استفاده کنیم.
بنده هرگز صلاح نمی‌دانم که برای اقامه‌ی حجت و دلیل به گفتار غربی‌ها متوسل شوم، چراکه از یک سو اعتقاد دارم آنها خود قادر به شناخت حقیقی خود و جامعه‌ی خود نیستند و از سوی دیگر، هرچه را که از قول آنها ذکر کنیم باز هم هستند کسانی که در همان باب اقوالی کاملاً مخالف بر زبان و قلم خویش رانده‌اند، زیرا که تفرقه و تشتت آرا از لوازم ذاتی و لاینفک تمدن غرب است. اما با این همه، اکنون قصد دارم که محور اصلی مباحث این مقاله را سخنانی قرار دهم که مارشال مک لوهان 1 در باب «رسانه‌ها و پیام» گفته است.
اکنون زندگی ما، به خصوص کودکان و نوجوانانمان، در اوقات فراغت2 نظم مسلکی خویش را از دست داده و نظامی متناسب با برنامه‌های تلویزیون گرفته است و به همین علت در صبح روزهای جمعه برای آنکه برنامه‌های تلویزیون با نماز جمعه معارضه نکند برنامه‌ها را قطع می‌کنند، اما در هنگام اذان مغرب که برنامه‌ها فقط برای پخش مختصری قرائت قرآن، اذان و چند جمله‌ای مناجات قطع می‌شود و بعد ادامه پیدا می‌کند، بازار مساجد بسیار کساد است؛ علاوه بر آنکه ما و کودکانمان برای تماشای فیلم سینمایی عصر جمعه نمازمان را درست در آخرین فرصت ممکن به جای می‌آوریم. باز خدا پدرشان را بیامرزد که برنامه‌ها را فقط تا ساعت بیست‌وسه ادامه می‌دهند 3 و لااقل زمستان‌ها نماز صبح مسلمین قضا نمی‌شود.
این امر پیش از آنکه به برنامه‌های تلویزیون ارتباط پیدا کند به آن «جادوی پنهان» یا «بار ناخودآگاه» ارتباط دارد که در ذات تلویزیون نهفته است و اینکه نظام زندگی ما اکنون ضرباهنگ خویش را نه از «دین» که از «تکنولوژی» می‌گیرد.
در درون خانه، تلویزیون روابط متقابل اعضای خانواده را با یکدیگر بریده است و با وجود یک تلویزیون روشن، دیگر جمع واحدی در خانه تشکیل نمی‌شود. همه فرد فرد، جدا از هم نشسته‌اند و رابطه‌ی فردی بین خود و تلویزیون برقرار کرده‌اند. این سخن را همه‌ی ما بارها از خانم‌هایی که خودشان غرق در تلویزیون نیستند خطاب به شوهرانشان شنیده‌ایم که «با من ازدواج کرده‌ای یا با تلویزیون؟» این جمله از یک سو بیان یک واقعیت بسیار دردناک است و از سوی دیگر مبین این نکته است که در میان ما هنوز نظام سنتی و مسلکی در پای نظام تکنولوژیک زندگی مدرن قربانی نشده است. رابطه‌ی سینما و تلویزیون با مخاطبان خویش نوعی رابطه‌ی «تسخیری» است که از طریق ایجاد جاذبه در تماشاگر برقرار می‌شود ـ اگرچه تسخیر به میل، نه به عنف و اکراه. ظاهراً هیچ گونه اکراه یا اجباری در کار نیست، اما اگر درست به این رابطه بیندیشیم خواهیم دید که غالباً رشته‌ی این جاذبیت نه به کمالات انسانی بلکه به ضعف‌های او بند شده است 4 و این چنین، هرچند سخن از «جبر» به معنای فلسفی آن نمی‌توان گفت، اما باید مردم و تلویزیون و سینما وجود نوعی «رابطه‌ی ایجابی» را پذیرفت: کششی سحرآمیز و غیرقابل مقاومت.
مارشال مک لوهان در مقاله‌ی «وسیله، پیام است» مطلبی را نقل می‌کند که بسیار عبرت‌انگیز است:
تجزیه و تحلیل برنامه و «محتوا» هیچ نشانه و مدرکی از جادوی این وسایل یا «بار ناخوآگاه» (Subliminal Charge) آنها به دست نمی‌دهند.
لئونارد دوب Leonard Doob در گزارش خود به نام «ارتباطات در آفریقا» از یک آفریقایی سخن می‌گوید که هر شب رنج بسیار متحمل می‌شد تا ایستگاه لندن را روی رادیو پیدا کند و اخبار بی‌بی‌سی را بشنود، گرچه حتی یک کلمه آن را نمی‌فهمید. تنها هر شب ساعت هفت، بودن در حضور آن صداها برای وی مهم بود. وضع او در برابر صدا درست مانند وضع ما در برابر نغمه‌ها است.5
این چه جاذبه‌ای است و از چه طریق عمل می‌کند و تأثیرات جادویی خود را بر کدام یک از ساحت‌های وجودی انسان می‌نهد؟ مک لوهان هوشیارانه این تأثیرات را با اثری که موسیقی بر روان باقی می‌گذارد قیاس می‌کند. او در بخشی از همان مقاله‌ی مذکور نوشته است:
… تحاشی معنوی و فرهنگی که ممکن است اقوام شرقی در قبال تکنولوژی ما داشته باشند ابداً تأثیری در وضع آنها نمی‌کند.
اثرات تکنولوژی در قلمرو عقاید و مفاهیم حادث نمی‌شود، بلکه الگوهای احساسی را بدون مقاومت و به طور مستمر تغییر می‌دهد… اثرات پول به عنوان «وسیله» در ژاپن قرن هفدهم بی‌شباهت به تأثیر چاپ در مغرب زمین نبود. جی‌.بی‌.سنسوم G.B.Sansom می‌نویسد که نفوذ اقتصاد پولی در ژاپن «موجب یک انقلاب کند ولی مقاومت‌ناپذیر گردید، که پس از تقریباً دو هزار سال انزوا به فرو ریختن حکومت فئودالی و از سر گرفتن روابط بازرگانی با خارج منجر شد»6
تأثیر موسیقی نیز بر انسان نه بر قلمرو عقل و فهم بلکه بر قلمرو احساس است. لذا انسان هرگز از عهده‌ی تجربه و تحلیل عقلایی تأثیرات موسیقی بر روان خویش برنمی‌آید. او ناگزیر است که این تأثیرات را در ساحت مفاهیمی چون «غم‌انگیز»، «شادی‌آور»، «نرم»، «داغ» و … دسته‌بندی کند و این مفاهیم همگی مفاهیم احساسی محض هستند.
آیا میان «ساحت احساس» و «ساحت عقل و فهم» رابطه‌ای نیست؟ مک لوهان درست می‌گوید که:
اثرات تکنولوژی در قلمرو عقاید و مفاهیم حادث نمی‌شود، بلکه الگوهای احساسی را بدون مقاومت و به طور مستمر تغییر می‌دهد.7
اگر این چنین نبود، مقاومت در برابر آن به مراتب افزایش می‌یافت. برای درک تفاوت آن می‌توان اثر یک «جمله‌ی فلسفی» را با اثر یک «قطعه‌ی موسیقی» مقایسه کرد. یک جمله‌ی فلسفی را مخاطب از طریق عقل ادراک می‌کند و لذا شنیدن یا خواندن متون فلسفی جز برای آنان که اهل تفکر هستند، جذاب و لذت‌بخش نیست. اما یک قطعه‌ی موسیقی اصلاً با ساحت ادراکات عقلانی انسان ارتباطی مستقیم نمی‌یابد و اثرات آن بی‌واسطه‌ی عقل و فهم، در قلمرو احساس و روان ظاهر می‌شود و بنابراین، برای لذت بردن از آن نیاز به طی مقدمات برهانی نیست. تأثیر موسیقی گسترده‌ای به مراتب وسیع‌تر از «کلام» را شامل می‌شود، اما «عمق تأثیر» کمتری دارد.
اثرات تکنولوژی به طور اعم، سینما و تلویزیون به طور اخص، خارج از «حیطه‌ی فهم» ظاهر می‌شود و لذا مک لوهان سخن از «جادوی وسایل و بار ناخودآگاه آنها» می‌گوید. تلویزیون آدم‌ها را مفتون و مسحور می‌کند و قابل انکار نیست که سحر آن در انسان‌های ضعیف‌النفس، کودکان و اشخاصی که آنان را اصطلاحاً عاطفی و احساساتی می‌خوانند بیشتر کارگر می‌افتد. سینما نیز اگرچه ماهیتاً تفاوت چندانی با تلویزیون ندارد، اما از لحاظ کمی و کیفی حیطه‌ی عمل محدودتری را شامل می‌شود، چراکه تلویزیون عضو ثابت و بی‌بدیل همه‌ی خانواده‌هاست، اما رفتن به سینما ملازم با مقدماتی است مخصوص به آن، که در همه‌ی شرایط ممکن نمی‌شود. تماشای تلویزیون شرایط مخصوصی را طلب نمی‌کند، اما سینما این همه سهل‌الوصول و دست‌یافتنی نیست.8
در غالب انسان‌ها میلی درونی برای غفلت‌طلبی، گریز از تفکر و جدیت، بازی و شوخی، تلذذ و تفنن و … موجود است و در کودکان بیشتر. «نظریه‌ی بازی‌ها»، هم در حوزه‌ی جامعه‌شناسی و هم در حوزه‌ی روان‌شناسی، بر این اصول بنا شده است که افراد انسانی بعد از بزرگ شدن و پیر شدن نیز همان الگوهای بازی را در زندگی اجتماعی خویش بسط می‌دهند و انگیزه‌های اجتماعی همان میل بازی هستند که تغییر شکل داده‌اند و در زیر نقاب‌هایی از شخصیت‌های کاذب پنهان شده‌اند.
ما این نظریه را در باب «انسان به مفهوم مطلق» نمی‌پذیریم، اما در عین حال، صدق آن را ـ باز هم به طور مطلق ـ درباره‌ی جوامع غیردینی و غیرمسلکی انکار نمی‌کنیم. «رشد عقلی» انسان در تمدن غربی منتهی به «رشد عقل جزوی و حسابگر» است و بنابراین، عموم انسان‌ها، به جز متفکرین و فلاسفه، از کودکی خویش فاصله نمی‌گیرند و امیال کودکانه‌ی خویش را تا دم مرگ حفظ می‌کنند. در تمدن امروز، کودک بودن، غفلت‌طلبی و گریز از واقعیت یک ارزش مقبول و محمود است و لذا، کم نیستند کسانی که اگرچه از کودکی فاصله گرفته‌اند، اما برای جلب محبوبیت، خود را به کودکی می‌زنند. کودک در بهشتی برزخی بیرون از واقعیت تمدن و در کمال غفلت، اما معصومانه زندگی می‌کند و بازگشت به این عالم دور از رنج پر از لذت و تفنن، آرزوی عموم انسان‌هایی است که تمدن امروز آنان را از رشد عقلانی محروم داشته است. اما تمدن سنتی و دینی مردمان را از اِخلاد در بهشت زمینی و عوالم کودکی دور می‌کند، چراکه انسان سنتی و دینی غایت حیات خویش را در «ناکجا آبادی فراتر از جسم و زمین» می‌جوید؛ اگرچه از سوی دیگر، نزدیک شدن به عالم عصمت و پاکی و بی‌گناهی باز هم نزدیک شدن به عالم کودکی است، اما به معنایی دیگر.
جادوی سینما و تلویزیون، خارج از حیطه‌ی مفاهیم، در برزخ «تأثرات احساسی و روانی» ظاهر می‌شود و لذا اثرات تخریبی و یا احیاناً تربیتی خویش را بیشتر بر «ضمیر نا به‌خود» باقی می‌گذارد، اگرچه راه «دنیای خودآگاهی» نیز بر آن بسته نیست.9 در فیلم «زندگی خارج از توازن» و یا فیلم دیگر «گادفری رجیو»، «دگرگونی زندگی»، او قصد ندارد که به تماشاگر خویش این حقیقت را که انسان امروز در وضعی خلاف فطرت خویش می‌زید تفهیم کند. «تفهیم و تفاهم» در حیطه‌ی عقل و ادراک تحقق می‌یابد و نتیجه‌ی آن نحوی از آگاهی یا خودآگاهی است، اما تأثرات روانی ـ عاطفی و احساسی خارج از این حیطه محقق می‌شوند و انسان را در طول یک سیر تحول بطی‌ء و ناخودآگاه، رفته رفته تغییر می‌دهند. این همان کاری است که از طریق سینما و تلویزیون با انسان امروز کرده‌اند و در طول نزدیک به یک قرن از اختراع سینما، «الگوهای احساسی غیرمتوازنی» برای انسان‌ها ساخته‌اند و راه بازگشت آنها را به فطرت خویش مسدود کرده‌اند. گادفری رجیو برای بیدار کردن انسان از این خواب سنگین غفلت از کلام استفاده نمی‌کند و روی به استدلال و اقامه‌ی برهان عقلی نمی‌آورد، چراکه اصلاً عقل بشر امروز تابع احساسات اوست و منشأیت اثری جدی در حیات او ندارد. گادفری رجیو در جست‌وجوی راهی است که در آن یک تنبه فطری برای انسان موجود باشد. او دریافته است که انسان از صورت توازن فطری خویش خارج شده و می‌داند که این خروج به علت نفی دین و معنویت و انکار روح برای بشر روی داده و لذا درست در نقطه‌ای که می‌خواهد پیام اصلی خود را در یک مثال فطری ارائه دهد از اذان استفاده کرده است، این انتخابی است کاملاً به جا، چراکه «روح دین» در اذان در صورتی مثالی تعین یافته است.
الگوهای احساسی انسان‌ها در جوامع مختلف مبتنی بر عادات و تعلقات و آداب و رسوم آن قوم هستند و عادات و تعلقات و آداب و رسوم نیز از فرهنگ منشأ می‌گیرند. بین فرهنگ و معتقدات رابطه‌ای کامل و مستقیم، اما ناپیدا، موجود است و لذا ورود غیرمترقبه‌ی محصولات تکنولوژی به جامعه‌ای که هنوز فرهنگ و ساختاری سنتی متکی بر دین دارد، به یک تعارض ناپیدای فرهنگی در باطن آن جامعه منجر خواهد شد.


نمی‌خواهیم بگوییم که دین و تمدن امروز منافی یکدیگرند، اما این هست که اگر ما احکام عملی زندگی خویش را از دین اخذ کنیم، دیگر نخواهیم توانست از این ابزار و وسایل درست همان گونه که در جوامع غربی معمول است استفاده کنیم. از سوی دیگر، انسان همواره برای دستیابی به غایاتی خاص ابزار متناسب با آن را می‌سازد و بنابراین، هر وسیله دارای محتوایی است که بدان هویت فرهنگ خاصی می‌بخشد. «محتوا»ی همه‌ی وسایل اتوماتیک «نفی کار» است، چراکه اگر انسان از کار نمی‌گریخت، لاجرم در جست‌وجوی «وسایلی خودکار» برنمی‌آمد که کار خود را بر گردن آنها بیندازد. محتوای مشروبات الکلی «نفی عقل و خودآگاهی» است و اگر انسان ـ اگرچه به ناحق ـ نیازمند به «نفی عقل و خودآگاهی» خویش نمی‌شد، هرگز مشروبات الکلی را کشف نمی‌کرد.10 غایت تولید یا اختراع هر وسیله ـ اعم از ابزار اتوماتیک و یا غیراتوماتیک ـ در صورت محتوا یا ماهیت آن وسیله، موجبات یا اقتضائات خاصی را به همراه دارد که لازمه‌ی وجود آن است. اره برای بریدن ساخته شده است و به همین «علت غایی» است که شکل اره را یافته است. میخ نیز برای فرو رفتن ساخته شده است و به همین علت غایی شکل میخ را پیدا کرده است. پس غایات ابداع و اختراع وسایل در شکل آنها ملحوظ و محفوظ است و این شکل، صورتی است که ماهیت آنان را معنا بخشیده است. خود وسیله بر ماهیت خویش و چگونگی کاربرد خویش حکم می‌کند. اما بعضی از وسایل هستند که با روان انسان «نسبت خاصی» برقرار می‌کنند که نمی‌توان گفت «پیام فرهنگی یا اخلاقی» خاصی دارند.
اگر انسان بداند که کناره‌گیری از کار باعث می‌شود تا «خالقیت روحی» او عرصه‌ی ظهور پیدا نکند و خلاقیت‌های نهفته در وجودش به فعلیت نرسد، هرگز به سمت «اتوماسیون» نمی‌رود، یا حداقل آن است که این چنین بی‌محابا و شتاب‌زده به سوی آن نمی‌رود. پس پیدایش اتوماسیون در زندگی بشر فی‌نفسه در پی تعریف خاصی اتفاق افتاده است که او از «کار» دارد: «کار شر لازمی است در جهت امرار معاش که باید از آن خلاص شد».11 این «پیام» اصولاً در بطن اتوماسیون نهفته است.
مارشال مک لوهان این «پیام‌ها» را «جادوی وسایل» یا «بار ناخودآگاه» آنها می‌نامد. مثال‌هایی که او خود در این مورد آورده است می‌تواند وضوح بیشتری بدین سخن ببخشد:
بی‌خبری پیشینیان از اثرات روانی و اجتماعی وسایل در هر یک از سخنان آنان به وضوح دیده می‌شود. هنگامی که چند سال قبل ژنرال دیوید سارنف از دانشگاه نتردام آمریکا درجه‌ی دکترای افتخاری می‌گرفت این سخنان را بیان کرد:
«معمولاً میل داریم که وسایل تکنولوژیک را سپر بلای گناهان سازندگان آنها قرار دهیم. مصنوعات دانش جدید به خودی خود نه بد است و نه خوب؛ طرقی که از آنها استفاده می‌شود ارزش آنها را معین می‌کند». این پژواک بی‌خبری رایج است. فرض کنیم قرار بود بگوییم «مربای سیب به خودی خود نه خوب است نه بد؛ طریقی که آن را می‌خوریم ارزشش را تعیین می‌کند». یا «اسلحه‌های گرم به خودی خود نه بد است نه خوب؛ طریقه‌ی استفاده از آنها ارزش آنها را تعیین می‌کند»…. در گفته‌ی سارنف نکته‌ای وجود ندارد که تاب تعمق داشته باشد، زیرا او ذات «وسایل» را نادیده می‌گیرد و «نارسیس»12 وار از بی‌اعتبار شدن وجود خویش و گسترش ان به صورت تکنیکی جدید، مسحور شده است.13
آنچه را که مک لوهان از زبان ژنرال سارنف نقل می‌کند، از زبان بسیاری از ما می‌توان شنید. ما معمولاً ذات وسایل را نادیده می‌گیریم و ساده‌لوحانه چنین خیال می‌کنیم که از هر چیزی می‌توانیم هر طور که می‌خواهیم استفاده کنیم، حال آنکه چنین نیست. تلویزیون و سینما ابزار و وسایلی نیستند که هرکس هر طور که بخواهد آنها را به کار برد و اصولاً ابزار هرچه بیشتر به سوی «اتوماسیون و پیچیدگی تکنیکی» حرکت کنند، محدودیت‌های بیشتری را بر اختیار و اراده‌ی آزاد انسان تحمیل می‌کنند. این سخن مک لوهان که «رسانه همان پیام است» به همین معناست که «رسانه‌ها موجبات و اقتضائاتی دارند که از آن نمی‌توان گریخت». او در آغاز مقاله می‌نویسد:
در فرهنگی مانند فرهنگ ما، از دیرباز عادت کرده است همه‌ی چیزها را از هم بشکافد تا بر آنها تسلط یابد و آنها را وسیله قرار دهد، اگر گفته شود که عملاً وسیله، پیام است موجب شگفتی خواهد شد. منظور این است که اثرات هر «وسیله» بر فرد و اجتماع ـ یعنی اثرات هر چیزی که به نوعی گسترش خود ماست، یا به گفته‌ی دیگر هر تکنولوژی جدید ـ نتیجه‌ی معیارهای تازه‌ای است که همراه با هر یک از این وسایل در زندگی وارد می‌گردد.14
در جای دیگر گفته است:
چاپ در قرن شانزدهم موجب تفرد و ناسیونالیسم گردید…15 و ظهور ناسیونالیسم جغرافیای جهان را به صورتی درآورد که اکنون در آن هستیم.
مک لوهان در همان مقاله نوشته است:
… پاپ پیوس دوازدهم میل داشت که مطالعاتی جدی در زمینه‌ی وسایل انجام گیرد. وی در هفدهم فوریه سال 1950 چنین گفت:
«اغراق نیست اگر بگوییم که آینده‌ی جامعه‌ی امروز و ثبات حیات درونی آن تا حد زیادی به حفظ تعادل بین قدرت تکنیك‌های ارتباطات و قدرت عکس‌العمل فرد [بستگی] دارد».
در این زمینه بشریت طی قرن‌ها با شکست کامل مواجه بوده است. پذیرش فرمانبردارانه و ناخودآگاهانه‌ی اثر «وسایل»، این وسایل را برای انسان‌هایی که آنها را به کار می‌برند به زندان‌های بدون دیوار مبدل کرده است. همان‌طوری که ای‌.جی.لیبلینگ در کتاب خود به نام «مطبوعات» گفته است، اگر انسان نداند که به کجا می‌رود، «آزاد» نیست، حتی اگر برای رسیدن به «آنجا» تفنگی در دست داشته باشد. زیرا هر یک از وسایل سلاح نیرومندی است که می‌توان با آن، وسایل دیگر گروه‌های دیگر را تباه کرد. نتیجه این شده است که عصر حاضر تبدیل به صحنه‌ی یکی از جنگ‌های داخلی چند جبهه‌ای گردیده که تنها محدود به دنیای هنر و سرگرمی‌ها نیست.16
مارشال مک لوهان معتقد است که رشد تکنولوژی، خلاف آنچه تصور می‌شود، نه به «آزادتر شدن» انسان، بلکه به «اسارت» بیشتر می‌انجامد؛ وسایل تکنولوژیک دیوارهای نادیدنی زندانی هستند که بشر امروز در آن اسیر است.
مقصود ما نه نفی تکنولوژی، که تحقیق در ماهیت آن است و لذا از خوانندگان درخواست می‌کنیم که پیش از آنکه مقاله‌ی ما به مرحله‌ی استنتاج برسد درباره‌ی مطالب آن قضاوت نکنند.
مک لوهان می‌نویسد:
… سرعت برق (الکتریسیته) موجب رسوخ تکنولوژی غرب به دورافتاده‌ترین قسمت جنگل‌ها، صحراها و دشت‌ها گردیده. نمونه‌ی آن عرب بدوی سوار بر شتر است با یک رادیو ترانزیستوری. وضع اقوامی که در سیل مفاهیمی غرق شده‌اند که فرهنگ گذشته‌ی آنها ایشان را برای آن آماده نکرده است، نتیجه‌ی طبیعی تسلط تکنولوژی غربی است… در جهان خود ما نیز، به همان نسبت که به اثرات تکنولوژی بر تشکل و تظاهرات روانی پی می‌بریم، درک خود را از گناه و خطا از دست می‌دهیم.17
بسیاری از مشکلاتی که ما امروزه با آن دست به گریبان هستیم ناشی از همین تعارض یا تناقضی است که در باطن جامعه نهفته است و به چشم نمی‌آید؛ اینکه «ساختار سنتی اجتماع ما برای قبول تمدن غرب آمادگی نداشته است».
ساختار سنتی اجتماع ما مبتنی بر دین است و ساختار اجتماعی غرب نیز سه چهار قرن طول کشید تا بر «شریعت علمی جدید» استوار گشت و این دو، متوجه غایت واحدی نیستند. غالب انسان‌های جهان، دیگر ده‌ها سال است که احکام عملی حیات خویش را نه از دین که از علوم جدید و تکنولوژی اخذ می‌کنند.
پژوهش‌های علمی مختلفی که در همه‌ی زمینه‌ها انجام شده است دستورالعمل‌هایی هستند که به انسان جدید می‌آموزند که چه باید بکند و چه نباید بکند؛ به او می‌آموزند که چگونه بخورد، بخوابد و بیدار شود؛ با چه کسانی دوست شود و از چه کسانی پرهیز کند و … حال آنکه انسان دینی و مسلکی همه‌ی این دستورالعمل‌ها یا احکام را از دین خود اخذ می‌کند. خود مك‌لوهان نیز به همین مطلب اشاره کرده است:
… ما «عقل» را با «سواد» و «عقل مسلکی» را با «تکنولوژی» خلط کرده‌ایم. به این جهت در عصر برق، به نظر غربیان طرفدار سنن، انسان غیرعقلائی جلوه می‌کند.18
وضع کنونی عموم اقوامی که آنان را «جهان سوم» می‌نامند در برابر تمدت غرب، وضع کودکی است که شیفتگی‌اش در برابر اسباب‌بازی‌های رنگارنگ چشم او را بر خیر و صلاحش بسته است. آنها محصولات تمدن غرب را، اتومبیل و یخچال فریزر، رادیو و تلویزیون و سینما… و حتی کامپیوتر را به جوامع خویش وارد کرده‌اند و حالا می‌خواهند جامعه‌ای بسازند که این وسایل با آن هماهنگ باشد:
یا مکن با پیلبانان دوستی
یا بنا کن خانه‌ای در خورد پیل19
استفاده از این ابزار ناخودآگاه فرهنگ خاصی را می‌خواهد که بدان «فرهنگ صنعتی» می‌گویند و تنظیم حیات بر مبنای استفاده از این ابزار ملازم با «احکام عملی خاص» یا «اخلاق صنعتی» است که «نظم تشریعی ملازم با دین و دینداری» را نفی می‌کند.

چه باید کرد؟ اگرچه جواب این سوال موضوع مقاله‌ی چهارم از مجموعه‌ی این مقالات است، اما از آنجا که به هر تقدیر این سوال نباید جواب نایافته رها شود، لازم است که جواب را در اینجا مختصراً مورد اشاره قرار دهیم.
شأن انسانی والاتر از آن است که به اسباب و وسایل تعلق پیدا کند و رشد انسان در مسیر تعالی به سوی حق در معارج نهایی به قطع تعلق نسبت به اشیا و یأس از اسباب منتهی خواهد شد. پیشنهاد ما آن نیست که ابزار تکنولوژیک را به دور بیندازیم؛ آنچه که ما باید خود را از آن در امان داریم «مرعوب و مفتون شدن در برابر تکنولوژی» است و تنها در این حالت است که می‌توان «بدون وابستگی»، از علوم رسمی و محصولات تکنولوژیکی آن در خدمت غایات مقدس دینی سود جست. مارشال مک لوهان نیز به زبانی دیگر همین راه را توصیه می‌کند:
دُتکویل در آثار قبلی خود درباره‌ی انقلاب فرانسه توضیح داده بود که کلام چاپ شده ـ که موجب اشباع فرهنگی در قرن هجدهم گردید ـ ملت فرانسه را همگن ساخت. فرانسوی‌ها خواه اهل شمال و خواه اهل جنوب، از یک قوم بودند و تفاوتی با هم نداشتند. اصول اتحاد شکل و استمرار چاپ بر پیچیدگی‌های جامعه‌ی فئودالی و شفاهی قدیم پوششی افکند. انقلاب فرانسه وسیله‌ی باسوادان و حقوقدانان تحقق یافت. از سوی دیگر در انگلستان، قدرت سنن شفاهی قدیم در حقوق مدنی آنچنان بود و نظام قرون وسطایی مجلس به قدری آن را تقویت می‌کرد، که هیچ گونه اتحاد شکل یا استمرار فرهنگ تازه‌ی چاپ نمی‌توانست کاملاً مستقر شود. نتیجه این بود که انقلابی به شیوه‌ی انقلاب فرانسه که می‌توانست مهم‌ترین رویداد ممکن در تاریخ انگلستان باشد هرگز به وقوع نپیوست.20
این مثالی است از عکس‌العمل دو قوم با فرهنگ‌های مختلف در برابر تکنولوژی چاپ، در ادامه‌ی همین مثال است که مارشال مک لوهان توصیه‌ی نهایی خود را عنوان می‌دارد:
دُتکویل یک اشرافی بسیار باسواد بود که این قدرت را داشت که در برابر ارزش‌ها و فرضیات فن چاپ بی‌طرف باشد. به این جهت است که تنها او دستور زبان چاپ را درک می‌کرد. تنها در این حال است ـ یعنی در حال دور ایستادن از هر ساخت (Structure) یا وسیله ـ که می‌توان اصول و نقاط قوت آنها را تشخیص داد. به جهت آنکه هر «وسیله» این قدرت را دارد که فرضیه‌ی خود را بر اشخاص ناوارد تحمیل کند. پیش‌بینی و قدرت تسلط، در قدرت اجتناب از «خلسه‌ی نارسیسی» امکان‌پذیر است.21
آنچه را که ما «تعلق ناشی از خودبینی به وسایل» می‌نامیم مک لوهان «خلسه‌ی نارسیسی» نامیده است و این عنوان بسیار مناسبی است، چراکه «نارسیس» نیز با غرقه شدن در خودبینی است که از وضع خود نسبت به جهان غافل می‌شود.
[ ] [ ] [ عباس ]
قسمت اول
درسینمای به اصطلاح معناگرای یاد شده، هیچگونه تحرک آسمانی ومعنویت الهی دیده نمی شود، بلکه هر چه رویت می گردد از اراده آدم ها یا فرشتگان و یا شیاطین ناشی می شود و در این مسیر اراده الهی کوچگترین نقشی ایفا نمی کند.در واقع تعریفی که در این گونه فیلم ها از معنویت و ماوراء و مرگ و فرشته و دنیا و آخرت می شود ، تحت تاثیر همان ایدئولوژی است که از دوره رنسانس جامعه بشری و تاریخ را تحت تاثیر قرار داد و با عنوان اومانیسم ، خدا را از صحنه زندگی حذف و انسان را جایگزین آن نمود.

سیر فیلم های به اصطلاح معنا گرا در سینمای غرب قدمتی به اندازه خود پدیده سینما دارد. شاید بتوان ردپای رسمی اولین نمونه های آن را در سینمای اکسپرسیونیسم آلمان و فیلم هایی همچون "مرگ خسته" ( فریتز لانگ) در دهه 1920 جستجو نمود. فیلم هایی که روایت های دراماتیکی درباره مرگ و سر و کله زدن کاراکترهای قصه با آن داشتند و یا اصلا مثل همین فیلم "مرگ خسته" ، خود به عنوان شخصیت اصلی فیلم قرار می گرفت. اگرچه بعدا در فیلم های اروپایی مانند "اردت" یا "کلام" (1955) ساخته کارل تئودور درایر و در سینمای به قول پل شرایدر ، استعلایی ، شاهد رخ داد نوعی معجزه بودیم که طی آن یک مرده با دعا و عتاب فردی مسیح گونه ، به دنیای زندگان بازمی گشت. (درایر در همان سال 1920 و در فیلمی صامت به نام "برگ هایی از دفتر شیطان" به ماجرای رانده شدن شیطان و اغوای او برای نسل بشر می پردازد). گروهی از این فیلم ها به موضوعاتی از قبیل ارواح ، فرشتگان ، بهشت و دوزخ ، روز رستاخیز و مانند آن پرداختند که نمونه طنز آمیز آن را ارنست لوبیچ در فیلم "بهشت منتظر می ماند" )1943) روی پرده برد.
روند تولید این گونه فیلم های ماورایی (مثل سایر آثار ایدئولوژیک سینمای غرب و هالیوود) با نزدیک شدن به پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم ، به خصوص در دهه 1990 شتاب افزون تری به خود گرفت. فیلم هایی مانند "روح" (جری زوکر) محصول 1990 که ماجرای روح مقتولی را حکایت می کرد که برای انتقام از قاتلش در این دنیا باقی مانده بود و یا فیلم هایی همچون "مایکل" (نورا افرون – 1997) ، "شهر فرشتگان" (براد سیلبرلینگ -1998) ، "با جو بلک ملاقات کن"(مارتین برست-1998)، "چه رویاهایی که می آیند"(وینسنت وارد-1998) ، "نیکی کوچولو"(استیون بریل -2000) و...
در گروهی از این فیلم ها هم شیطان یا ابلیس ، شخصیت اصلی بود و سعی داشت تا با به خدمت گرفتن برخی آدم ها، حاکمیت خود را بر کره زمین اثبات نماید. در این نوع فیلم ها که بعضا به آثار آخرالزمانی نیز راه بردند(مانند "پایان روزها" پیتر هایمز یا "دروازه نهم" رومن پولانسکی و یا "طالع نحس") ، شیطان تقریبا قدرتی همپای خداوند داشت و به صورت یک رقیب ( و نه براساس دیدگاه توحیدی به عنوان بنده خدا) سعی می کرد در مقابل قدرت الهی بایستد. یا در فیلم "جن گیر" وقتی همه دعاها و توسل پدر مرین به خداوند و عیسی مسیح نمی تواند با روح حلول کرده در وجود دختر نوجوان سیاتلی مقابله نماید بالاخره این پدر کاراس است که با اراده خود و فداکاری و با یک عملیات انتحاری از نوع سامسونی (اسطوره عبرانی) شیطان را در وجود خویش جذب و به مهلکه می برد.
اساسا این نوع آثار با فیلم های موسوم به آخرالزمانی، اگرچه هر دو یک نوع ایدئولوژی را ترویج کرده و می کنند ولی وجه تفاوت عمده ای داشته و دارند که به نگاه آسمانی (یا بهتر بگوییم شبه آسمانی و شبه معنوی) بخشی از سینمای آخرالزمانی و نگرش زمینی و مادی این نوع آثار به اصطلاح معناگرا برمی گردد.
ازاین رو که گروهی عمده از فیلم های سینمای آخرالزمانی به هر حال نوعی دیدگاه شبه دینی اوانجیلیکی(صهیونیست مسیحی) را بروز می دهد. دیدگاهی که در بخشی از آن، مسیح از آسمان بازمی گردد.اگرچه در بخش وسیعی از همین سینما نیز ، مسیح موعودشان ، زمینی و در شخصیتی زمینی جلوه می نماید.
امادرسینمای به اصطلاح معناگرای یاد شده، هیچگونه تحرک آسمانی ومعنویت الهی دیده نمی شود، بلکه هر چه رویت می گردد از اراده آدم ها یا فرشتگان و یا شیاطین ناشی می شود و در این مسیر اراده الهی کوچگترین نقشی ایفا نمی کند.در واقع تعریفی که در این گونه فیلم ها از معنویت و ماوراء و مرگ و فرشته و دنیا و آخرت می شود ، تحت تاثیر همان ایدئولوژی است که از دوره رنسانس جامعه بشری و تاریخ را تحت تاثیر قرار داد و با عنوان اومانیسم ، خدا را از صحنه زندگی حذف و انسان را جایگزین آن نمود. در واقع وجه مشترک آثار سینمای به اصطلاح معناگرای غرب ، وجه اومانیستی آنها است. چراکه در واقع تنها موضوعی که در این فیلم ها مطرح نشده و نمی شود ، خدا است. یعنی در تمامی روابط ماورایی آثار یاد شده اعم از حضور فرشتگان ، دست و پنجه نرم کردن با مرگ ، رفت و آمد بین این دنیا و بهشت و جهنم و مانند آن ، خواست و اراده الهی هیچ گونه نقشی ندارد .کار به آنجا رسید که پس از آغاز هزاره سوم و در آخرین سالها از نخستین دهه آن ، فیلم های موسوم به معنا گرا ، عملا نه تنها خدا را تا سطح بشر پایین آوردند ، بلکه او را حتی نیازمند آموزه های فرشتگان دانستند!! (مانند فیلم "لژیون" که گویا خدا از دست بشر ناامید شده و فرشتگانش را آزاد گذارده تا به نابودی نسل بشر آقدام ورزند ولی در این میان میکاییل ، برخلاف اراده الهی در صدد دفاع از بشر و به خصوص زنی باردار است و با جبرییل نبردی سخت می کند و در انتها نیز سعی دارد تا خداوند را قانع نماید که دست از نابودی نسل بشر بردارد!!!)
اما تازه ترین اثری که در این زمینه روی پرده رفته ، فیلمی از کارگردان و تدوینگر جوان سینما به نام پاتریک لوسیر و براساس فیلمنامه ای است که با همکاری تاد فارمر نوشته به نام "با خشم بران" که نیکلاس کیج نقش اصلی آن را ایفا می نماید.
جان میلتون (با بازی نیکلاس کیج) فردی است که مانند یک منجی سر و کله اش در آمریکای امروز پیدا می شود، در تعقیب و گریز با گروهی به ظاهر خلافکار و قلع و قمع آنها کارش را شروع کرده و با نجات زنی به نام پایپر از چنگ مردی خشن که وی را به سختی مضروب ساخته، آن را ادامه می دهد. این درگیری ها و همراهی با پایپر ، به زودی روشن می کند میلتون به دنبال فردی است که گویا دخترش را به قتل رسانده و نوه اش را دزدیده تا به هنگام کامل شدن ماه وی را قربانی کند، چرا که آن فرد به نام "جونا کینگ "سرکرده یک فرقه شبه مذهبی با علائم و نمادهای شیطان پرستی معرفی می شود که در صدد حاکمیت جهانی هستند. چراکه گویا نوه میلتون با ماموریتی مسیحا گونه ، طبق معمول این دسته آثار قرار بوده که دنیا را از شر شیاطین خلاص سازد. در این میان یک مرد عجیب و غریب به نام "حسابدار" که از قدرت خارق العاده ای برخوردار است و تماشاگر سینما را به یاد مرد جیوه ای فیلم "ترمیناتور 2: روز داوری" می اندازد، به نوعی از حرکت و اقدامات جان میلتون حمایت کرده و در مواقع سخت به یاری او می رود.
وقایع حیرت آور فیلم " با خشم بران"، از همان لحظات نخست نشان می دهد که با قصه و فضا و کاراکترهای عادی مواحه نیستیم. از همان لحظه ای که میلتون با آن اتومبیل غیر عادی اش از دنیایی ویران و با رنگ سوبیایی بیرون می آید و وارد دنیای امروز آمریکا شده و ناگهان مقابل وانت گروهی که ظاهرا در حال گریز و فرار هستند ظاهر می گردد. بعد از آن میلتون را در رستورانی می بینیم که با پایپر آشنا شده و درمی یابد که وی صاحب ماشینی به نام "درایو انگری" Drive Angry است. از این پس به نظر می رسد که گویا جان میلتون به نوعی پایپر را انتخاب کرده و علیرغم فاصله طولانی که پایپر با اتومبیلش پیموده ، به هنگام خرابی ماشین ، ناگهان پشت سرش ظاهر شده و به چشم برهم زدنی ، اتومبیل را راه می اندازد! آقای حسابدار هم که سایه به سایه میلتون و پایپر حرکت می کند ، در هر گام ، حرکت شگفتی از خود بروز می دهد. همه این ماجراها وقتی به اوج می رسد که جان میلتون پس از کشته شدن به دست جونا کینگ در کلیسای شیطان پرستی و در حالی که گلوله ای در مغزش خالی شده ، برمی خیزد ، گویا اصلا اتفاقی برایش نیفتاده است!!
همه این وقایع حکایت از آن دارد جملات آغازین فیلم که روی صحنه هایی از همان دنیای ویران با رنگ سوبیایی به گوش می رسند و درباره جهنم و دنیای در خطر سخن می گوید، با این سیر ماورایی قصه، منطق دراماتیک دارد. اما تمامی این تعلیق ها و فرضیه ها در انتهای فیلم معنی پیدا می کند ، وقتی که متوجه می شویم جان میلتون از جهنم آمده تا هم انتقام دخترش را بگیرد و هم نوه اش را از دست جونا کینگ و فرقه شیطان پرست وی نجات بخشد و از همین رو ، اسلحه ای عجیب و غریب هم حمل می کند که تنها انگار گلوله های آن بر شیطان پرستان و اقای حسابدار (که برای بازگرداندن میلتون به این دنیا آمده ) کارگر است.
اما نکته عجیب این است که این بار برای نجات مسیح موعود، فردی از قعر جهنم آمده و می خواهد با شیطان و دار و دسته به اصطلاح ضد مسیح بجنگد و پس از آن نیز به قعر جهنم باز می گردد ، اگرچه امید به بخشایش و عفو دارد و در آخرین جمله اش می گوید که در جهنم نیز رحمت و بخشش وجود دارد.
این در حالی است که تاکنون در گروهی فیلم های آخرالزمانی مانند "طالع نحس" یا "مگی دو"، این شیطان یا دجال ویا ضد مسیح بودکه براساس آموزه های"مکاشفات یوحنا"،از قعر جهنم بیرون می آمد تا دنیا را به تسخیر خود درآورد و پس از شکست در نبرد با مسیح ، مجددا زنجیر شده و به قعر جهنم فرستاده می شد تا برای هزار سال دیگر در آن مخلد باشد.
اما در فیلم "با خشم بران"، ضد مسیح از قعر جهنم بیرون نیامده بلکه او همان جونا کینگ است که با پیروانش ادعای فرقه ای مذهبی و دینی دارند اگرچه با علائم و آیین هایی که نشان می دهند، به فرقه ای شیطان پرست راه می برند.
شاید راز این تغییر جهت را بتوان در نام شخصیت اصلی یعنی جان میلتون یافت. جان میلتون نام آشنایی در تاریخ 3-4 قرن اخیر است. نویسنده و شاعر معروف قرن هفدهم میلادی که دو اثر مشهور "بهشت گمشده" و "بهشت بازگردانده شده" را به رشته تحریر درآورده است.کتاب "بهشت گمشده" جان میلتون در باب عصیان شیطان و رانده شدنش از بهشت و ساختن جهنم توسط اوست که در ادامه به اغوای آدم و حوا پرداخته تا آنها نیز عصیان کرده و به کره خاکی تبعید گردند و بهشت برآنها ممنوع گردد. در این کتاب ، آدم وحوا به دنبال بهشت گمشده هستند و آن را سرزمین موعود خود می دانند.
اما جان میلتون فیلم "با خشم بران" با یک درجه پایین تر ، گویی از کره خاکی اخراج شده و به جهنم تبعید گشته است. او اینک دریافته که شیطان در صدد تبدیل زمین خاکی به جهنمی دیگر است ، پس به زمین بازگشته تا بهشت گمشده را در روی زمین ایجاد نماید.
وجه دیگر جان میلتون درکتاب بعدی اش یعنی "بهشت بازگردانده شده" دیده می شود که به نوعی ترجمان "بهشت گمشده" به نظر می رسد. یعنی وی آنچه را که در کتاب اول با زبان اساطیر و روایات شبه مذهبی بیان نموده ،با نگرش امروزی معنا کرده است.
جان میلتون در کتاب"بهشت بازگردانده شده"، به طور صریح و رک، بهشت مورد نظرش را با "اسراییل" مقایسه می کند و در قصیده ای مشهور از بازگرداندن اسراییل به قوم یهود سخن می گوید. میلتون در بخشی از قصیده ای مذکور چنین می نویسد:
"...شاید خداوند که زمان مناسب را خوب می داند، نوادگان ابراهیم را به یاد خواهد آورد و آنها را پشیمان و درستکار بازخواهد گرداند و همانگونه که دریای سرخ و رود اردن را وقتی پدرانشان به سرزمین موعود بازمی گشتند، شکافت، برای آنها نیز که سریع و شتابان به وطنشان بازمی گردند ، دریا را بشکافد...من آنها را به عنایت و توجه خدا و زمانی که انتخاب می کند، ترک می کنم..."
[تصویر: nc-dm-2-22-20-drive-angry-.jpg]

این اظهار علاقه به برپایی اسراییل در دورانی ابراز می شد که جنبش پیورتانیسم و مسیحیت صهیونیستی اروپا را فراگرفته بود. جنبشی که نشات گرفته از پروتستانتیزم ، خود را مکلف به زمینه سازی بازگشت مسیح برپایه دو شرط کوچاندن قوم یهود به سرزمین فلسطین / برپایی اسراییل بزرگ و تدارک جنگ آخرالزمان می دانست. در همین زمان است که کتاب های متعددی در زمینه پیوند مسیحیت پروتستانی و آرمان های صهیونی منتشر گشت. کتاب هایی که در تاسی به مارتین لوتر توسط مسیحیانی نوشته شد که در اصل وابسته به کانون های آشکار و پنهان اشراف یهود اروپا بودند. کتاب هایی همچون "آرزوی اسراییل" تالیف منسی بن اسراییل که بر صهیونیزه کردن دربار بریتانیا تاثیر شگرفی داشت.
به دنبال انتشار نظریات فوق گروهی از اندیشمندان وابسته به لژهای فراماسونی به خصوص کالج نامریی یا انجمن پادشاهی علوم طبیعی و یا سازمان مخوف ایلومیناتی در آثار و نوشته های خود از تحقق آرزوی تشکیل اسراییل سخن گفتند و به انحاء مختلف درباره اش صحبت نمودند، از جمله فرانسیس بیکن(پیشاهنگ علم گرایی پوزیویتیستی) در کتاب "آتلانتیس جدید" ،جان لاک ( واضع نظریه لیبرالیسم) در کتاب "تعلیقاتی بر نامه های قدیس پولس"، اسحاق نیوتن (کاشف قانون جاذبه) در کتاب "ملاحظاتی پیرامون پیشگویی های دانیال و رویای قدیس یوحنا"، ژان ژاک روسو (فیلسوف قراردادهای اجتماعی ) در کتاب "امیل" و ...
بلیز پاسکال نوشت :"...اسراییل همان بشارت دهنده سمبلیک مسیح موعود است..." و امانوئل کانت ، یهودیان را اهالی سرزمین فلسطین خواند که در میان ما زندگی می کنند!
تفکر مسیحیت صهیونی در ادبیات قرون هفده و هجده نیز نفوذ کرد و شاعرانی معروفی مثل لرد بایرون ، رابرت براوننگ و جرج الیوت نیز درباره بازگشت یهودیان آواره به فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ سرودند.خواننده و تماشاگر پی گیر کتاب و فیلم "فرشتگان و شیاطین" حتما به خاطر دارند که ابیات یکی از اشعار جان میلتون به دور صفحه ای از کتاب "دیاگرام " منتسب به گالیله چگونه قدم به قدم معمای راه مرکز سازمان ماسونی ایلومیناتی را مکشوف می ساخت.
به این ترتیب مشخص می شود که نام گذاری شخصیت اصلی فیلم "با خشم بران " به اسم "جان میلتون" امری تصادفی و اتفاقی نبوده و کاملا با سیر قصه و فضای فیلم و نمادها و نشانه های روایتی و تصویری آن همخوانی دارد. همچنانکه اسم گذاری یکی از کاراکترهای اصلی سریال "لاست" به نام "جان لاک" بی مناسبت و ویترینی نبود و به حضور تفکرات لیبرالیستی و صهیونی جان لاک در آن سریال کاملا مربوط به نظر می آمد
جان میلتون نیز در فیلم "با خشم بران" مانند یهودی رانده شده و آواره می خواهد به بهشت گمشده و سرزمین موعودش بازگردد و یا لااقل آن را برای نسل بشر به ارمغان بیاورد. اما بقیه آنچه در فیلم "با خشم بران" مشاهده می شود ، تصویری کلیشه ای و نخ نما از ملغمه سینمای حادثه ای – معمایی ، قصه های شبه معناگرا با گرایشان شیطان پرستی و فضایی مملو از خشونت و کشت و کشتار و خونریزی است که تقریبا اغلب آثاری همچون : "اره" یا "کشتار اره برقی تگزاس" و یا فیلم هایی از جنس زامبی را تداعی می کند که باران گلوله و بمب و موارد آتش زا ، افراد را مثل برگ خزان روی زمین می ریزد. البته در اینجا فیلم "با خشم بران" علاوه بر عناصر یاد شده، از نمادهای سینمای آخرالزمانی شبه دینی نیز برخوردار است که آن را به سان بسیاری از فیلم های یکی دو دهه اخیر در این دسته اصلی از تولیدات هالیوود قرار می دهد.
ورودیه فیلم با آن تعقیب و گریز سرسام آور و حتی شکل پیاده شدن جان میلتون (نیکلاس کیج) از اتومبیلش با آن سلاح خاص به اصطلاح آرنولدی ( که فیلم های "ترمیناتور" و "پریدیتور" را به خاطر متبادر می سازد) بدون تردید تماشاگر را به این تصور می اندازد که با فیلمی همچون "روح سوار" Ghost Rider و شخصیت اصلی آن "جانی بیلیز " روبروست که البته تصور چندان هم نادرستی هم نیست و از قضا پوستر هر دو فیلم نیز به شدت به یکدیگر شبیه است.
به جز رویین تنی و کارهای شگفت انگیز جان میلتون که او را بسیار به جانی بلیز شبیه ساخته ، جانی نیز با فروش روحش به شیطان در واقع به جهنم سقوط کرده بود و حالا برای اینکه خود و دنیا را از شر شیاطین نجات دهد می بایست با همان سر و شکل هراسناک با پسر شیطان رقابت کند. علاوه براینکه حضور پایپر و نقش او در فیلم "با خشم بران" تداعی دختری به نام رکسانا در فیلم "روح سوار" است.
[ ] [ ] [ عباس ]
بسم الله الرحمن الرحيم


نقد فيلم Chicken Run

کلیه آثار سینمایی را از لحاظ شیوه اغنا و انتقال پیام می توان به دو دسته فیلم های مستقیم و فیلم های غیر مستقیم یا نمادین تقسیم کرد. به تبع همین موضوع فیلم هایی که قصد مظلوم نمایی قوم یهود و تبلیغ صهیونیسم بین الملل را دارند نیز به دو دسته مستقیم و نمادین قابل تقسیم اند فیلم های مستقیم همچون« فهرست شینگلر ، زندگی زیباست یا پیانیست» پیامهای واضح و آشکار دارند .و برای مخاطبی که از اهداف شوم قوم یهود مطلع باشد به سادگی قابل تحلیل است اما دستیابی به اهداف اصلی فیلم های نمادین بسیار مشکل است زیرا این گونه فیلم ها پیامهای اصلی خود را با چندین لایه می پوشانند و داستانی را خلق می کنند که در ظاهر ارتباطی با هدف اصلی ندارد در فیلمهایی به این سبک علاوه بر داستان کلید هایی وجود دارد که ما را به سوی لایه های زیرین و پیام اصلی فیلم رهنمون می سازد از جمله این کلیدها حوادث داستان در سال 1950 شکل گرفته است یعنی همان محدوده زمانی جنگ جهانی دوم ، فضا سازی هایی همچون بازداشت گاه های آلمان نازی با دیوارهای بلند ، سیم خاردارهی فراوان ، کلبه های منظم همچون بند های زندان ، تخت خوابهای دو طبقه ، گشت زنی ها ، قفل و زنجیر ها سلول انفرادی تاریک و حتی نور پردازی هایی همچون پروژکتور های زندان که فضای رعب انگیز را تداعی میکند .
شخصیت های اصلی داستان نیز هر کدام نماینده یک گروه یا قشر خاص اند جینجر نماینده یهودیان مذهبی و صهیونیسم با کلاهی به شکل کلاه یهودیان همچنین از لحاظ لغوی کلمه جینجر به معنی فعال و پویاست ، کسی که همه را به جنب و جوش وحرکت وا میدارد ، راکی نماینده آمریکا همراه با پرچمی در دوش با فریاد آزادی ، فائولر خروس پیری که نمادی است از استعمار پیر انگلیس دیگر مرغها نماد یهودیاتی که مهاجرت به اسرائیل برای آنها موضوعیتی ندارد ، خانم توئیدی نمادی از هیتلر و سران نازیسم است و خدمتکار او نیز اشاره دارد به مردم آلمان که چشم و گوش بسته در خدمت نازیسم بودند ، سگ ها نمادی از ماموران بی رحم و سیاه پوش گشتاپو.
از دیگر کلیدهای موجود در داستان اشاره هایی است که در آن به دیگر فیلمهای بزرگ یهود می شود فیلم با یک صحنه که در آن جینجر در تلاش برای حفر یک تونلبا یک قاشق است آغاز می شود که این صحنه اشاره ای است با معنا به صحنه ای از فیلم فرار بزرگ برنده جایزه اسکار همچنین در طول داستان شاهد آن هستیم که جلسات دسته جمعی و گروه مرغان در لانه شماره 17 برگزار می شود که این نیز اشاره ای است به فیلم بازداشتگاه شماره 17 دیگر برنده اسکار که این خود نشان دهنده این مطلب است که فیلم به هر وسیله ممکن در پی ایجاد ارتباطی هر چند کوتاه بین این انمیشن و اهداف دنبال شده در فرار بزرگ و بازداشتگاه شماره 17 می باشد.
موضوع اصلی این انیمیشن داستان گروهی از مرغ ها یا به زبان دیگر یهودی هاست که در یک مرغ داری گرفتار شده اند فضای رعب انگیز برای این مرغداری ساخته شده که درآن مرغها برده و ابزاری برای سود بردن خانم توئیدی هستند و در صورتی هم که تخم نگذارند کشته می شوند .
در فیلم شاهد این هستیم که رهبر مرغها جینجر هر چه تلاش می کند تا دیگر مرغها را برای فرار با خود همراه سازد به دلیل بی توجهی آنها موفق نمی شود این موضوع اشاره ای است به عدم همراهی دیگر یهودیان جهان با صهیونیست های تندرو آمریکا و اسرائیل که این فیلم قصد در برانگیختن و همراه کردن آنها را دارد در قسمتهایی از فیلم شاهد آنیم که جینجر برای تهییج دیگر مرغها بهشت موعودی که قصد دارند به آنجا بروند را وصف می کند که بسیار سرسبز است دیگر لازم به تخم گذاشتن نیست هیچکس نمی تواند آنها را اذیت کند و حتی میبینیم که برچسبی روی دیوار زده اند که برایشان مظهری از بهشت و عده داده شده مرغ هاست این عکس از جهات زیادی قابل تحلیل است :
اول اینکه کلمه "پارادایز" به معنی بهشت رو آن دیده می شود دیگر اینکه این سرزمین جایی در مشرق است زیرا طلوع خورشید از جایی نمادی است از شرقی بودن آنجا همچنین عکسی از آلو بر روی آن میبینیم که شباهت زیادی به زیتون دارد و درختی که در تصویر دیده می شود هیچ شباهتی به درخت آلو ندارد و شباهتش به درخت زیتون بیشتر است البته همگی ما میدانیم که سرزمین موعود مرغها که در مشرق قرار دارد وبه سرزمین درختان زیتون معروف است جایی نیست مگر فلسطین.
در ادامه فیلم وقتی جینجر از فرار نا امید می شود و از خدا کمک می خواهد ناگهان شاهد حضور "راکی با فریاد آزادی و با پرچم آمریکا بر دوش" خواهیم بود که گویا خداوند در پاسخ به دعای جینجر او را فرستاده است در شخصیت راکی تمام مشخصات "فرهنگ آمریکایی" همچون خشونت ، خوش گذرانی ، بی بند و باری اخلاقی و غلو و دروغ وجود دارد و بعد از حضورش نیز شاهد ترویج فاکتورهای فرهنگ آمریکایی در مرغداری هستیم همچنین در قسمتهایی هم میبینیم که راکی از آمریکا به عنوان "سرزمین آزادی و مهد شجاعان" نام می برد و حتی به جنگ طلب نبودن آمریکا هم اشاره می کند.
فیلم همچنان با تلاش مرغها برای فرار و دروغ گویی راکی در مورد پرواز ادامه می یابد تا اینکه داستان با ورود دستگاه "پیراشکی پزی" وارد فاز جدیدی می شود در اینجا فیلم اشاره دارد به مسئله دروغین هلوکاست و دروغ تاریخی قوم یهود مبنی بر سوزاندن آنها در جنگ جهانی دوم. با ورود دستگاه پیراشکی پزی آینده آنها و آرزوی آنها برای رفتن به بهشت موعود به خطر می افتد و جبنجر برچسب پیراشکی پزی را بر روی برچسب بهشت خیالی زده می گوید " میخوان همه مونو بکشن".
پس از درگیری های فراوان بین راکی و فائولر نهایتا با شجاعتی که راکی در نجات جینجر از خود نشان میدهد فائولر به منجی بودن راکی یا بهتر بگوییم آمریکا پی میبرد از اینجا رابطه اش با او رو به بهبود میگذارد وحتی از او قدر دانی نیز میکند در ادامه فیلم ناتوانی راکی در پرواز کردن مشخص می شود و مرغها تصمیم می گیرند تا با ساختن هواپیما از زندان فرار کنند نکته قابل توجه در این جا کمک فائولر و راکی برای فرار است که بیانگر این موضوع می باشد که رهایی اصلی و پایانی یهودیان نهایتاً با کمک آمریکا و انگلیس ممکن است و شاید آنها خیانت ها و بد قولی هایی در حق یهودیان روا دارند ولی در نهایت به کمک آنها خواهند شتافت .
صحنه فرار مرغها و پرواز آنها نیز اشاره ای است به پرواز هواپیما های آمریکایی در آسمان آلمان و بمباران کردن آنجا که باعث شکست نازیسم و سقوط هیتلر شد از دیگر نکته هایی که در این قسمت قابل تامل است سقوط خانم توئیدی ، انفجار شبه اتمی قصد تطهیر بمباران اتمی آمریکا در جنگ جهانی دوم در شهر هیروشیما را دارد و همچنین نمای جالبی از خرابه های خانه خانم توئیدی که شباهت زیادی به خرابه های جنگ جهانی دوم دارد در قسمت پایانی فیلم که مرغها به بهشت موعودشان میرسند نکته های قابل توجه زیادی به چشم میخورد از جمله فضا سازی بسیار شاد و جذاب تصویر شاد و خوشحالی که از مرغها ارائه می شود که حتی از انتظارشان هم فراتر بوده است شروع به زاد و ولد کردن و آموزش دادن بچه ها برای به وجود آوردن نسل جدید رابطه عاشقانه جینجر و راکی.

در بین آب واقع بودن این سرزمین که همان شعار صهیونیستی یهودی ها یعنی از نیل تا فرات است که در پرچم اسرائیل نیز تجلی یافته است نوشته ای که در پایان فیلم بر روی تابلوئی دیده می شود بسیار قابل توجه است روی این تابلو کلمه "سنتری" به معنی حریم مقدس و سرزمین حفاظت شده آمده است در حالی که کلمه "برد" به معنی همه پرندگان خط خورده و تخصیص پیدا کرده به "چیکن" به معنی مرغها و این نشان میدهد که فلسطین مربوط به همه ملتها نیست و فقط اختصاص به قوم یهود دارد ودر ادامه تابلو بقیه ملتها از ورود منع شده اند.
در پایان این نکته قابل توجه است که سازندگان این انیمیشن موفق که 280 میلیون دلار در جهان فروش داشته از طرق مختلفی از جمله داستان جذاب ، تکنیک های ساخت انیمیشن ، شخصیت پردازی های قوی و همچنین دیالوگ های پر معنی سعی در برقرار کردن رابطه عاطفی با مخاطبان بخصوص کودکان و تحت تاثیر قرار دادن آنها دارند تا از این طریق پیامهای مورد نظرشان درباره تشکیل اسرائیل را منتقل کنند تا جنایاتی را که در فلسطین به ظهور رسانده اند را موجه جلوه دهند و از این طریق حساسیت های مردم جهان درباره کشت و کشتارهایشان را ازبین ببرند تا بتوانند راحت تر به اهدافشان برسند اما ما نباید و عده الهی را فراموش کنیم که :«اِنَّ حِزبُ الله هُمُ الغالِبون»
منبع : فصلنامه انجمن اسلامي دانش آموزي
[ ] [ ] [ عباس ]

[تصویر: 25850093944441220745.jpg]

[ ] [ ] [ عباس ]
فیلم های هالیوودی را می توان به چهار لایه تجزیه کرد

لایه ی اول (برای سود سینمایی )
داستان جذاب و پر از کشمکش
دارای مقدار متناسبی
- ضریب هیجان
- ضریب ترس و اضطراب
- ضریب خشونت
- ضریب جلوه ها ی بصری
- ضریب محرکات جنسی
- ضریب حرکت موزون ریتم فیلم
- ضریب زیبایی شناسی و حال و هوا و محیط فیلم

لایه ی دوم (برای تخریب تمام فرهنگ های بومی و رواج فرهنگ نظم نوین دنیوی )
- انسان ها مانند حیوانات همگی باید به فکر خود باشند و خوش باشند
- خانه فقط محل خوابیدن است نه چیز دیگر
- خانواده عده ای از افراد هستند که کنار ما در خانه می خوابند باید تا حد توان اوقاط خوشو مفرحی با آنها تجربه کرد
- پدر و مادر کسانی هستند که ما را به دنیا آوردند و وظیفه دارند در کارها از ما پشتیبانی کنند و گیر ندهند و ما را آزاد بگذارند
- همسر موجودی است که....
- پول محور زندگی است همه چیز به پول ختم می شود باید هر طوری که شده آن را به دست بیاوریم ولی حیف که پلیس مزاحم است
- خوردن پول بدست آمده از جایزه ی بلیط بخت آزمایی یا دستگاه های قمار و... خیلی لذت دارد
- بهترین چیز پس از پیروزی و گذر از مشکلات ارتباط جنسی یا نوشیدن الکل می باشد
- افراد شکست خورده و نا امید برای گریختن از اندوه چاره ای جز نوشیدن الکل ندارند
و.........

لایه سوم(دین زدایی و کنترل ذهن )
- خدایی وجود ندارد
- تنها انسانها یا موجودات استسنائی می توانند دنیا را نجات دهند و منجی باشند
- انسان ها هیچ نیازی به خدا ندارند و می توانند بدون او زندگی کنند و مشکلات خود را حل کنند(انسان خدایی)
- در موقع بروز هرگونه مشکل جهانی (حمله موجودات فضایی و زیر آب رفتن دنیا و حوادث گوناگون )باید تمام کشور ها و دولت ها به هم متصل شده و مدیریت بحران همیشه با نوک حرم نظم نوین جهان است
و.........

لایه چهارم (مفاهیم رمز گونه برای ارتباط یا بیان دستورات یا حقایق)
این لایه در بعضی فیلم ها دیده می شود مثل فیلم های سه گانه ی ماتریکس و ارباب حلقه ها و...
این نوع فیلم ها حاوی علایم و نماد های مخصوصی یا مطالبی کم رنگ ولی مهم و یا نوع صحنه پردازی نور پردازی شخصیت پردازی یا حوادث خاص و رخداد های با معنی و مخفی هستند
این معانی مخفی و محرمانه ممکن است حاوی سخنانی درمورد گذشته باشد یا حرفی در مورد زمان حال باشد یا برنامه ای برای آینده ی گروه های ماسونی که نمی خواهند مردم عادی از آن سر در بیاورند
[ ] [ ] [ عباس ]
فیلم kurtlar vadisi filistin

دوست داشتم این فیلم ساخته ایران بود . گرچه ایرادهای هم داره ولی ارزش دیدن رو داره و تحلیل و بررسیش . چون تازه اکران شده زیاد به فیلم اشاره نمی کنم تا او نره . قطعا و بزودی دوبله این فیلم رو خواهیم دید . دیدنش رو توصیه می کنم .

پیش نمایش فیلم رو در لینک زیر ببینید .
http://www.irshafa.ir/post-7012.aspx


کشور ترکیه فیلم سینمایی را با موضوع کشتی آزادی ساخته فیلم در خور تقدیری که از کشور ترکیه با سابقه کمی که دولتش در حمایت ا فلسطین داردواقعا جای تقدیر دارد.
فیلم kurtlar vadisi filistin محصول سال ۲۰۱۱ ترکیه با صحنه هایی از حرکت کشتی آزادی به سمت فلسطین آغاز می شود و صحنه هایی از درگیری و کشتار مسافران کشتی توسط نیروهای رژیم صهیونیستی به تصویر می کشد.
در ادامه فیلم نحوه برخورد سربازان اسرائیل با چند تبعه ترکیه را نشان می دهد سرباز رژیم صهیونیستی در باسخ به شهروند ترکیه که از برخوردار بودن مصونیت دیپلماتیک سخن میگوید میگوید که در اسرائیل فقط اسرائیلی ها مصونیت دارند.
چند عکس از صحنه های این فیلم که واقعا باید دست مریزاد گفت به ترکیه.
[تصویر: kurtlar-vadisi-filistin.jpg]
[تصویر: kurtlar-vadisi-filistin-fotografleri-6.jpg]
[ ] [ ] [ عباس ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تخصص تیم انیمیشن سازی نقش جهان
طراحی کارکتر - مدلینگ - تکسچرینگ - ریگ - انیمیت - جلوه های ویژه - ساخت بازی
لینک های مفید


امکانات وب
با عضویت در خبرنامه انیم آرت بلاگ به خانواده انیمیشن ایران بپیوندید





Powered by WebGozar